🇮🇷•°•°ره رو عشق°•°•🇮🇷
ٖؒ﷽ღبسماللهالرحمنالرحیمღٖؒ﷽ آغـوشـامـنـبــرادر³ #پارت۶۸ حامد: چهارساعتی میشد که پشت در اتاق
ٖؒ﷽ღبسماللهالرحمنالرحیمღٖؒ﷽
آغـوشـامـنـبــرادر³
#پارت۶۹
محمد: دو ساعتی بود که پشت در اتاق نشسته و منتظر باز شدن چشم های رسول بودیم ...
دو ساعتی که به اندازه ی یک سال طول کشید و پر از استرس بود..
اما گذشت؛
چشم های رسول باز شد و نگاهش در اطراف اتاق به گردش در اومد...
دکتر و پرستار ها برای معاینه اش به اتاق رفته بودن و ما حالا بعد از استرسی که برای باز شدن چشم هاش داشتیم، باید نگران جواب دکتر هم باشیم؛
از پشت شیشه نگاهم رو زوم صورتش کردم...
چشم هاش گاهی سنگین و بسته میشد و بعد از چند ثانیه دوباره بازشون میکرد؛
اثرات دارو های بیهوشی هنوز توی بدنش بود.
دکتر مشغول صحبت با پرستار شد و بالافاصله بعد از حرفش، پرده ی جلوی شیشه کشیده شد...
نگاهی به حامد و همسر رسول انداختم؛
حامد نگران تر از قبل گفت.
حامد: پس چرا این اینجوری کرد؟
محمد: دستی به صورتم کشیدم و یه قدم عقب رفتم و گفتم: نمیدونم حامد؛ نمیدونم...
نازگل: دقایق جلو نمیرفت و انگار زمین و زمان دست به دست هم داده بودن تا این عذاب تموم نشه...بی خبری از حال رسول اذیتم میکرد و هرکار میکردم نمیتونستم جلوی نگرانی بی حد و مرزم رو بگیرم؛
آروم روی صندلی کنار راهرو نشستم و دوباره چشمه اشکم جوشید...
دستم رو روی صورتم گذاشتم و به اشک هام اجازه باریدن دادم.اگر بلایی سرش میومد من دق میکردم:) به خدا که دق میکردم...
عقربه ها انگار باهامپدر کشتگی دارن که جلو نمیرن و این، من هستم که توی اون لحظات از خدا میخوام رسول رو سالم بهمبرگردونه و قلب بی تابم رو آروم کنه...
وجود نورا توی اون مدت در کنارم باعث شده بود کمی به خودم مسلط بشم اما دلنگرانی های من زمانی به پایان میرسه که دکتر از اتاق بیرون بیاد و بگه رسولِ من حالش خوبه و سالمه:)
چند دقیقه پیش نورا مجبور شد بره پیش دختر کوچولوش و من حالا تنها منتظر خبری از سلامتی شوهرم بودم...
رسول: درد سرتاسر بدنم پیچ و تاب میخورد... دکتر در حال بررسی علائمم بود اما من گیج تر و بیحال تر از چیزی بودم که بتونم درک کنم چه اتفاقاتی در حال وقوع هست؛
چشم هام رو روی هم گذاشتم که تصویر همون دو نفری که اومده بودن سراغم جلوی چشمم ظاهر شد...
چرا میخواستن منو ببرن؟
یعنی اگر موفق میشدن و میتونستن من رو ببرن،به مکانی میرفتم که مادر روشنا و بقیه بودن؟
با صدای دکتر پلک هام رو از هم فاصله دادم...
آهسته دستش رو به پام زد و گفت
دکتر: چیزی حس میکنی؟
رسول: بدنم سِر بود... اما حسش میکردم:ی..یکم
دکتر: خوبه؛ فعلا گردنت رو تکون نده و بزار گردنبند طبی دور گردنت بمونه..
آقا رسول خدا خیلی دوستت داشته...
به برادرات و زنت رحم کرد؛
اگه ضربه یکم بدتر بود قطع نخاع شده بودی!)
``````
پ.ن.خدا به برادرات و زنت رحم کرد!)
https://eitaa.com/romanFms
ناشناس جهت ارسال نظرات
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_xmhbvx&btn=مدیریت.ره.رو.عشق
توی زاپاس هم عضو باشید تا اگر خدای نکرده مشکلی برای کانال پیش اومد اونجا ادامه بدیم
@romanmfm
لینک پشت صحنه ره رو عشق
https://eitaa.com/joinchat/837551564C49b0063cf9
3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
#شهید_ابوالفضل_طغیانی
#کپی_آزاد
"درثوابنشرسهیمباشید"
"باذکرصلواتیادیکنیمازشهدامون"
https://eitaa.com/romanFms
6.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ببستی چشم یعنی وقت خواب است؛
نه خوابست آن، حریفان را جواب است:)
https://eitaa.com/romanFms
2.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
عملیاتبهاطلاحنجاتارزشآمریکا 🕶
https://eitaa.com/romanFms
1.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
فصل دومِ طبس🤌🏻🇮🇷
https://eitaa.com/romanFms
615.4K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ترامپ هر بار در جنگ🤌🏻🇮🇷
https://eitaa.com/romanFms
2.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
#شهید_احسان_انصاری
#کپی_آزاد
"درثوابنشرسهیمباشید"
"باذکرصلواتیادیکنیمازشهدامون"
https://eitaa.com/romanFms
دلبســته به تو بودم و غمخوار نبودی...
افســوس که دل دادم و دلــدار نبودی🥀
4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
با اختلاف جذاب ترین رژه خودرویی این شبها مشاهده شد😍
https://eitaa.com/romanFms