eitaa logo
🇮🇷•°•°ره‍‌ رو ع‍‌ش‍‌ق‍‌°•°•🇮🇷
1.9هزار دنبال‌کننده
3.8هزار عکس
4.3هزار ویدیو
22 فایل
عضویت؟عضونباشی‌که‌نمیشه کپی‌وایده‌‌برداری‌ازرمان‌خیرراضی‌نیستم حتی از اسم رمان:) ازفعالیت‌ها‌مجازبه‌جزکپی‌ممنوع‌ها🚫 ناشناس‌زیرنظرمدیر https://eitaa.com/nashenas_app/app تبلیغاتمون https://eitaa.com/joinchat/2576352270C8ef1741385 زاپاس‌کانال @romanmfm
مشاهده در ایتا
دانلود
کمک میکنه همون خدایی که امتحانت میکنه..:)
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
ولی خب ما توراه خونه اینجور زمان رو میگذرونیم.... https://eitaa.com/romanFms
من نمی‌دانستم معنی هرگز را... تو چرا بازنگشتی دیگر ؟!💔 https://eitaa.com/romanFms
روئید گل تازۀ آمال محمّد یا مهر فروزنده ی اقبال محمّد یا صفحه‌ی رخسار و خط و خال محمّد یا آمده دوم حسن از آل محمّد میلاد‌امام‌حسن‌عسکری(ع)‌مبارک‌باد https://eitaa.com/romanFms
دیگه امشب عیده و من باید یه پارت رو بهتون بدم🥲❤️ بریم سراغ پارت؟)
🇮🇷•°•°ره‍‌ رو ع‍‌ش‍‌ق‍‌°•°•🇮🇷
ٖؒ﷽‌ღبسم‌الله‌الرحمن‌الرحیمღ‌ٖؒ﷽ آغـوشـ‌امـنـ‌بــرادر³ #پارت۳۰ رسول:روزی که بین اون داعشی ها گیر ک
ٖؒ﷽‌ღبسم‌الله‌الرحمن‌الرحیمღ‌ٖؒ﷽ آغـوشـ‌امـنـ‌بــرادر³ رسول: پشت سیستم جا خوش کردم و مشغول بررسی هویت سینا شدم. کار سختی نبود و با کمی جست و جو اطلاعاتش بالا اومد. سینا صابری. ۲۸ ساله.جزو بچه های نیروی انتظامی هست . کار داره خیلی گره میخوره.چرا یه پلیس باید اونجا باشه؟ اطلاعات رو پرینت گرفتم .تلفن رو برداشتم و شماره اتاق محمد رو گرفتم. با پیچیدن صداش تو گوشم لب زدم: آقا میشه چند لحظه بیاید پایین؟ محمد : اومدم رسول. رسول:آقا محمد که اومد مدارک رو نشونش دادم و گفتم: یه مشکلی هست. چرا باید بچه های نیروی انتظامی اون وسط باشن؟ محمد: این قطعی نیست رسول. ممکنه اتفاقی باشه. رسول: ممکنم هست اتفاقی نباشه. محمد: باید بررسی بشه. به فرشید و حامد بگو در موردش خوب پرس و جو کنن. رسول: چشم. ....... حامد: از ماشین پیاده شدیم و به طرف مغازه رفتیم. با وارد شدنمون به مغازه نگاهم به سینا افتاد .جلو رفتم.کسی توی مغازه نبود و کارمون راحت تر بود.رو بهش گفتم: آقای سینا صابری؟ سینا: بله بفرمایید . حامد: کارتم رو جلوی صورتش گرفتم.با تعجب نگاهی به کارت انداخت و گفت. سینا: بفرمایید امرتون. فرشید: پیش قدم شدم و گفتم:باید باهاتون صحبت کنیم. یه جای خلوت و آروم. سینا: بله حتما خونه ما طبقه بالاهست تشریف بیارید بریم اونجا .کسی خونه نیست. حامد: بفرمایید فرشید: با سینا به طرف خونه رفتیم. خونه طبقه بالای مغازه بود .وارد شدیم .با بفرماییدی که گفت روی مبل نشستیم.خودش بلند شد و خواست به طرف آشپزخونه بره که لب زدم: آقا سینا چیزی لازم نیست بیارید.بفرمایید بشینید باید باهم حرف بزنیم. حامد: نگاهی مردد بهمون انداخت و نشست.اهسته گفت. سینا: درخدمتم حامد: خودم رو جلو کشیدم و زوم چشماش شدم.عکس خانم امینی(مادر روشنا)رو جلوی صورتش گرفتم و گفتم: شما با این خانم نسبتی دارید؟؟ سینا: نگاهی به عکس انداختم.خانم امینی بود.اهسته لب زدم: اتفاقی براش افتاده؟ فرشید: ایشون رو دزدیدن.همون افرادی که قبلا سراغشون اومده بودن و شما باهاشون درگیر شدید. سینا: چ..چی؟ حامد: اروم باشید جناب. ما میخوایم بدونیم چه اتفاقاتی افتاده؟ و آیا شما با این خانم نسبتی دارید یانه؟ سینا: دستی به صورتم کشیدم : خیلی خب.من عاشقش شدم ولی خبر نداشت. یه روز که تهدیدش کرده بودن اومد پیش من.براشون گاهی از مغازه مواد غذایی می‌بردم دم خونشون. اون روز گفت به سیستمش یه ایمیل اومده.تهدیدش کرده بودن .میخواستن اونو به گروهشون ببرن و خیانت کنه اما خانم امینی همچین زنی نبود . از اون روز به بعد بیشتر مراقب بودم که کسی طرف خونشون نره. مراقب خودش و دخترش بودم.ممکن بود برای اینکه تحت فشار قرارش بدن ، با دخترش تهدیدش کنن. چند روزی از اون ماجرای تهدید می‌گذشت که وقتی داشتم براشون مواد غذایی میبردم نگاهم به یه ون مشکی سر کوچشون خورد. و بالافاصله بعدش یه صدا مثل شکستن شیشه.نمیدونم چطور خودم رو رسوندم به خونشون.در باز بود و صدای جیغ میومد‌. فهمیدم اومدن سراغشون. دویدم توی خونه و باهاشون درگیر شدم. سعی کردن منو بیهوش کنن ولی چون توی نیروی انتظامی هستم و دفاع شخصی کار میکنم نتونستن و بعد از درگیری فورا فرار کردن. اون روز خانم امینی خیلی ترسیده بود.وقتی رفتن سریع رفت در کمد دیواری رو باز کرد و روشنا رو بیرون آورد. این چند روز ماموریت کاری بودم و نتونستم بیام خونه.تا اینکه دیروز رسیدم. میخواستم امروز براشون مواد غذایی ببرم که شما اومدید:) فرشید: خیلی خب .ممنونیم از کمکتون . سینا: کاری نکردم.فقط روشنا کجاست؟؟ روشناروهم بردن؟ حامد: نه. روشنا پیش ما هست.جاش امنه نگران نباشید. سینا: خداروشکر. حامد: با اجازه بابت کمکتون هم متشکرم‌ سینا: به سلامت. فرشید: به همراه حامد از خونه بیرون اومدیم.تمام صحبت های سینا رو ضبط کرده بودیم.سوار ماشین شدم و رو به حامد گفتم: پس عاشق خانم امینی شده بوده که هواسش بهشون بوده. حامد : هوفف فرشید حس میکنم قراره سر این پرونده داغون بشیم فرشید: خیره ان شاءالله. درست میشه حامد: امیدوارم. `````` پ.ن.ماجرا از زبون سینا🤌🏻💔 https://eitaa.com/romanFms
ناشناس جهت ارسال نظرات https://daigo.ir/secret/11495704018 اگر مشکلی در ناشناس بود در پیوی ارسال کنید:)) @Mahdis_1388_00 توی زاپاس هم عضو باشید تا اگر خدای نکرده مشکلی برای کانال پیش اومد اونجا ادامه بدیم🥲@romanmfm
6.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
مظهری از وجود پیغمبر جلوه‌ای از سخاوت حیدر حسن خلق و کرامتی دیگر در نگاه امام عسکری است https://eitaa.com/romanFms