نفور♪♫رمـانـ انـتــقـامـ♫♪
180تاییت مبارک دختررر🥺🥺🥺
مرسیییییی خوشگلم تازه آمارو دیدم🥺😭🥹
♫·♪¸¸♩·♬¸¸ 🐻🍁🤎¸¸♫·♪¸¸♩·♬
پارت 58
سکوت شب، سنگین و مخملی، همهجا رو پوشونده بود. هانا گوشهی اتاق نشسته بود و به نقطهای خیره شده بود که انگار فقط خودش میدید. نور ماه، نقرهای و سرد، از لای پردههای حریر به اتاق نفوذ میکرد و سایههای ملایمی روی دیوار میانداخت.
آروم بلند شد، به سمت پنجره رفت و بیصدا بازش کرد. به ماه خیره شد؛ قرص کامل و درخشان، مثل نگینی که توی آسمون پاییزی جا خوش کرده بود. هوای سرد پاییز، با بوی برگهای خیس و خاک نمدار، به داخل ریههاش نفوذ کرد و لرزهای خفیف از ستون فقراتش بالا رفت. غرق در فکر و خیال بود که صدای زنگ گوشی، مثل سنگی که توی آب آروم بیفته، سکوت رو شکست.
به سمت پاتختی رفت و گوشی رو برداشت. با دیدن اسم روی صفحه، لبخندی آروم گوشهی لبش نشست و چشمهاش برق زدن. تماس رو وصل کرد و با صدایی که توش هم خوشحالی بود هم کمی خستگی، جواب داد: «الو...»
صدای آرتا از اونور خط پیچید، گرم و آشنا:
«سلام عزیزم، خوبی؟»
هانا لبخندزنان جواب داد: «سلام مرسی، چه خبر؟»
«سلامتی. خونهیی؟»
«آره، چطور؟»
«زود آماده شو، دارم میام دنبالت.»
«کجا میخوایم بریم؟»
آرتا با همون لحن بازیگوشش گفت: «میگم بهت، آماده شو.»
هانا با خنده گفت: «باشه، پس فعلاً.»
«خداحافظ.»
ادامه دارد...
کپی؟هرگز
نفور♪♫رمـانـ انـتــقـامـ♫♪
♫·♪¸¸♩·♬¸¸ 🐻🍁🤎¸¸♫·♪¸¸♩·♬ پارت 58 سکوت شب، سنگین و مخملی، همهجا رو پوشونده بود. هانا گوشهی اتاق نشس
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_hah7t3v&btn=ناشناس
پارت جدید تقدیم نگاهتون شنوای نظراتتون هستم♥️🕯
نفور♪♫رمـانـ انـتــقـامـ♫♪
عالیه مثل همیشهههه🥺🤍
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا