eitaa logo
🇮🇷•°•°ره‍‌ رو ع‍‌ش‍‌ق‍‌°•°•🇮🇷
1.9هزار دنبال‌کننده
3.8هزار عکس
4.3هزار ویدیو
22 فایل
عضویت؟عضونباشی‌که‌نمیشه کپی‌وایده‌‌برداری‌ازرمان‌خیرراضی‌نیستم حتی از اسم رمان:) ازفعالیت‌ها‌مجازبه‌جزکپی‌ممنوع‌ها🚫 ناشناس‌زیرنظرمدیر https://eitaa.com/nashenas_app/app تبلیغاتمون https://eitaa.com/joinchat/2576352270C8ef1741385 زاپاس‌کانال @romanmfm
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
5.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
دیالوگ ماندگار سریال گاندو۲: این‌ سرزمین‌ هنوز پراز رئیسعلی هاست🤌🏻 https://eitaa.com/romanFms
- آزرده‌دل‌ازکوی‌تورفتیم‌ونگفتی کی‌بود؟کجارفت؟چرابود؟وچرانیست؟
🇮🇷•°•°ره‍‌ رو ع‍‌ش‍‌ق‍‌°•°•🇮🇷
ٖؒ﷽‌ღبسم‌الله‌الرحمن‌الرحیمღ‌ٖؒ﷽ آغـوشـ‌امـنـ‌بــرادر³ #پارت۳۸ رسول: دست کوچیکش رو میون دستام گرفت
ٖؒ﷽‌ღبسم‌الله‌الرحمن‌الرحیمღ‌ٖؒ﷽ آغـوشـ‌امـنـ‌بــرادر³ محمد: همراه روشنا و سعید، به طرف بهزیستی حرکت کردیم. توی راه هرازگاهی نگاهی به عقب مینداختم تا متوجه بشم که کسی مارو تعقیب میکنه یا نه. سرم رو به عقب چرخوندم و نگاهی به روشنا انداختم. عروسک کوچیکش میون دستاش بود و با مهربونی و لطافت بچه گانه اش، دست به موهای عروسک می‌کشید. این دختر، برگ برنده ی پرونده ی ما بود. نزدیک بهزیستی بودیم که حس کردم ماشین مشکی ای تعقیبمون میکنه. رو به سعید گفتم: سعید زد بزن سریع. سعید: چیزی شده اقا؟؟ محمد: حس میکنم ‌کسی دنبالمونه. سعید: چشم آقا. توی کوچه ها و خیابون های مختلف میپیچیدم. هر راهی رفتم اما اون ماشین دور نمیشد . دنبالمون بودن.از کی؟ معلوم نیست. از کجا؟ باز هم معلوم نیست. توی کوچه ای پیچیدم. سرعتم رو زیاد کردم تا شاید بتونم از دستشون فرار کنم. اما با دیدن صحنه روبروم محکم پام رو روی ترمز گذاشتم و( بدبخت شدیم)ی زیر لب گفتم. نگاهی به عقب انداختم. ماشین پشتمون ایستاد. نگاهی به جلو انداختم. بن بست روبروم بود . سرم رو به طرف محمد چرخوندم. فورا دستش رو به طرف گوشش برد و با رسول ارتباط گرفت. محمد: رسول موقعیت ۳ دوباره تکرار میکنم موقعیت ۳ وضعیت اضطراریه‌ دستی به جیبم کشیدم. اسلحه ام رو نیاورده بودم.نبود... نگاهی به سعید انداختم. رو بهش گفتم: سعید .جون تو و جون این بچه‌.نزار بیان سراغش . هدف اصلی بچه اس. در ماشین رو باز کردم و پیاده شدم. بالافاصله دو نفر که دوبرابر من بودن از ماشین مشکی پایین اومدن. یکیشون زنجیر کلفتی دستش بود و اون یکی با قمه ی توی دستش روبروم ایستاد. نفس عمیقی کشیدم. نباید اجازه بدم بلایی سر بچه بیاد. با هجوم اون دونفر به طرفم، باهاشون درگیر شدم. مشت محکمی به شکمش زدم که صورتش جمع شد. خواست قمه رو به گردنم بزنه که فورا جاخالی دادم. نفر دوم به طرفم اومد.زنجیر رو توی هوا میچرخوند و با اخم نگاهم میکرد . باهاشون درگیر شده بودم . درگیری شدت گرفته بود و من از خدا میخواستم سعید از ماشین پایین نیاد و مراقب روشنا باشه. تا به خودم بیام.... ```````````````` پ.ن.جون تو و جون این بچه🥀 پ.ن.درگیری شدت گرفت:)🖤 پ.ن.تا به خودم بیام.... https://eitaa.com/romanFms
ناشناس جهت ارسال نظرات https://daigo.ir/secret/11495704018 اگر مشکلی در ناشناس بود در پیوی ارسال کنید:)) @Mahdis_1388_00 توی زاپاس هم عضو باشید تا اگر خدای نکرده مشکلی برای کانال پیش اومد اونجا ادامه بدیم🥲@romanmfm
منتظر فوش هاتون هستم😔😂😈
عکس شهدا را به اتاقتان بزنید تا یادتان بماند امنیت اتاقتان را مدیون چه کسانی هستید ! https://eitaa.com/romanFms
1.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
روزی فرزندی خواهم داشت؛ و اورا به پای عشقی خواهم گذاشت که از تو به یادگار مانده است....❤️‍🩹 https://eitaa.com/romanFms