و این روزو به همسران جانبازان تبریک
میگیم که با جهادِ خاموش خودشون
پابهپای اونها جانبازی و عشقبازی میکنن 💛
https://eitaa.com/romanFms
🇮🇷•°•°ره رو عشق°•°•🇮🇷
ٖؒ﷽ღبسماللهالرحمنالرحیمღٖؒ﷽ آغـوشـامـنـبــرادر³ #پارت۵۵ رسول: خیلی سخت بود جلوگیری از ریختن
ٖؒ﷽ღبسماللهالرحمنالرحیمღٖؒ﷽
آغـوشـامـنـبــرادر³
#پارت۵۶
رسول: نمیدونم چیشد...
انگار کسی دستم رو کشید به عقب.
با کشیده شدنم و پرتابم به عقب ماشین از جایی که تا چند لحظه قبل ایستاده بودم پر سرعت رد شد.
نگاهی به اطراف انداختم...
کسی نبود
یعنی چی؟
پس کی منو به عقب کشید؟
نگاهم سرگردون به اطرافم بود.
به دنبال راهی بودم که خودم رو متقاعد کنم که کسی کنارم بوده اما انگار جدی جدی کیان هرچند دیگه جسمش در کنارم نبود اما روحش نجات دهنده جون من بود...
آروم روی جدول های کنار خیابون نشستم...
چشمام دو دو میزد.
به زمین خیره بودم
دلم میخواست راه برم اما پام توان حرکت نداشت
صدای بوق ماشینی در کنارم باعث شد سرم رو بلند کنم...
ماشین اشنا بود...
نگاهم به سر نشین های ماشین خورد...
حامد و محمد و داوود
آهسته و نامحسوس فشاری به جدولی که روش نشسته بودم دادم و سعی کردم روی پام بایستم...
به زور خودم رو به ماشین رسوندم و عقب نشستم...
حرفی نزدم و بقیه هم حرفی نزدن...
این سکوت برای هممون بهتر بود.
به سایت که رسیدیم انگار داوود متوجه شد نمیتونم خوب راه برم برای همین نامحسوس و پنهانی بهم کمک کرد...
.........
حامد: تا شب مشغول کار های سایت بودم...
امشب شیفت نبودم و زودتر برمیگشتم خونه.
بعد از خداحافظی از بچه ها و رسول، سوار ماشین شدم...
این روز ها،روزای آخر بارداری نورا بود.
یه هفته ای میشه که مادر و پدر نورا اومدن خونه ما تا مراقب نورا و بچمون باشن...
اوایل میخواستن نورا رو ببرن اما چون فهمیدن خونه خودمون به بیمارستان نزدیک تر هست و نوراهم راحت تره که خونه خودمون بمونه راضی شدن که اونا پیشمون باشن...
کنار میوه فروشی نگه داشتم و کمی خرید کردم.
خواستم سوار ماشین بشم که نگاهم به سیسمونی فروشی افتاد...
سیسمونی بچه رو خریده بودیم اما دلم میخواست براش یه لباس یا عروسک بخرم...
به طرف مغازه رفتم و وارد شدم...
نگاهم به اطراف کشیده شد.
لباس های زیبایی بود که انتخاب کردن از بینشون کار اسونی نبود...
یه لباس عروسکی صورتی چشمم رو گرفت...
به طرفش رفتم و برداشتمش...
باذوق نگاهی بهش انداختم خيلی قشنگ بود....
خواستم قدمی بردارم که یه هودی و شلوار ست طرح خرس هم چشمم رو گرفت...
نتونستم دست روی دلم بزارم و اون رو هم برداشتم:)
به طرف صندوق رفتم...
روی میز گذاشتم و نگاهی به عروسک ها انداختم...
یه عروسک دختر لباس صورتی پسندیدم و اون روهم روی میز گذاشتم...
بعد از اینکه حسابشون کردم پلاستیک رو برداشتم و به طرف ماشین رفتم....
حس ذوق وصف نشدنی ای داشتم.
حس شنیدن صدای گریه و خنده دخترم تا چند روز اینده...
حس در آغوش گرفتن دخترکم...
```````````
پ.ن.حس در آغوش گرفتن دخترکم:)❤️🩹
https://eitaa.com/romanFms
ناشناس جهت ارسال نظرات
https://abzarek.ir/service-p/msg/2470659
توی زاپاس هم عضو باشید تا اگر خدای نکرده مشکلی برای کانال پیش اومد اونجا ادامه بدیم
@romanmfm
لینک پشت صحنه ره رو عشق
https://eitaa.com/joinchat/837551564C49b0063cf9
9.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
وقـتی که فروغ ازلی دیدن داشت
انوار خداوند جلی دیدن داشت
با دیدن فرزند عزیزش سجـاد
لبخند حسین بن علی دیدن داشت
🌸میلاد حضرت زین العابدین امام سجاد علیه السلام بر همه شیعیان مبارک🌸
ـــــــــــــــــــــــ
https://eitaa.com/romanFms
1.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
من زیر بیرق ابالفضل العباسم...
https://eitaa.com/romanFms
10.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
افتخار محراب زین العابدین
اعتبار آداب زین العابدین
جانشین ارباب زین العابدین
این گدا رو دریاب زین العابدین
https://eitaa.com/romanFms
8.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
مزار شهید گمنام در رستم آباد که با بنر و چوب ساخته شده بود و حتی با بنزین تروریستها هم آتش نگرفت:)
https://eitaa.com/romanFms
من خطاب به تعطیلی:
لعنت به اون که الان ماهته
لعنت به تو زیبای بی عاطفه
لعنت به اونی که تو به خاطرش
منو یادت نمیاد💔🚶♀
🚨فوری| حضور شاهزاده ربع پهلوی و حامیانش در فروشگاه کوثر
https://eitaa.com/romanFms
6.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
نسبتماوشمانسبتخویشاوندیست...
https://eitaa.com/romanFms