eitaa logo
🇮🇷•°•°ره‍‌ رو ع‍‌ش‍‌ق‍‌°•°•🇮🇷
1.9هزار دنبال‌کننده
3.8هزار عکس
4.3هزار ویدیو
22 فایل
عضویت؟عضونباشی‌که‌نمیشه کپی‌وایده‌‌برداری‌ازرمان‌خیرراضی‌نیستم حتی از اسم رمان:) ازفعالیت‌ها‌مجازبه‌جزکپی‌ممنوع‌ها🚫 ناشناس‌زیرنظرمدیر https://eitaa.com/nashenas_app/app تبلیغاتمون https://eitaa.com/joinchat/2576352270C8ef1741385 زاپاس‌کانال @romanmfm
مشاهده در ایتا
دانلود
20.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
آه‌ای‌غـم‌خجــسـتــه... پ.ن.گرامی باد سالگرد شهادت طلبه بسیج شهید آرمان علی وردی https://eitaa.com/romanFms
🇮🇷•°•°ره‍‌ رو ع‍‌ش‍‌ق‍‌°•°•🇮🇷
ٖؒ﷽‌ღبسم‌الله‌الرحمن‌الرحیمღ‌ٖؒ﷽ آغـوشـ‌امـنـ‌بــرادر³ #پارت۳۹ محمد: همراه روشنا و سعید، به طرف ب
ٖؒ﷽‌ღبسم‌الله‌الرحمن‌الرحیمღ‌ٖؒ﷽ آغـوشـ‌امـنـ‌بــرادر³ محمد: تا به خودم بیام زنجیر دور گردنم گره خورد. راه نفسم بسته شد و روی زمین افتادم. اما هنوز چشمم به ماشین بود و منتظر بودم سعید یه جوری روشنا رو از این مخمصه خارج کنه و بیرون ببره. سعید: با دیدن حال اقا محمد بیخیال حرفش شدم و رو به روشنا گفتم: هر وقت پیاده شدم قفل ماشین رو بزن و چشمات رو ببند . منتظر جوابی از جانب روشنا نشدم و فورا پیاده شدم. به طرفشون هجوم بردم که نفر اولی که قمه دستش بود به طرفم هجوم آورد. باهاش درگیر شدم اما نگاهم به محمدی بود که نفس کم آورده بود . محمد: طی یه حرکت در حالتی که افتاده بودم چرخشی به بدنم دادم و محکم زدم زیر پاش. با زانو فرود اومد و زنجیر از دور گردنم آزاد شد. با وجود حال بدی که داشتم زنجیر رو سریع برداشتم و قبل از اینکه تکون بخوره دور دستش محکم پیچیدم. سعید: با دیدن محمد لحظه ای هواسم پرت شد . به خودم که اومدم قمه اش یه طرفم صورتم اومد و من با عقب کشیدن صورتم تیزی قمه، به گردنم کشیده شد. صورتم از درد توی هم رفت. اما اجازه کاری بهش ندادم و محکم به دستش زدم و قمه از دستش افتاد.قبل از اینکه بخواد به خودش بیاد ضربه محکمی به صورتش زدم و روی زمین انداختمش. روش افتادم و مشت دیگه ای به صورتش زدم. نفس نفس میزد. من هم همینطور. محمد که با ضربه ای به گردن نفر اول اون رو بی‌هوش کرد فورا به طرفم اومد و کمکم کرد و نفر دوم روهم بیهوش کرد. از روش کنار رفتم و گوشه ای افتادم. دستم به طرف گردنم رفت. داغ بود. داغی خون. دستم که بهش خورد سوزشی دردناک توی بدنم پیچید. چشمام سیاهی می‌رفت. با ورود بچه های سازمان خیالم از بابت این دونفر راحت شد. محمد ترسیده به طرفم اومد. دستش رو روی زخم گردنم گذاشت و فشار داد. صورتم در هم رفت. سعی داشت جلوی خونریزی شدید رو بگیره. من اما با چشم های تار هم رنگ پریده و صورت عرق کرده‌ ی محمد رو دیدم. نفسش اونقدر دردناک بود که صدای خس خس سینه اش به گوش من هم رسید. هیچ کدوم حال خوبی نداشتیم . با صدای آمبولانس نگاهم از صورت محمد برداشته شد. نفس کم آورده بودم. درد وحشتناکی داشتم . با نشستن تکنسین اورژانس محمد فورا ایستاد. نگاهی مردد بهم انداخت و همونطور که دستش رو به ماشین گرفته بود که نیوفته یه طرف روشنا رفت. نگاهی به اون دونفر بی‌هوش انداختم.بهشون دستبند زدن و با ریختن آب روی صورتشون بهوش اومدن. با سوزش گردنم نگاهی به تکنسین انداختم. سرمی به دستم زد و کمک کرد روی تخت بخوابم. باندی دور گردنم پیچید و سریع به طرف ماشین بردنم. اما من دلم پیش حال بد محمد و روشنای ترسیده بود. آروم آروم چشمام روی هم رفت و چیزی نفهمیدم جز خاموشی... ``````````` پ.ن‌.سعید و خراش عمیق گردنش با قمه🖤 پ.ن.محمد و زنجیر دور گردنش....🥀 پ.ن. و درآخر چیزی نفهمیدم جز خاموشی🕊 https://eitaa.com/romanFms
ناشناس جهت ارسال نظرات https://daigo.ir/secret/11495704018 اگر مشکلی در ناشناس بود در پیوی ارسال کنید:)) @Mahdis_1388_00 توی زاپاس هم عضو باشید تا اگر خدای نکرده مشکلی برای کانال پیش اومد اونجا ادامه بدیم🥲@romanmfm
ما عکاس خوبی نیستیم؛ شما خیلی خوش عکسی آقا..🔗❤️‍🩹.
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
ما برای آرمان هایمان ؛آرمان ها دادیم...!) پ.ن.تهیه رزق معنوی به نیت شهید آرمان علی وردی.... https://eitaa.com/romanFms