eitaa logo
نفور♪♫رمـانـ انـتــقـامـ♫♪
190 دنبال‌کننده
45 عکس
8 ویدیو
0 فایل
سه خواهر. یک راز. یک مرگ" در دل شب‌های بی‌پایان، انتقام آتشی‌ست که خودت را خاکستر می‌کند، نه دیگری را. حقیقت همیشه راهش را پیدا می‌کند به جهان‌ ماخوش‌ آمدید جای میان‌ ترس‌و نورو سایه" <عضو جمعیت نویسندگان> 📝𝟭𝟮𝟳 "شروع‌ مون 1405/3/8"
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
180تاییت مبارک دختررر🥺🥺🥺
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
♫·♪¸¸♩·♬¸¸ 🐻🍁🤎¸¸♫·♪¸¸♩·♬ پارت 58 سکوت شب، سنگین و مخملی، همهجا رو پوشونده بود. هانا گوشهی اتاق نشسته بود و به نقط‌های خیره شده بود که انگار فقط خودش میدید. نور ماه، نقرهای و سرد، از لای پردههای حریر به اتاق نفوذ میکرد و سایه‌های ملایمی روی دیوار میانداخت. آروم بلند شد، به سمت پنجره رفت و بی‌صدا بازش کرد. به ماه خیره شد؛ قرص کامل و درخشان، مثل نگینی که توی آسمون پاییزی جا خوش کرده بود. هوای سرد پاییز، با بوی برگهای خیس و خاک نمدار، به داخل ریه‌هاش نفوذ کرد و لرزهای خفیف از ستون فقراتش بالا رفت. غرق در فکر و خیال بود که صدای زنگ گوشی، مثل سنگی که توی آب آروم بیفته، سکوت رو شکست. به سمت پاتختی رفت و گوشی رو برداشت. با دیدن اسم روی صفحه، لبخندی آروم گوشه‌ی لبش نشست و چشمهاش برق زدن. تماس رو وصل کرد و با صدایی که توش هم خوشحالی بود هم کمی خستگی، جواب داد: «الو...» صدای آرتا از اونور خط پیچید، گرم و آشنا: «سلام عزیزم، خوبی؟» هانا لبخندزنان جواب داد: «سلام مرسی، چه خبر؟» «سلامتی. خونه‌یی؟» «آره، چطور؟» «زود آماده شو، دارم میام دنبالت.» «کجا میخوایم بریم؟» آرتا با همون لحن بازیگوشش گفت: «میگم بهت، آماده شو.» هانا با خنده گفت: «باشه، پس فعلاً.» «خداحافظ.» ادامه دارد... کپی؟هرگز
نفور♪♫رمـانـ انـتــقـامـ♫♪
عالیه مثل همیشهههه🥺🤍
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا