eitaa logo
♪♫رمـانـ انـتــقـامـ♫♪
213 دنبال‌کننده
58 عکس
9 ویدیو
5 فایل
سه خواهر. یک راز. یک مرگ" در دل شب‌های بی‌پایان، انتقام آتشی‌ست که خودت را خاکستر می‌کند، نه دیگری را. حقیقت همیشه راهش را پیدا می‌کند به جهان‌ ماخوش‌ آمدید جای میان‌ ترس‌و نورو سایه" <عضو جمعیت نویسندگان> 📝𝟭𝟮𝟳 "شروع‌ مون 1405/3/8"
مشاهده در ایتا
دانلود
♫·♪¸¸♩·♬¸¸ 🐻🍁🤎¸¸♫·♪¸¸♩·♬ پارت 63 چند ساعت بعد هانا داشت با بی‌حوصلگی گوشی‌ش رو چک می‌کرد که ناگهان زنگ خورد. ارتا بود. «سلام، بیا بریم بام تهران. یه کاری دارم.» هانا با خودش گفت: «این پسر بازم چی کار داره؟» ولی بلند شد، حاضر شد و راه افتاد. رسید بام، ارتا مثل یه مجسمه منتظر ایستاده بود. هانا با یه لبخند بزرگ رفت جلو. «سلاممممم!» 😄 ارتا با یه لبخند عجیب جواب داد: «سلامممم خوشگلم!» هانا: «خب، چرا گفتی بیام اینجا؟ ارتا: «گفتم یه کوچولو حرف بزنیم. بیا بشین.» هانا نشست و با نگاه منتظر گفت: «خب بگو، چی شده؟» ارتا یه نفس عمیق کشید، انگار می‌خواد یه راز بزرگ رو بگه. «اممم... هانا، اگه... اگه یه روزی برسه که تو از من خسته بشی، دیگه دوستم نداشته باشی... بیا به خودم بگو. بهم خیانت نکن. هیچ‌وقت قلبمو نشکن. من درسته بدون تو نمی‌تونم زندگی کنم، ولی سعی می‌کنم از زندگیت برم بیرون. خوشبختی تو، خوشبختی منه. فقط لطفاً هیچ‌وقت بهم خیانت نکن... من داغون می‌شم.» هانا با تعجب نگاهش کرد: «چرا باید این کارو بکنم؟ تو تموم زندگی منی. من بدون تو می‌میرم. هیچ‌وقت تورو تنها نمی‌زارم. اصلاً چرا داری به این چیزا فکر می‌کنی؟» ارتا با نگاه غمگین: «همین‌طوری یه حس عجیبی این روزا دارم. حس می‌کنم می‌خوای ولم کنی، می‌خوای تنهام بزاری...» هانا چند لحظه سکوت کرد، یه نگاه جدی بهش انداخت و آروم گفت: «خب... فکرت درسته.» ارتا یهو از جا پرید: «چی؟! مگه تو الان... همین الان نگفتی دوستم داری و تنهام نمی‌زاری؟!» هانا با یه خنده‌ی شیطنت‌آمیز گفت: «تو دیونه! داشتم مسخرت می‌کردم! 😝😂 ارتا با ناراحتیِ مصنوعی گفت:خیلی بدی! من دو ساعت دارم احساساتمو بهت می‌گم، تو داری شوخی می‌کنی؟! هانا با خنده گفت:منم دوستت دارم دیوونه!😂 ارتا با خنده گفت خدایا مردم هم زن دارن ماهم زن داریم هانا با همان لحن گفت هنوز زنت نیستم عزیز من ارتا با نگاه مسخره گفت خیل خوب بابا ادامه دارد... کپی؟هرگز
یه‌پارت دیگه هم داریم ناشناس پر بشه😌
♪♫رمـانـ انـتــقـامـ♫♪
هوراااا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
پنج تا پیام دیگه بدین پارت میدم
♫·♪¸¸♩·♬¸¸ 🐻🍁🤎¸¸♫·♪¸¸♩·♬ پارت 64 یک هفته بعد هانا: فردا قراره ارتا با خانواده‌ش بیان خواستگاری، بعدش هم قرار عقد و عروسی رو بذاریم. خیلی خوشحالم، دارم به هدفم نزدیک‌تر می‌شم. بالاخره بعد پنج سال قراره منم از ته دلم بخندم... ولی چه فایده؟ خانواده‌م تو این روز خاص کنارم نیستن. دلم برای همه‌شون تنگ شده بود. قلبم بدجوری تو سینم می‌کوبید. اگه مامان بود، از همین الان داشت غر می‌زد که چرا هلما کمک نمی‌کنه، چرا هاکان نمی‌ره خرید کنه... فردا روز مهمیه، ولی من فقط می‌تونم به خاطره‌هامون فکر کنم و اشک بریزم. اونا الان پیش هم هستن، من تنهای تنها. چقدر من بدبختم... 😔 صبح روز بعد هانا: ساعت نزدیک‌های چهار بود، همه‌چی رو آماده کرده بودیم. من حاضر شده بودم و رفتم سر خاک مامان. رسیدم اونجا، اطراف قبر مامان پر از گل رز بود. همه‌جا پر شده بود از بوی گل. بهشت زهرا یه حال عجیبی داشت؛ حس می‌کردم الان خانواده‌م خوشحالن، حتی بیشتر از من. نشستم کنار قبر و گفتم:سلام مامان، خوبی؟ چقدر دلم برای دیدنت لک زده. ای‌کاش امروز پیشم بودی... حتی دیگه تو خواب‌هامم نیستی مامان. از امروز به بعد داستان شروع می‌شه. مامان، بابا، من دارم وارد یه بازی جدید می‌شم. مثل بازی شطرنج... نمی‌دونی قراره تو این بازی چقدر خون ریخته بشه. اما آخرش فقط یه چیز مهمه: من پیروز می‌شم. این انتقامِ همه‌ی شماست، مامان. انتقامِ خواهرام، برادرم، پدرم... انتقامِ اون شب‌هایی که بی‌خوابی کشیدم، انتقامِ اون اشک‌هایی که برای تک‌تک‌تون ریختم. هر کی که باعث شد این‌قدر تنها بمونم، هر کی که خونه‌مون رو از صدای خنده‌تون خالی کرد، باید تاوان بده. دلم براتون تنگه، ولی دیگه وقت گریه نیست. وقتشه که بازی رو شروع کنم... و این بار، آخرش فقط یه برنده داره. ادامه دارد... کپی؟هرگز