eitaa logo
🇮🇷•°•°ره‍‌ رو ع‍‌ش‍‌ق‍‌°•°•🇮🇷
1.9هزار دنبال‌کننده
3.8هزار عکس
4.3هزار ویدیو
22 فایل
عضویت؟عضونباشی‌که‌نمیشه کپی‌وایده‌‌برداری‌ازرمان‌خیرراضی‌نیستم حتی از اسم رمان:) ازفعالیت‌ها‌مجازبه‌جزکپی‌ممنوع‌ها🚫 ناشناس‌زیرنظرمدیر https://eitaa.com/nashenas_app/app تبلیغاتمون https://eitaa.com/joinchat/2576352270C8ef1741385 زاپاس‌کانال @romanmfm
مشاهده در ایتا
دانلود
🇮🇷•°•°ره‍‌ رو ع‍‌ش‍‌ق‍‌°•°•🇮🇷
ٖؒ﷽‌ღبسم‌الله‌الرحمن‌الرحیمღ‌ٖؒ﷽ آغـوشـ‌امـنـ‌بــرادر³ #پارت۵۰ محمد: منتظر توی اتاق نشسته ام... نم
ٖؒ﷽‌ღبسم‌الله‌الرحمن‌الرحیمღ‌ٖؒ﷽ آغـوشـ‌امـنـ‌بــرادر³ محمد: سری تکون دادم و نفس عمیقی کشیدم... شمرده شمرده لب زدم: همونطور که رسول هم گفت ،تهدید شدیم... امروز سپهر به یه بهونه الکی از بیمارستان بیرون کشیده شده و بعد از اینکه کلی زدنش نامه ای انداختن روی پاش.‌‌ محتوای اون نامه نشون دهنده شناسایی شدن همه از جمله تو و رسول و سپهری که بهش نامه رو دادن هست.. البته که احتمالا همه شناسایی شدیم و باید بفهمیم کجای کار گاف دادیم. من و سعید از کجا تعقیب شدیم و تو و رسول ازکجا شناسایی شدید... حامد؛نمیخوام توی دلت رو خالی کنم... اما اونا تورو با جون همسر و دختر متولد نشده ات تهدید کردن... رسول هم با جون خودش:)و البته خطر همسرش رو هم تهدید میکنه... آقای عبدی دستور دادن که برای همسراتون‌ مراقب گذاشته بشه...نگران نباشید. حامد: نگران... نگران هستیم اما با شناختی که از رسول هم دارم میدونم هردو میدونیم خدا هر وقت بخواد مارو از خطر نجات میده و هروقت نخواد به هر روشی آسیب میبینیم... تا وقتی که خدا نخواد هیچ برگی از درخت نمیوفته. این حرف خیلی وقته بهمون ثابت شده. تمام مدتی که رسول آسیب دید؛شما رفتید بین داعشی ها؛گرفتار سهیل شدیم؛تمام مدت این جمله شد مرهم زخم های من... رسول: درسته... آقامحمد نگران ما و خانوادمون نباشید. باهاشون صحبت میکنیم که مدتی هواسشون به خودشون و اطرافشون باشه... خدا بزرگه:) این حرفیه که خودتون همیشه گفتید... خدا بزرگتر از چیزی هست که تصور می‌کنیم... ما زمان ورود به این شغل با تمام خطرات کنار اومدیم ... آدم جا زدن هم نیستیم... تا تهش ادامه میدیم و به خواست خدا ما پیروز میشیم و اونا رو دستگیر میکنیم. محمد: از اراده قوی و حرف هاشون متعجب شدم... چقدر بزرگ شدن.. با درد بزرگ‌شدن اما... سری تکون دادم : خب خوشحالم که اینقدر پشتکار قوی ای دارید و پر اراده هستید... الانم باید بریم سراغ جریان پرونده... با توجه به غیبت سعید و داوود و سپهر و فرشید کارهامون بیشتر میشه... رسول و حامد جریان پرونده به دست شما دونفر ادامه پیدا میکنه. و یه موضوعی هست که باید بگم بهتون. رسول: بفرمایید آقا. محمد: جاسوس... حامد: چی؟ محمد: احتمالا یه جاسوس بینمون هست...یه نفری که اطلاعات مارو به اونا داده. رسول: من بررسی میکنم.فقط آقا محمد ؛ من خطی که پیامک برام ارسال شده بود رو همون موقع بررسی کردم. سوخته بود. ایمیل هم مشخص نبود... محمد: پیامک رو بده ببینم . رسول: گوشی رو به طرف محمد گرفتم. از دستم گرفت و مشغول خوندنش شد... چشمام رو بستم و کلافه دستی به موهام کشیدم... محمد: پیامک رو خوندم...بازم تهدید. [استاد اگر میخوای جون سالم به در ببری پاتو از این پرونده بکش بیرون... بیخیال اون دختر بچه هم بشید. تو برای مردن بچه ای پسر...پس با کار هات خریت نکن و بیخیال پرونده شو. این یه هشداره... جدی بگیرش] نگاهی به رسول انداختم... سرش پایین بود.خواستم حرفی بزنم که صدای پیامک اومد.نگاهی به گوشی خودم انداختم...مال من نبود.مال رسول هم نبود.پس... حامد گوشی رو از جیب شلوارش بیرون آورد.با خوندن پیام انگار لحظه ای هول شد...اما به خودش مسلط شد و نگاهی به من انداخت ...نگاهش رو توی صورت من و رسول جا به جا کرد و گفت. حامد: پیامک... پیامِ تهدیدِ... `````````` پ.ن.تا خدا نخواد برگی از درخت نمیوفته؛ این جمله شد مرهم زخم های من:) پ.ن.آدم جا زدن نیستیم... پ.ن. جاسوس... پ.ن.پیامِ تهدیدِ:) https://eitaa.com/romanFms
ناشناس جهت ارسال نظرات https://daigo.ir/secret/11495704018 اگر مشکلی در ناشناس بود در پیوی ارسال کنید:)) @Mahdis_1388_00 توی زاپاس هم عضو باشید تا اگر خدای نکرده مشکلی برای کانال پیش اومد اونجا ادامه بدیم🥲@romanmfm
انقدر از آدمای دنیا ضربه‌میخوری؛ که یه‌روز بالاخره بفهمی... فقط و فقط خدا رو داری:))
دخترِ حرمله در اوجِ حسادت میگفت: خوش به حالِ رقیه؛ عجب عمویی دارد .
چگونه‌از‌جان‌نگذردآن‌کس‌ك‌می‌داند‌جان،بهای‌‌ دیداراست. - شهیدآوینی
گفتش که: سید رضی تو هم دیگه پیر شدی تو هم دیگه به درد نمی‌خوری تو هم باید شهید بشی گفتم: حاج آقا خدا از زبونت بشنوه … https://eitaa.com/romanFms