🇮🇷•°•°ره رو عشق°•°•🇮🇷
بوی امام رضا میاد از در و دیوار حرم خونهامنماینجاست جز قم آخهکجا برم شهادت کریمه اهلبیت، اخت
من بچهی پایین این شهرم
یک عمر با عشق تو خو کردم
از هر کسی هر جا دلم پر بود
برگشتم و پیش تو رو کردم ...
🇮🇷•°•°ره رو عشق°•°•🇮🇷
-
تو لـُغتنامهی زندگی من ،
معنی ِ مأمن و مـَلجأ
و پناهگاه فقط ،
میشه یه کلمه : حـَرم
🇮🇷•°•°ره رو عشق°•°•🇮🇷
ٖؒ﷽ღبسماللهالرحمنالرحیمღٖؒ﷽ آغـوشـامـنـبــرادر³ #پارت۳۱ رسول: پشت سیستم جا خوش کردم و مشغو
ٖؒ﷽ღبسماللهالرحمنالرحیمღٖؒ﷽
آغـوشـامـنـبــرادر³
#پارت۳۲
رسول: توی سایت منتظر بچه ها بودم.
همزمان داشتم کار های عقب مونده روهم انجام میدادم تا برسن.
صدای قدم هایی که پیچید باعث شد نگاهی به عقب بندازم.
سعید اومده بود.
به طرفم اومد و کنارم ایستاد.
گفتم: چه خبر؟؟ چیشد؟؟
سعید: هیچی.خانواده اش فقط نا آرومی میکردن. گوشیش رو بررسی کردم.یه پیامک تهدید بهش داده بودن قبلا.
رسول : گوشیش رو میاوردی شاید بشه یه چیزی پیدا کرد
سعید: آوردم اتفاقا
رسول: خواستم حرفی بزنم که نگاهم به حامد و داوود و فرشید و سپهر افتاد.
همزمان باهم اومدن.
ایستادم و سوالی نگاهشون کردم.
سپهر زودتر به حرف اومد و گفت.
سپهر: آقا رسول ما تلفنش رو چک کردیم.چند روز پیش پیام اخطار بهش داده بودن.
خانواده اش نمیدونستن چه اتفاقی افتاده .
فقط میگفتن چند روزی بوده که انگار سیستمش هک شده بوده.
رسول: فرشید شما چی؟؟
فرشید: صحبت هاش رو ضبط کردیم.
بیا بریم پیش آقا محمد یه باره بزاریم گوش بدید.
رسول: خیلی خب بریم.
........
رسول: بعد از اینکه صدای ضبط شده رو گوش دادیمنگاهی به اقا محمد انداختم.
سرش پایین بود و داشت فکر میکرد.
سکوت سنگینی توی فضای اتاق بود و حالت بدی ایجاد شده بود.
صدای تلفن که بلند شد نگاهمون به طرفش کشیده شد.
محمد تلفن رو جواب داد.
نمیدونم کی پشت تلفن بود که محمد بهش گفت بیاد سایت باهم صحبت کنن.
بعد از قطع شدن تلفن نیمنگاهی به ما انداخت و با گفتن (فعلا میتونید برید)پایان جلسه رو اعلام کرد.
بی حرف ایستادیم و از اتاق خارج شدیم.
........
حامد: چند دقیقه ای هست که درگیر کارامون هستیم.نگاهی به رسول میندازم.
بدون وقفه درگیر هست.
از جام بلند میشم و به طرف آشپزخونه میرم.
یه چایی کمرنگ براش میریزم و به طرف میزش حرکت میکنم.
کنارش می ایستم و اون وقتی نگاهش به من میوفته ، لبخندی میزنه.
چایی رو روی میز میگذارم.
تشکری میکنه و میخواد چیزی بگه که رنگ چایی به چشمش میاد. با ناراحتی میگه.
رسول: حامد برای چی اینقدر کمرنگ.
تو که میدونی من چایی کمرنگ دوست ندارم.
حامد: بله میدونم ولی کافئین زیاد برات خوب نیست.
همین رو بخور به کارت برس.
رسول: خیلی خب. بیا بریم پیش محمد باید گزارش هارو بهش بدم.
حامد: خیلی خب بریم.
رسول: گزارش هارو برمیدارم و به طرف اتاق محمد میریم.
در میزنم بعد از اجازه دادنش و وارد میشیم.
گزارش هارو روی میز میزارم و میگم : بفرمایید اینم گزارش کارها.
محمد: گزارش هارو برداشتم و نگاهی انداختم.
مثل همیشه کامل و مرتب بود.
نگاهی به رسول انداختم و گفتم: دستت درد نکنه رسول جان.
رسول: کاری نکردم اقا.
میخوام حرفی بزنم که صدای در اومد.
نگاهمون به طرف در کشیده شد.
محمد بفرماییدی گفت که در باز شد و....
````
پ.ن. مخاطب پشت تلفن؟
پ.ن.کی اومد داخل؟؟؟👀
https://eitaa.com/romanFms
ناشناس جهت ارسال نظرات
https://daigo.ir/secret/11495704018
اگر مشکلی در ناشناس بود در پیوی ارسال کنید:))
@Mahdis_1388_00
توی زاپاس هم عضو باشید تا اگر خدای نکرده مشکلی برای کانال پیش اومد اونجا ادامه بدیم🥲@romanmfm
به نظرتون کی پشت در بود؟؟
کی به محمد زنگ زده بود؟؟
قراره چی بشه؟؟
نظر بدید🙃
🇮🇷•°•°ره رو عشق°•°•🇮🇷
_
حق با علی بود و اَدا کرد حقوقِ همه را
پس یقینا پدرِ علمِ حقوق است علی:)
🇮🇷•°•°ره رو عشق°•°•🇮🇷
عجب نباشد اگر قم شده دری ز بهشت
بهشت بوده چو در انحصار فاطمه ها....