مادر از دو بخش تشکیل شده: «ما»و«در»! و قصه یتیمی «ما»از کنار «در»شروع شد💔🥀
#فاطمیه
و در آخر حـَق با
ریاضی بود تا ثابت نکردهاند
باور نـَکن☁️ . .
🇮🇷•°•°ره رو عشق°•°•🇮🇷
ٖؒ﷽ღبسماللهالرحمنالرحیمღٖؒ﷽ آغـوشـامـنـبــرادر³ #پارت۴۰ محمد: تا به خودم بیام زنجیر دور گرد
ٖؒ﷽ღبسماللهالرحمنالرحیمღٖؒ﷽
آغـوشـامـنـبــرادر³
#پارت۴۱
رسول: همه چیز خیلی سریع و در کثری از ثانیه اتفاق افتاد و حالا من،پشت سیستم در حالی که با استرس مشغول برقراری ارتباط با فرشید و حامد و سپهر که به سراغ اقا محمد و سعید رفتن هستم.
دستام از شدت استرس میلرزید.
خدا خدا میکردم بلایی سرشون نیومده باشه.
بدتر از همه نگران روشنا بودم.روشنایی که نباید یه تار مو از سرش کم بشه.
سرم نبض میزد.
با ایستادم شخصی کنارم سرم رو به طرفش چرخوندم. داوود بود.
با دیدن چهره ی بی حالم زودتربه حرف اومد و همونطور که لیوانی جلوم گرفت گفت.
داوود: رسول میخوای آروم باشی؟؟ حالت بد میشه دوباره.
این ابو بخور ان شاءالله که خطر رفع شده و به کسی آسیب نرسیده.
رسول: نمیتونم داوود .نگرانم .محمد خیلی با عجله گفت موقعیت خطرناکه.
داوود: خب طبیعیه.نکنه توقع داری وقتی موقعیت خطری هست بشینه چایی بخوره و با آرامش بگه نیرو کمکی میخواد؟؟
رسول: مسخره. اینجوری نمیشه من باید برم سراغشون.
تلفن رو برداشتم و با بخش سایبری تماس گرفتم.
با شنیدن صدای علی گفتم: علی میشه یه ساعت بیای جای من باشی؟
علی سایبری:......
رسول: دمت گرم زود بیا فقط.
داوود: خیره به رسول نگاه میکردم.
من هم دست کمی از اون نداشتم.نگران بودیم.
معلوم نیست چه اتفاقی برای سعید و آقا محمد افتاده که برقراری ارتباط باهاشون غیر ممکنه.
با اومدن علی سایبری رسول سریع از جاش بلند شد و صندلیش رو به علی داد.
نگاهی به من کرد که با گفتن (همراهت میام) دنبالش حرکت کردم.
باهم وارد پارکینگ شدیم.به خاطر شلوغی جاده مجبور شدم موتور رو بردارم و از اونجایی که رسول حال خوبی نداشت، خودم پشتش نشستم و رسول هم پشت سرم نشست.
به طرف محل درگیری حرکت کردم.استرسی که داشتم ناخواسته با فشار دادن پام و بالابردن سرعت از بدنم خارج میشد.
با رسیدن به محل درگیری رسول اجازه نداد موتور کامل وایسته و فورا پرید پایین و دوید به طرف ماشین ها.
رسول: دویدم به طرف ماشین ها.
با دیدن فرشید و دونفر که کنارشون ایستاده بود سریع رفتم سمتش.
با دیدنم زودتر گفت.
فرشید: برو بیمارستان امام حسین.سعید زخمی شده. گردنش اسیب دیده .اقا محمد هم باهاش رفت.
حامد و سپهر با ماشین رفتن.منم اینارو بفرستم سازمان میام.
رسول: نمیدونستم چی بگم.
زبونم حرکت نمیکرد و دهنم قفل شده بود.
بی حرف به طرف داوود دویدم.
میخواست از موتور پایین بیاد که گفتم به طرف بیمارستان حرکت کنه .
نمیدونم چقدر گذشت که داوود موتور رو گوشه ای پارک کرد و سریع باهم پیاده شدیم.
به طرف ورودی بیمارستان رفتیم.
داوود به سمت پذیرش رفت و من از شدت حال بد نمیتونستم پام رو حرکت بدم.
داوود: به طرف پذیرش رفتم و گفتم:ببخشید خانم یه بیمار چند دقیقه پیش آوردن اینجا. گردنش آسیب دیده بوده.کجابردنش؟
پرستار : انتهای راهرو سمت چپ .
داوود : ممنونم.
```````````
پ.ن.نگرانی رسول و داوود:)
پ.ن.بیمارستان امام حسین🖤
پ.ن.گردنش اسیب دیده...
https://eitaa.com/romanFms
ناشناس جهت ارسال نظرات
https://daigo.ir/secret/11495704018
اگر مشکلی در ناشناس بود در پیوی ارسال کنید:))
@Mahdis_1388_00
توی زاپاس هم عضو باشید تا اگر خدای نکرده مشکلی برای کانال پیش اومد اونجا ادامه بدیم🥲@romanmfm