eitaa logo
🇮🇷•°•°ره‍‌ رو ع‍‌ش‍‌ق‍‌°•°•🇮🇷
1.9هزار دنبال‌کننده
3.8هزار عکس
4.3هزار ویدیو
22 فایل
عضویت؟عضونباشی‌که‌نمیشه کپی‌وایده‌‌برداری‌ازرمان‌خیرراضی‌نیستم حتی از اسم رمان:) ازفعالیت‌ها‌مجازبه‌جزکپی‌ممنوع‌ها🚫 ناشناس‌زیرنظرمدیر https://eitaa.com/nashenas_app/app تبلیغاتمون https://eitaa.com/joinchat/2576352270C8ef1741385 زاپاس‌کانال @romanmfm
مشاهده در ایتا
دانلود
جناب سخنگو در حال گرم کردن..🤌🏻🕶 https://eitaa.com/romanFms
«امارات متحده‌ی عربی، هم به دنیای اسلام خیانت کرد، هم به ملت‌های عرب و کشورهای منطقه و هم به فلسطین. البته این خیانت دیر نخواهد پایید اما این لکه‌ی ننگ بر آن‌ها خواهد ماند!» _رهبر شهید انقلاب ١١ شهریور ١٣٩٩ https://eitaa.com/romanFms
دیدی ای دل که سرانجام تو تنها ماندی؟ همه رفتند و تو از غافله ها جا ماندی، دیدی ای دل که دلت را همگی زخم زدند؟ و تو با قلب ترک‌خورده همینجا ماندی:)
7.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
چرا اسم جنگ‌ها رو از روی کشوری می‌ذارن که بهش حمله شده؟ https://eitaa.com/romanFms
خب خب... یکی از رفقای عزیزمون یه رمان کوتاه با موضوع جنگ‌ نوشتن و امروز قراره باهم داستانک کوتاهشون رو بخونیم🤭🤌🏻
«﷽» یک پله بالاتر...💔🥀 مصحف‌یکـ۱ــم... با لرز شدیدی سیاهی از چشمانم پرید. جز‌جز بدنم از درد فریاد می کشیدند، پتو حکم خروارها بار آجر و سنگ بر روی شانه هایم داشت. صدای تیک تاک ساعت بر پرده های گوشم چنگ می انداخت. گردنم را نمیتوانستم به طرفین بچرخانم تا ببینم در کدام جهنمی به سر می‌برم. نگاهم تار بود با چندبار پلک زدن مسیر نگاهم را هموار کردم. تمام بدنم خشک شده بود، به سختی سرم را تکان دادم. در چهار دیواری به سر می بردم که از اتاق خودم کوچکتر بود. اتاقی با فرشی کهنه که طولش هم نصف اتاقم هم نمیشد. پنجره ایی بامیله های آهنی که بر آن حصار درست کرده بود. غیر از یک صندلی زهوار دررفته چیز دیگری در اتاق نیافتم. دستانم را ستون بر بدنم کردم، زخم های بدنم زوزه میکشیدند. یادم نمیاد که آخرین بار در اینجا به استقبال مرگ رفته باشم. در دفتر خاطرات ذهنم دنبال آخرین لحظه‌ایی که چشمانم باز بود میگشتم، اما چز دنیای تاریک چیز دیگری نیافتم. سعی کردم تمرکز کنم که برای چه اینجا هستم. آموزش هایی که دیده بودم الان باید اینجا به دردم میخورد. صدای استاد را در ذهنم پلی کردم: ــ اگر موقع بازجویی دچار فراموشی شدید، به عقب برگردید. آنقدر به عقب برگردید که بالاخره چیزی را به یاد آوردید و بعد از همون جا شروع کنید و قدم به قدم به جلو بیاید تا به یاد اورید برای چه دستگیر شدید. فراموشی شما یک برگ برنده برای دشمن است مخصوصا اگر مامور کارکشته ای باشد. با صدای مهیبی صوت استاد از ذهنم قطع شد. انگار همین یک انفجار کافی بود که بفهمم برای چه اینجا هستم. آخرین چیزی که یادم است؛ صدای گوش خراش لاستیک و بعد پایین افتادن از موتور، صدا زدن های بی وقفه خانم مسنی برای نبستن چشمانم اما من دو روز بود که نخوابیده بودم‌. حالا یادم آمد که چرا شتابان به سوی مبدا از پیش تعیین شده می راندم. دست در ده ها جیب کاپشنم کردم. هارد سیاه در هیچکدام از جیب های کاپشنم نبود. زندگی ام در گروی همین هارد بود شاید بهتر است بگویم زندگی ۹۰ میلیون ایرانی بسته به این هارد به ظاهر بی ارزش بود. روز سی‌و‌چهارم جنگ رمضان بود و من ففط هفتادو دوساعت فرصت داشتم تا هارد را به منبع برسانم. حاج احمد سه روز پیش این هارد را در بیروت به من داد وبعد از گفتن نشانی منبع مرا با آیت الکرسی روانه ایران کرد. سرزمینی که چند روز بود در آتش جنگ فرو رفته بود و داغ رهبر بر دل داشت. از روی متکا بر زمین چسبیده بلند شدم. چنگ به دیوار انداختم و دستانم را به میله های پنجره رساندم. لعنتی... انگار با فولاد ساخته بودنش. اگر هم شیشه را می شکستم محال بود هیبتم از میله ها رد بشوم. از دیوار پایین امدم. درد زیادی را مچ پاییم تحمل می کرد. به سمت در چوبی رفتم، بر تنه پوسیده در مشت می کوبیدم تا شاید یک نفر صدای بی کسی ام را بشنود. به قلم: ایرانـــــ🇮🇷ـــدخـــــ🫀ــت کپی غیرمجاز و پیگرد الهی دارد...
«﷽» یک پله بالاتر...💔🥀 مصحف دومـــ۲ـــ از فرت ضعف، زانوهایم تاشد و برزمین فرود آمدم. نباید سال ها آموزش وسختی کشیدنم به اینجا ختم می‌شد. بالاخره راهی برای فرار از این زندان بزرگ وجود داشت. دختری نبودم که در شرایط سخت کم بیاورم. زندگی ام را زیر باران موشک های اسرائیل وهمدست هایش سرکرده بودم. در ایران به دنیا آمدم ولی در لبنان قدکشیدم. دختر حاج مصطفی مگر کم می آورد؟! دست بر زانوهایم گذاشتم وبا زحمت از جام بلندشدم. نباید میذاشتم یک آلونک من را از پا بی اندازد. دوباره به سمت در رفتم تا شاید بتوانم راه فراری پیداکنم. اما اگر هم راه گریزی پیدا می کردم نباید بدون هارد پا از این ناکجا آباد میگذاشتم بیرون. اطلاعات این هارد حاصل سال ها تلاش پدرم و هم رزمانش بود، حالا نوبت من بود که کارنیمه تمام پدر را تمام کنم. من ایران بودم دختری از تبار آزادی. پدرم پسر نداشت اما دختری داشت که حریف صد پسر بود. صدای قدم های آرومی درحال نزدیک شدن به در بود. تنها وسیله دفاعی ام همان صندلی زهوار در رفته بود. صندلی را بالای سرم بردم نفسم را سینه حبس کردم، صدای چرخیدن قفل در به گوش رسید. در آرام بازشد. پوتین سیاه رنگی پا به داخل اتاق گذاشت. هیبت مردی را که دوبرابر خودم بود را دیدم. جیغ کشان صندلی را برسر آن بینوا فرود آوردم و بعد با دستانم به تخت سینه اش کوبیدم و به سمت بیرون رفتم. راهرو انگار قصد تمام شدن به دو در بسته رسیدم یک در به سمت اتاق دیگری باز می‌شد. دستگیره در دومی را به پایین کشیدم اما انگار قفل بود با مشت و لگد به جان در افتادم: ــ بامشت ولگد باز نمیشه الکی خودت رو خسته نکن! با تعجب سرم را به عقب برگرداندم؛ باورم نمیشد که یکی از نیروهای خودمان مرا به اسیری گرفته بود. این همه مدت نیروی نخبه حزب اللّٰه در لباس دوستی همه مارا گول زده بود؟یا جزوی از نقشه بود؟ با لکنت زبانی که عایدم شده بود نامش را خواندم:«عـ...بـ..دا..للّٰه؟!» دوقدم به جلو آمد ومن دوقدم به عقب رفتم تا جایی که کمرم به دیوار خورد: ـــ «خیلی دیوونه ای ایران! مخم جابه‌جا شد؛ اگر میدونستم اینقدر کول بازی در میاری هیچوقت به حاج احمد نمی‌گفتم ماموریت را به من بسپره.» دیگر توان ایستادن نداشتم با زانو به زمین سقوط کردم. تشنگی و گرسنگی زمین گیرم کرده بود. نمیدانستم عبداللّٰه دوست است یا دشمن؟ مظلوم است یا ظالم؟ دلسوز است یا بی‌رحم؟ لبانم مثل ماهی باز‌ و بسته می‌شد. عبداللّٰه بالای سرم استاد: ــ اگر نگران هارد هستید؛ نگران نباش! پیش من هست. حاج احمد به من گفت که بیام ایران هارد را ازت تحویل بگیرم. گفته بود وضعیت جسمانی خوبی نداری. بقیه شو بسپار به من، حالا هم بلندشو بیا یک چیزی بخور اگرهم بخوای خودت ماموریت رو تموم کنی با این وضعیت نمی‌تونی!» به سختی دستانم را ستون کردم و از کف زمین بلندشدم، آنقدر سریع و بدون مقدمه حرف زد که اجازه نداد که مغزم تجزیه و تحیل کند. لکه های خون روی لباس خاکی رنگش تو ذوق میزد. به سمت یکی از اتاق های در بسته رفت: ــ «برو تو بشین من برم یک چیزی پیدا کنم تا بخوری.» به قلم: ایرانـــــ🇮🇷ـــدخـــــ🫀ــت کپی غیرمجاز و پیگرد الهی دارد...
«﷽» یک پله بالاتر...💔🥀 مصحف ســــ۳ــوم... سه سال پیش‌، وقتی حاج احمد، عبداللّٰه را به نیروها به عنوان مسئول بخش سایبری معرفی کرد از همان روز اول خیلی سریع جای خودش را بین بچه ها پیدا کرد. پسر خوبی بود؛ ولی برای من همیشه یک رقیب بود. باوجود سن کمش از پس کارهای زیادی بر می‌آمد. اهل کم آوردن نبود، همین ویژگی او را مورد تحسین حاج احمد و بقیه فرمانده ها قرار می‌داد. سعی می‌کردم به همه نشان بدهم که من هم مثل آن میتوانم خوب باشم و حتی خیلی خوب‌تر، اما همیشه عبداللّٰه یک پله از من بالاتر بود. بعداز چند دقیقه با دوساندویچ برگشت. اصلا به محتویات ساندویچ دقت نکردم. فقط دهانم را پر از لقمه های ساندویچ کردم. عبداللّٰه با تاسف به من نگاه می‌کرد وسرش را تکان می‌داد. قاروقور معده‌ام را با ساندویچ و نوشابه خفه کردم. تلفن ماهواره ایی روی میز زنگ خورد،عبداللّٰه تلفن را برداشت. من هم زانوهایم را دربغل گرفتم و کنجکاوانه به او نگاه می کردم. عبداللّٰه به عربی با فرد پشت تلفن صحبت می‌کرد،شک نداشتم که حاج احمد بود! بعد از چند دقیقه تلفن را به سمت من دراز کرد. تلفن را روی گوشم گذاشتم؛ باشنیدن صدای دلگرم کننده حاج احمد انگار بارسنگینی از روی شانه هایم برداشتند. ــ سلام ایران جان!خوبی دخترم؟ بغض کرده بودم حاج احمد برای من مثل پدر نداشته‌ام بود. سعی کردم صدایم نلرزد ولی حریف اشک هایم نشدم،برایم مهم نبود که جلوی چشم های عبدللّٰه دارم گریه میکنم. ــ سلام حاجی، خوبم ممنون! ــ برنامه چطور پیش میره؟ ــ والا،راستش حاجی... تمام اتفاقات بیست و چهار گذشته را برای حاج احمد تعریف کردم. ــ حاجی شما گفتید آقا عبداللّٰه بقیه ماموریت رو انجام بده؟! ــ آره دخترم، من گفتم؛ محموله روبه عبداللّٰه بسپره خودت هم بگرد تهرا چند روزی استراحت کن بعد بیا ضایحه اینجا برات کار دارم. ــ ولی حاجی شما گفتید که من هارد رو به منبع برسونم الان هم چندساعت بیشتر با منبع فاصله ندارم! خواهش میکنم بزارید من خودم کار را تمام کنم. ــ نه ایران! صلاح بر این دیده شده که بیا اینجا پیش خودم. تا اینجا هم ماموریت رو به نحو احسنت انجام دادی. بغض سنگینی در گلویم جاخوش کرده بود، انگار توپ کوچکی را قورت داده بودم.لرزش صدایم غیرقابل کنترل بود: ــ حاجی! من این همه بدبختی نکشیدم که الان شما بهم بگین برگرد لبنان میدونید که من این سه روز پلک رو هم نذاشتم تا بتونم ماموریتم را به پایان برسونم. نفسی تازه کردم از جام بلندشدم. دستانم را از شدت ضعف، خستگی، عصبانیت،ناراحتی یا هر احساس مزخرف دیگری میلرزید: ــ حاجی! شما تو این چندسال که‌ تو اوج غربت که هیچ خانواده ایی نداشتم. منو آوردین تو خونتون ازمن مراقبت کردید،بزرگم کردید؛ کمکم کردید که به برسم به اون شغلی که دوست دارم، که راه پدرم و ادامه بدم، هرچی هم تا به امروز گفتید، گفتم چشم!... به قلم: ایرانـــــ🇮🇷ـــدخـــــ🫀ــت کپی غیرمجاز و پیگرد الهی دارد...
«﷽» یک پله بالاتر...💔🥀 مصحف چهـــ۴ــارم... ولی دیگه لطفا این کار را ازمن نخواهید. من...من سال ها آموزش دیدم برای این لحظه، برای اینکه یک کار بزرگ انجام بدم. میخواستم بهتون ثابت کنم که...که با اینکه دخترم، ولی کارهای بزرگی از دستم برمی‌آید. این هارد هم حاصل سال ها تلاش پدرم وشما است. لطفا، ازتون خواهش می‌کنم که...که بزارید این ماموریت را خودم انجام بدم. تلفن را به سمت عبداللّٰه گرفتم و از اتاق بیرون زدم. کنار در روی زمین نشستم پای راستم را روی زمین دراز کردم. موقع افتادن از موتور پام زخمی شد. امیدوارم بودم که حاج احمد موافقت کند. صدای بحث کردن عبداللّٰه و حاج احمد از اتاق بیرون می‌آمد. بی توجه به این سر و صداها سرم را میان دو دستانم گرفتم و در ذهنم مقدمات آخر سفر را میچندم. صدای اذان ظهر از گلدسته های مسجد بلند شد. به سمت دستشویی راه افتادم تا وضو بگیرم. چادر سفیدم را از کوله ام را برداشتم جانمازم را برداشتم و بی توجه به اطراف قامت بستم. ــ قبول باشه! تسبیح را برداشتم و جوابش را دادم ــ بالاخره کار خودت رو کردی.. ــ از اول هم کار خودم بود‌. کنارم نشست: ــ خوب گوش هاتو واکن ایران! من حرفم رو دوبار نمیگم، سخت ترین قسمت ماموریت، بخش آخرش هست. یعنی همین مسیری که قراره برسی به منبع، مسیر مال رو هست و فقط باید پیاده بری؛ اونم تو دل کوه کمر های یاسوج، از صبح هم که یک خلبان فراری تو اون کوه ها قایم شده. به حرفم گوش کن ایران! تو نمیتونی این مسیر رو بری تو یک دختری چرا اینو نمیفهمی؟! سرد نگاهش کردم چشم هاش سرخ شده بود موهاش هم پریشون بی‌خیال دستم را روی زانویم گذاشتم و یاعلی گویان بلند شدم. چادرم را با چادر سیاهم عوض کردم. و لنگان به سمت اتاقی که کوله ام بود رفتم. ــ باهمین پای لنگ میخوای بری بالای کوه؟ کنایه اش را نادیده گرفتم سرم را به طرفش چرخاندم و محکم جوابش را دادم: ــ پای چلاق که سهله، اگه جفت پاهام قطع میشد سینه خیز تا بالای کوه میرفتم. سری به تاسف تکان داد ودر اتاق را باز کرد. نقشه راه روی زمین پهن کرد و تمام کارهایی که باید انجام میدادم را بهم توضیح داد. قرارمان پشت تپه ایی بود که هیچ موجود زنده ایی به آنجا رفت و آمد نداشت. عبداللّٰه برای بار هزارم کار باقطب نما را یادم داد،با اینکه بلد بودم ولی برای اینکه سرم غر نزند بازهم به حرفش گوش دادم. لباس های خاکی ام را پوشیدم تاهمرنگ طبیعت بشوم. دهان بازشده ی زخمم را با باند واستریل بستم. چندتا بی حسی هم محض احتیاط برداشتم. به قیافه خودم در آینه نگاه کردم اگر پوشیه ام را میزدم فقط چشمانم معلوم بود. فقط یک چیز کم داشتم آن هم پلاک پدر شهیدم را.... عبداللّٰه با اخم از دور نگاهم میکرد. بی تفاوت چادرم را پوشیدم و به سمت در خروجی رفتم: ــ بدون خداحافظی میخوای بری؟! برگشتم و نگاهش کردم: ــ خداحافظ مراقب خودت باش دخترجون! سرم را تکان دادم و زیر لب خداحافظی کردم. به قلم: ایرانـــــ🇮🇷ـــدخـــــ🫀ــت کپی غیرمجاز و پیگرد الهی دارد...