eitaa logo
🇮🇷•°•°ره‍‌ رو ع‍‌ش‍‌ق‍‌°•°•🇮🇷
1.9هزار دنبال‌کننده
3.8هزار عکس
4.3هزار ویدیو
22 فایل
عضویت؟عضونباشی‌که‌نمیشه کپی‌وایده‌‌برداری‌ازرمان‌خیرراضی‌نیستم حتی از اسم رمان:) ازفعالیت‌ها‌مجازبه‌جزکپی‌ممنوع‌ها🚫 ناشناس‌زیرنظرمدیر https://eitaa.com/nashenas_app/app تبلیغاتمون https://eitaa.com/joinchat/2576352270C8ef1741385 زاپاس‌کانال @romanmfm
مشاهده در ایتا
دانلود
«﷽» یک پله بالاتر...💔🥀 مصحف دومـــ۲ـــ از فرت ضعف، زانوهایم تاشد و برزمین فرود آمدم. نباید سال ها آموزش وسختی کشیدنم به اینجا ختم می‌شد. بالاخره راهی برای فرار از این زندان بزرگ وجود داشت. دختری نبودم که در شرایط سخت کم بیاورم. زندگی ام را زیر باران موشک های اسرائیل وهمدست هایش سرکرده بودم. در ایران به دنیا آمدم ولی در لبنان قدکشیدم. دختر حاج مصطفی مگر کم می آورد؟! دست بر زانوهایم گذاشتم وبا زحمت از جام بلندشدم. نباید میذاشتم یک آلونک من را از پا بی اندازد. دوباره به سمت در رفتم تا شاید بتوانم راه فراری پیداکنم. اما اگر هم راه گریزی پیدا می کردم نباید بدون هارد پا از این ناکجا آباد میگذاشتم بیرون. اطلاعات این هارد حاصل سال ها تلاش پدرم و هم رزمانش بود، حالا نوبت من بود که کارنیمه تمام پدر را تمام کنم. من ایران بودم دختری از تبار آزادی. پدرم پسر نداشت اما دختری داشت که حریف صد پسر بود. صدای قدم های آرومی درحال نزدیک شدن به در بود. تنها وسیله دفاعی ام همان صندلی زهوار در رفته بود. صندلی را بالای سرم بردم نفسم را سینه حبس کردم، صدای چرخیدن قفل در به گوش رسید. در آرام بازشد. پوتین سیاه رنگی پا به داخل اتاق گذاشت. هیبت مردی را که دوبرابر خودم بود را دیدم. جیغ کشان صندلی را برسر آن بینوا فرود آوردم و بعد با دستانم به تخت سینه اش کوبیدم و به سمت بیرون رفتم. راهرو انگار قصد تمام شدن به دو در بسته رسیدم یک در به سمت اتاق دیگری باز می‌شد. دستگیره در دومی را به پایین کشیدم اما انگار قفل بود با مشت و لگد به جان در افتادم: ــ بامشت ولگد باز نمیشه الکی خودت رو خسته نکن! با تعجب سرم را به عقب برگرداندم؛ باورم نمیشد که یکی از نیروهای خودمان مرا به اسیری گرفته بود. این همه مدت نیروی نخبه حزب اللّٰه در لباس دوستی همه مارا گول زده بود؟یا جزوی از نقشه بود؟ با لکنت زبانی که عایدم شده بود نامش را خواندم:«عـ...بـ..دا..للّٰه؟!» دوقدم به جلو آمد ومن دوقدم به عقب رفتم تا جایی که کمرم به دیوار خورد: ـــ «خیلی دیوونه ای ایران! مخم جابه‌جا شد؛ اگر میدونستم اینقدر کول بازی در میاری هیچوقت به حاج احمد نمی‌گفتم ماموریت را به من بسپره.» دیگر توان ایستادن نداشتم با زانو به زمین سقوط کردم. تشنگی و گرسنگی زمین گیرم کرده بود. نمیدانستم عبداللّٰه دوست است یا دشمن؟ مظلوم است یا ظالم؟ دلسوز است یا بی‌رحم؟ لبانم مثل ماهی باز‌ و بسته می‌شد. عبداللّٰه بالای سرم استاد: ــ اگر نگران هارد هستید؛ نگران نباش! پیش من هست. حاج احمد به من گفت که بیام ایران هارد را ازت تحویل بگیرم. گفته بود وضعیت جسمانی خوبی نداری. بقیه شو بسپار به من، حالا هم بلندشو بیا یک چیزی بخور اگرهم بخوای خودت ماموریت رو تموم کنی با این وضعیت نمی‌تونی!» به سختی دستانم را ستون کردم و از کف زمین بلندشدم، آنقدر سریع و بدون مقدمه حرف زد که اجازه نداد که مغزم تجزیه و تحیل کند. لکه های خون روی لباس خاکی رنگش تو ذوق میزد. به سمت یکی از اتاق های در بسته رفت: ــ «برو تو بشین من برم یک چیزی پیدا کنم تا بخوری.» به قلم: ایرانـــــ🇮🇷ـــدخـــــ🫀ــت کپی غیرمجاز و پیگرد الهی دارد...
«﷽» یک پله بالاتر...💔🥀 مصحف ســــ۳ــوم... سه سال پیش‌، وقتی حاج احمد، عبداللّٰه را به نیروها به عنوان مسئول بخش سایبری معرفی کرد از همان روز اول خیلی سریع جای خودش را بین بچه ها پیدا کرد. پسر خوبی بود؛ ولی برای من همیشه یک رقیب بود. باوجود سن کمش از پس کارهای زیادی بر می‌آمد. اهل کم آوردن نبود، همین ویژگی او را مورد تحسین حاج احمد و بقیه فرمانده ها قرار می‌داد. سعی می‌کردم به همه نشان بدهم که من هم مثل آن میتوانم خوب باشم و حتی خیلی خوب‌تر، اما همیشه عبداللّٰه یک پله از من بالاتر بود. بعداز چند دقیقه با دوساندویچ برگشت. اصلا به محتویات ساندویچ دقت نکردم. فقط دهانم را پر از لقمه های ساندویچ کردم. عبداللّٰه با تاسف به من نگاه می‌کرد وسرش را تکان می‌داد. قاروقور معده‌ام را با ساندویچ و نوشابه خفه کردم. تلفن ماهواره ایی روی میز زنگ خورد،عبداللّٰه تلفن را برداشت. من هم زانوهایم را دربغل گرفتم و کنجکاوانه به او نگاه می کردم. عبداللّٰه به عربی با فرد پشت تلفن صحبت می‌کرد،شک نداشتم که حاج احمد بود! بعد از چند دقیقه تلفن را به سمت من دراز کرد. تلفن را روی گوشم گذاشتم؛ باشنیدن صدای دلگرم کننده حاج احمد انگار بارسنگینی از روی شانه هایم برداشتند. ــ سلام ایران جان!خوبی دخترم؟ بغض کرده بودم حاج احمد برای من مثل پدر نداشته‌ام بود. سعی کردم صدایم نلرزد ولی حریف اشک هایم نشدم،برایم مهم نبود که جلوی چشم های عبدللّٰه دارم گریه میکنم. ــ سلام حاجی، خوبم ممنون! ــ برنامه چطور پیش میره؟ ــ والا،راستش حاجی... تمام اتفاقات بیست و چهار گذشته را برای حاج احمد تعریف کردم. ــ حاجی شما گفتید آقا عبداللّٰه بقیه ماموریت رو انجام بده؟! ــ آره دخترم، من گفتم؛ محموله روبه عبداللّٰه بسپره خودت هم بگرد تهرا چند روزی استراحت کن بعد بیا ضایحه اینجا برات کار دارم. ــ ولی حاجی شما گفتید که من هارد رو به منبع برسونم الان هم چندساعت بیشتر با منبع فاصله ندارم! خواهش میکنم بزارید من خودم کار را تمام کنم. ــ نه ایران! صلاح بر این دیده شده که بیا اینجا پیش خودم. تا اینجا هم ماموریت رو به نحو احسنت انجام دادی. بغض سنگینی در گلویم جاخوش کرده بود، انگار توپ کوچکی را قورت داده بودم.لرزش صدایم غیرقابل کنترل بود: ــ حاجی! من این همه بدبختی نکشیدم که الان شما بهم بگین برگرد لبنان میدونید که من این سه روز پلک رو هم نذاشتم تا بتونم ماموریتم را به پایان برسونم. نفسی تازه کردم از جام بلندشدم. دستانم را از شدت ضعف، خستگی، عصبانیت،ناراحتی یا هر احساس مزخرف دیگری میلرزید: ــ حاجی! شما تو این چندسال که‌ تو اوج غربت که هیچ خانواده ایی نداشتم. منو آوردین تو خونتون ازمن مراقبت کردید،بزرگم کردید؛ کمکم کردید که به برسم به اون شغلی که دوست دارم، که راه پدرم و ادامه بدم، هرچی هم تا به امروز گفتید، گفتم چشم!... به قلم: ایرانـــــ🇮🇷ـــدخـــــ🫀ــت کپی غیرمجاز و پیگرد الهی دارد...
«﷽» یک پله بالاتر...💔🥀 مصحف چهـــ۴ــارم... ولی دیگه لطفا این کار را ازمن نخواهید. من...من سال ها آموزش دیدم برای این لحظه، برای اینکه یک کار بزرگ انجام بدم. میخواستم بهتون ثابت کنم که...که با اینکه دخترم، ولی کارهای بزرگی از دستم برمی‌آید. این هارد هم حاصل سال ها تلاش پدرم وشما است. لطفا، ازتون خواهش می‌کنم که...که بزارید این ماموریت را خودم انجام بدم. تلفن را به سمت عبداللّٰه گرفتم و از اتاق بیرون زدم. کنار در روی زمین نشستم پای راستم را روی زمین دراز کردم. موقع افتادن از موتور پام زخمی شد. امیدوارم بودم که حاج احمد موافقت کند. صدای بحث کردن عبداللّٰه و حاج احمد از اتاق بیرون می‌آمد. بی توجه به این سر و صداها سرم را میان دو دستانم گرفتم و در ذهنم مقدمات آخر سفر را میچندم. صدای اذان ظهر از گلدسته های مسجد بلند شد. به سمت دستشویی راه افتادم تا وضو بگیرم. چادر سفیدم را از کوله ام را برداشتم جانمازم را برداشتم و بی توجه به اطراف قامت بستم. ــ قبول باشه! تسبیح را برداشتم و جوابش را دادم ــ بالاخره کار خودت رو کردی.. ــ از اول هم کار خودم بود‌. کنارم نشست: ــ خوب گوش هاتو واکن ایران! من حرفم رو دوبار نمیگم، سخت ترین قسمت ماموریت، بخش آخرش هست. یعنی همین مسیری که قراره برسی به منبع، مسیر مال رو هست و فقط باید پیاده بری؛ اونم تو دل کوه کمر های یاسوج، از صبح هم که یک خلبان فراری تو اون کوه ها قایم شده. به حرفم گوش کن ایران! تو نمیتونی این مسیر رو بری تو یک دختری چرا اینو نمیفهمی؟! سرد نگاهش کردم چشم هاش سرخ شده بود موهاش هم پریشون بی‌خیال دستم را روی زانویم گذاشتم و یاعلی گویان بلند شدم. چادرم را با چادر سیاهم عوض کردم. و لنگان به سمت اتاقی که کوله ام بود رفتم. ــ باهمین پای لنگ میخوای بری بالای کوه؟ کنایه اش را نادیده گرفتم سرم را به طرفش چرخاندم و محکم جوابش را دادم: ــ پای چلاق که سهله، اگه جفت پاهام قطع میشد سینه خیز تا بالای کوه میرفتم. سری به تاسف تکان داد ودر اتاق را باز کرد. نقشه راه روی زمین پهن کرد و تمام کارهایی که باید انجام میدادم را بهم توضیح داد. قرارمان پشت تپه ایی بود که هیچ موجود زنده ایی به آنجا رفت و آمد نداشت. عبداللّٰه برای بار هزارم کار باقطب نما را یادم داد،با اینکه بلد بودم ولی برای اینکه سرم غر نزند بازهم به حرفش گوش دادم. لباس های خاکی ام را پوشیدم تاهمرنگ طبیعت بشوم. دهان بازشده ی زخمم را با باند واستریل بستم. چندتا بی حسی هم محض احتیاط برداشتم. به قیافه خودم در آینه نگاه کردم اگر پوشیه ام را میزدم فقط چشمانم معلوم بود. فقط یک چیز کم داشتم آن هم پلاک پدر شهیدم را.... عبداللّٰه با اخم از دور نگاهم میکرد. بی تفاوت چادرم را پوشیدم و به سمت در خروجی رفتم: ــ بدون خداحافظی میخوای بری؟! برگشتم و نگاهش کردم: ــ خداحافظ مراقب خودت باش دخترجون! سرم را تکان دادم و زیر لب خداحافظی کردم. به قلم: ایرانـــــ🇮🇷ـــدخـــــ🫀ــت کپی غیرمجاز و پیگرد الهی دارد...
«﷽» یک پله بالاتر...💔🥀 مصحف پنجـــ۵ـــم... از ساختمان بیرون آمدم نفس عمیقی کشیدم. هوای درون اتاق خفه و دلگیر بود. سوئیچ تویوتا مشکی رنگی که پشت ساختمان پارک شده بود را از جیبم درآوردم. و به طرف ماشین رفتم. فکر کرد قراره از دست عبداللّٰه راحت بشوم ولی با افتادن اسمش روی صفحه تلفن اشتباه فکر میکردم. کلافه پوفی کشیدم و ماشین را روشن کردم: ــ کجایی؟ + هتل مجلل تویوتا، خب معلومه دیگه تو راهم...! ــ مسخره بازی درنیار ایران! تمرکز کن مواظب باش گاف ندی! دستم را روی فرمون مشت کردم و آرام غریدم: + اولاً من برای شما خانم آزاد هستم، دوماً لازم نیست شما به من بگید که چیکار کنم یا چیکار نکنم. خودم بلدم که چیکارکنم...! پسره ی دیوونه... تماس را قطع کردم، حوصله غر غر هایش را نداشتم. گوشی ام را روی حالت سایلنت گذاشتم. بلوتوث گوشی ام را به ماشین وصل کردم ومداحی حماسی ایی که بیشتر مردم تو این روز ها گوش میدادندرا پلی کردم. سعی کردم ذهنم را خالی از اتفاقات این حوالی بکنم. یک ساعت بعد... بعد از پیمودن راهی طولانی به تپه های بلند یاسوج رسیدم . چادرم را در آوردم و داخل کیف گذاشتم هنوز درد پایم شروع نشده بود. اگر با سرعت زیادی میرفتم شب نشده تو خانه امن درحال استراحت کردن بودم. قدم هایم را روی تپه های بلند یاسوج گذاشتم. پلاک پدرم را در گردنم انداختم. تقریبا دوساعتی بود که درحال راه رفتن بودم. آخرین تماسی که با عبداللّٰه داشتم یک ساعت پیش بود. باید الان ها به مقصد می‌رسیدم. تشنگی امانم را بریده بود. میخواستم بطری آبم را بردارم که با دیدن موتور قرمز رنگی از آب خوردن منصرف شدم. سریع پشت تپه پنهان شدم .نقشه را از کوله ام در آوردم وبه مسیر نگاه کردم؛ درست بود! مقصد پشت همان تپه بود. به طرف موتور حرکت کردم. موتور قرمز رنگ که گوشه ایی پارک شده بودو سرنشینش که مردی با کاپشن سیاه بود پشت به من روی تخته سنگی نشسته بود. از صدای قدم هایم فهمید که پشت سرش هستم. سریع بلندشد و روبه رویم ایستاد هیکلش دوبرابر من بود. با خونسردی گفتم:« امسال برداشت خوبی داشتیم ولی فقط یک دونه تونستم برات بیارم!» با شنیدن اسم رمز اخم هایش باز شد. سلامی کرد، از جیب مخفی کوله ام هارد را درآوردم و به دستش دادم. سریع سوار بر موتور شد. هندل زد میخواست گاز بدهد که به سمتم برگشت. نگاهی به سر تا پایم انداخت و گفت:« فکر می کردم الان یک مرد دو متری صد کیلویی قراره برام هارد بیاره نه یک دختر ظریف ریزه میزه!» و بعد گاز داد و رفت.. بدون هیچ تشکری! پوفی کشیدم؛ حالا باید مسیر آمده را برمی‌گشتم.هوا داشت کم کم روبه تاریکی میرفت باید قبل از رسیدن شب به آسمان در هتل بودم. پاتند کردم و به سمت تویوتا راه افتادم. وسط راه یادم آمد که تشنه‌ام بود. آنقدر غرق در کار شده بودم که تشنگی را از یاد بردم. ایستادم تا آب بخورم. به قلم: ایرانـــــ🇮🇷ـــدخـــــ🫀ــت کپی غیرمجاز و پیگرد الهی دارد...
«﷽» یک پله بالاتر...💔🥀 مصحف ششــــ۶ــم... ایستادم تا آب بخورم که صدای خش خش چیزی را شنیدم. انگار خدا نمی‌خواست که من آب بخورم. صدا از پشت تپه می‌آمد ترسیدم کسی دنبالم کرده باشد. اسلحه ام را مسلح کردم و به پشت تپه رفتم، نفسم را در سینه حبس کردم؛ با یک حرکت سریع به پشت تپه رفتم اما جز موجودی که شبیه روباه بود را ندیدم که با دیدن من ترسید و فرار کرد. نفس راحتی کشیدم، درهمین حال تلفنم زنگ خورد اسم عبداللّٰه روی صفحه افتاد. تماس را وصل کردم مهلت نداد تا حتی سلام کنم: ــ سلام! موقعیتت رو اعلام کن داریم میام پیشت. ــ موقعیتم... تماس را قطع کردم و روی تپه سنگی نشستم و نفسی تازه کردم. نمیدانم چند دقیقه گذشت که احساس کردم کسی پشت سرم ایستاده است. سعی کردم خونسرد باشم اسلحه ام را از جیبم در آوردم. با یک حرکت به پشت سرم برگشم ولی همه چی در یک لحظه اتفاق افتاد؛ ناگهان چیزی در پهلویم سوخت. انگار زمان متوقف شده بود. باورم نمیشد که چه کسی را میدیدم. با زبان غریبش می‌گفت:« اسلحه تو بندازززز» اما من هیچوقت تسلیم یک خلبان آمریکایی نمی‌شدم!! اسلحه ام را بالا آوردم تا بزنمش که در نوری با سرعت به ناحیه قفسه سینه ام خورد. زانوهایم تاشد ولی هنوز اسلحه ام نیوفتاده بود. دو قدم جلوتر آمد و فریاد میزد. با سرعت تیری در بازویش نشاندم. ای کاش میتوانستم بلند بشوم و بگیرمش اما عجیب خوابم می‌آمد. با فریاد جلو آمد و لگدی تخت سینه ام کوبید. اسلحه از دستم افتاد. مزه شور خون را دهانم حس می‌کردم. اسلحه را پا کنار زد آن خلبان مجوس آمریکایی. ثانیه شوار قلبم زمان های آخرش را سپری میکرد. دستم را سمت پلاک پدرم بردم تمام لحظات خوش زندگی ام مثل فیلم از جلوی چشمانم رد شد. از ولادت گرفته تا شهادت پدر جلوی چشمان طفل پنج ساله، آمدنم به لبنان، روزی که حاج امد مرا به اعضای خانواده اش معرفی کرد، قبول شدنم در حزب اللّٰه لبنان همه همه از جلوی چشمانم رد شد. زندگی ام را مدیون حاج احمد بودم کسی که پدرم نبود ولی برایم پدری کرد. بوی خوشی می‌آمد؛ بوی کربلا...! قرار بود بعد از اتمام ماموریت یک سفر زیارتی به کربلا بروم اما زودتر عازم کربلا شدم. خلبان بالای سرم ایستاده بود، و با لبخند شیطانی اش نگاهم میکرد. فکر می‌کرد من خوار و ذلیل شدم و او عزیز... در جوابش من هم لبخندی زدم. لوله تفنگ را بالا آورد تا مغزم را متلاشی کند که صدای رگبار گلوله گوشم را کر کرد. صداها برایم نامفهوم شده بود. آخرین صدایی که شنیدم صدای داد و فریاد عبداللّٰه و درخواست هلی کوپتر بود. خیلی دوست داشتم ببینم که با آن خلبان چکار کردند ولی من خسته تر آن بودم که بتوانم چشمانم را باز نگه دارم. دوست داشتم عبداللّٰه را دلداری بدهم و بگویم زیاد تلاش نکند، اما با نوری که پشت سر صالح نمایان شده بود زبانم فقط به یک جمله چرخید:«السلام علیک یا فاطمه الزهرا» حالا من یک پله بالاتر از عبداللّٰه بودم... «پایان» به قلم: ایرانـــــ🇮🇷ـــدخـــــ🫀ــت کپی غیرمجاز و پیگرد الهی دارد... نظراتتون رو در رابطه با داستانک کوتاه به این ناشناس بگید 🥲🤌🏻 https://eitaa.com/nashenas_app/app
13M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
در راه تو وقتی پدری باز نگردد....💔🥀 در بردن میراث تفنگش پســــــ❤️‍🔥ـــــــری هست
حال من خوب است اما با تو بهتر میشوم؛ آخ ، تا می بینمت یک جور دیگر میشوم:)
گرچه پیدا بود از چشمم پریشان حالی ام؛ هر که احوال مرا پرسید گفتم: عالی ام:)
خبر رسیده تولد یه دختر خانم خوشگل و نویسنده مهربونمونه🤭 تولدت مبارک سکوت جان🎂 ان شاءالله که ۱۲۰ ساله بشی و عاقبتت ختم به شهادت بشه:)❤️
8.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
گفت‌و‌گوی لو رفته ی آمریکا و امارات کنار تنگه هرمز🤌🏻 https://eitaa.com/romanFms
امروز هر كس كه مردم را ناامید كند، به خود، به مسئولین و به آینده بی‌اعتماد كند، به دشمن كمک كرده است. •شهیدامام‌خامنه‌ای https://eitaa.com/romanFms