هدایت شده از کانال زوج خوشبخت و تربیت فرزند❤
4.39M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔴 چرا دهه هشتادیا همش خسته ان...🤣🤣🤣🤣
─═इई🍃❤️ ⃟ 🍃ईइ═─
کانال زوج خوشبخت وتربیت فرزند / در ایتا👇
@zojkosdakt
تبلیغات👈
@hosyn40
#اللّٰهُمَّعَجِّللِوَلیِّڪالفَرَج
هدایت شده از کانال زوج خوشبخت و تربیت فرزند❤
9.18M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
میخوای فرزندت اهل بیتی بشه اینجوری تربیتش کن
─═इई🍃❤️ ⃟ 🍃ईइ═─
کانال زوج خوشبخت وتربیت فرزند / در ایتا👇
@zojkosdakt
تبلیغات👈
@hosyn40
#اللّٰهُمَّعَجِّللِوَلیِّڪالفَرَج
هدایت شده از کانال زوج خوشبخت و تربیت فرزند❤
خانهای که در آن
پدر وجود داشته باش
۴۰ برابر امن تر
از خانهای است که درش
۴۰ تا قفل دارد
خانه ای که مادر باشد
۴۰برابر راحت تر از
هتلی ست که۴۰تا خدمه دارد
پدر یعنی امنیت
مادر یعنی آرامش 🥀♥️
─═इई🍃❤️ ⃟ 🍃ईइ═─
کانال زوج خوشبخت وتربیت فرزند / در ایتا👇
@zojkosdakt
تبلیغات👈
@hosyn405
#اللّٰهُمَّعَجِّللِوَلیِّڪالفَرَج
هدایت شده از کانال زوج خوشبخت و تربیت فرزند❤
قدرت زن
چیزی که زن دارد و مرد را تسخیر می کند مهربانی اوست نه سیمای زیبایش!
زن مهربان میتواند خشگمینترین مردان را آرام کند.
🌹 مهربان باشید!
-
─═इई🍃❤️ ⃟ 🍃ईइ═─
کانال زوج خوشبخت وتربیت فرزند / در ایتا👇
@zojkosdakt
تبلیغات👈
@hosyn405
#اللّٰهُمَّعَجِّللِوَلیِّڪالفَرَج
هدایت شده از کانال زوج خوشبخت و تربیت فرزند❤
مائده. 🌸
دخترآخر خانواده بودم. بعد از فوت پدر و مادرم برادرهاماجازه دادن تو خونهبشینم.اما خیلی مراقبم بودن. جوری که برامآزار دهنده بود.فقط کافی بود ساعت از ۶ غروب بگذره و من در خونه رو باز کنم. سه تایی میریختن سر من که چرا در رو باز کردی. به رنگ مانتوم هم کار داشتن طوری که من برای یکمهمونی سه تا مانتو عوض میکردمتا همهشون راضی بشن. ۲۹ سالم بود و هیچ خواستگاری هم نداشتم. تا یه روز یکی از همسایه ها گفت میخواد برام خاستگار بیاره. جمشید تنها اومد.۴۰ سالش بود و تا الان ازدواج نکرده بود. چون تنها اومد برادرام خیلی مخالف بودن اما من خسته بودم از این زندگی. جواب مثبت دادم و با اصرار همسرش شدم
خونه نداشت و باز برادر هام اجازه دادن ما اونجا بشینیم.اوایل خیلی خوب مهربون بود ولی به مرور زمان بداخلاق و بداخلاقتر شد. من برای نجات از محدودیت های برادرام باهاش ازدواج کردم ولی جمشید از اونا بدتر بود. پنج سال گذشته بود و من باردار نشده بودم.خیلی بهش اصرار کردم بریم دکتر. ولی قبول نمیکرد. میگفت بچه میخوایم چی کار. با کمک یکی از دوستام پنهانی رفتم و بعد از کلی آزمایش گفت من به خاطر ساختار لگنم اصلا نمیتونم باردار بشم. کلی گریه کردم ولی دوستم بهم پیشنهاد داد بریم و از پرورشگاه یه بچه بیاریم.رفتیم ولی گفتن شما شرایط اقتصادیش رو ندارید. ناراحت برگشتمکه دوستم گفت یه جایی توی میدونامام حسین میشناسه که اونجا بچه میفروشن. باور نمیکردم ولی وقتی رفتم متوجه شدمراست میگه.
بعد از چند تا معرف بالاخره رسیدیم به مرد معتادی که یه دختر یک سال و نیمه بغلش بود. میگفت پدرشِ. ولی با خودم گفتم مگه پدر بچهش رو میفروشه زیادی سوال پرسیدم اون با خونسردی جواب داد. گفتم زنت کجاست گفت اونم معتاده الان زندانِ. بچه هم پوست و استخون بود. معلوم بود اصلا به تغذیهش نرسیده بودن. گفتم شناسنامهش کجاست گفت نداره. شک کردم گفتم این بچه رو دزدیدی داری به من میفروشی ولی کلی قسم خورد که بچهی خودمه. بچه رو ازش گرفتم گفتم دو روز بچه رو نگه میدارم آدرس بده تحقیق کنم اگر بچه ی خودت بود پول رو بهت میدم. گفت من سه میلیون لازم دارم اصلا هم کمتر نمیدم. از اینکه با بی رحمی تمام بچهش رو با قیمت کم میفروخت گریهم گرفت
بچه رو ازش گرفتم و بعد از تحقیق فهمیدم راست میگه. ازش تعهد گرفتم که دیگه سراغ ما نیاد اونم به راحتی پذیرفت و رفت. همه چیز رو برای شوهرم تعریف کردم قبول کرد. اسمش رو گذاشتیم مائده و زندگیمون شیرین شد. با کمک یکی از آشناهای شوهرمتونستیم یه شناسنامهی المثنی براش بگیریم. اسم پدر و مادر هم اسم خودمون رو نوشتیم. زندگی خوب بود تا مائده هفت ساله شد.شوهرم سر ناسازگاری گذاشت و انقدر دعوا کرد تا من راضی به طلاق شدم. طلاقم داد و از خونهی موروثی ما رفت. من موندم و مائده که جمشید رو پدر خودش میدونست.انقدر بی قراری پدرش رو کرد که مجبور شدم حقیقت زندگیش رو براش تعریف کنم. با اینکه کم سن بود گفت میخواد پدر و مادر واقعیش رو ببینه.
حاضر بودم جونم رو براش بدم. رفتم دنبال آدرسی که از پدرش داشتم. انقدر پرس و جو کردم تا آدرسشون رو پیدا کردم. پدرش کارتون خواب بود و مادرش بعد از زندان تو یه کارگاه کار میکرد.مائده رو بردم پیش مادرش. اون زن تو نگاه اول مائده رو شناخت. بغلش کرد و هر دو گریه کردن.الان ۵ ساله که مادرش رو پیدا کردیم. برادرهام خونه رو به من بخشیدن. من و مائده به همراه مادرش با هم تو یک خونه زندگی میکنیم و هیچ خبری از پدرش نداریم. البته مائده از اینکه پدرش اونرو فروخته خیلی دلگیره اصلا دوست نداره ببینش. از همتون میخوام برای خوشبختی مائدهی من دعا کنید. که عاقبتش نه مثل من بشه نه مادرش.
پایان
🌺🌺🌺🌺🌺🌺
─═इई🍃❤️ ⃟ 🍃ईइ═─
کانال زوج خوشبخت وتربیت فرزند / در ایتا👇
@zojkosdakt
تبلیغات👈
@hosyn405
#اللّٰهُمَّعَجِّللِوَلیِّڪالفَرَج
هدایت شده از کانال زوج خوشبخت و تربیت فرزند❤
خواهرشوهر حسودی داشتم.
خصوصا از وقتی نامزد کرد بیشتر هم شد.
چون نامزدش ادم مغرور و خودشیفته ای بود و اصلا توجهی به خواهرشوهرم نداشت.
با اینکه همسرم سینا از ابتدای ازدواجمون همیشه با محبت و دلسوزی با من و مادرو خواهرش رفتار میکرد ولی حالا خواهرش سپیده که میدید نامزدش به خوبی سینا نیست همه ی دق دلی هاش رو روی سر من خالی میکرد.
روز عروسیشون در تالار رفتار داماد با سپیده طوری بود که انگار بزور داماد شده.
شبی که به عنوان مادرزن سلام به خونه ی مادرش اومدند ما هم دعوت بودیم.
سپیده با توپ پر و بی احترامی با من برخورد میکرد من هم چون میدونستم دلش از کجا پره اصلا بروی خودم نمی اوردم
تا اینکه وقتی رفتند یه پیام بلند بالا به سینا فرستاد و کلی هم از من بدو بیراه گفته بود و به رفتارهای من با خودش و مادرش اعتراض کرده بود.
سینا فقط به یک تذکر اکتفا کرد.
من هم با دلخوری براش همه چیز رو توصیح دادم که خواهرش خیلی وقته رفتارهای توهین امیز بامن داشته و فقط بخاطر حفظ ارامشمون چیزی نگفتم.
با اینکه خیلی از دست هردوشون دلخور شده بودم اما دیگه ادامه ندادم.
گذشت تا مهمونی های بعدی و هر بار سپیده یا مادرشوهرم یه بهونه ای برای دعوای بین منو همسرم پیدا میکردند.
این رفتار ها واقعا دیگه برام اصلا قابل تحمل نبود.
ارامش منو همسرم فقط تا زمانی تداوم داشت که سپیده در جمعمون حضور نداشت البته مادرشوهرم دیگه مثل سابق احترام برام قایل نبود.
سینا هنوز همون مرد مهربون و با محبت و دلسوز بود برام ولی تا زمانی که چشمش به سپیده نخوره.
مدتی به همین منوال گذشت .
تا اینکه مادرشوهرم به رفت وامد های من به منزل پدرمو خواهر برادرهام و دعوت اونها به منزلم حساسیت نشون میداد،ولی واکنش من از زمانی شروع شد که میدیدم حرفها و رفتار های مادرشوهرم روی سینا هم تاثیر گذار شده.
اونقدر بهونه گیر شده بود که هر روز به بهونه های مختلف سینا رو به خونه شون میکشوند و کاری براش میتراشید.
تا اینکه یک روز که مادرم مهمونم بود و متوجه تغییر رفتار بین من و سینا شد.
اونقدر اصرار کرد تا بلاخره مجبور شدم براش همه چیز رو توضیح بدم.
مادرم پس از کمی تفکر و سکوت گفت:
فکر کنم متوجه تغییر رفتار مادرشوهرتو دخترش و سینا شده باشم.
از اونجایی که مادرم ادم منطقی بود با اشتیاق سراپا گوش شدم.
توضیح داد که سینا شخصیتی مهربون و با محبت داره و قبل از ازدواج با تو همه ی محبتش رو نثار خواهرو مادرش میکرده،
طبیعتا بعد از ازدواجش بیشتر توجهاتش رو تقدیم تو میکرده ،اما با ازدواج سپیده و در نطر گرفتن این موضوع که شوهرش ادم مغروریه که کمتر از سینا اهل بذل محبت هست خوب معلومه که سپیده به شرایط تو حسادت کنه،و به تبعیت از او مادرشوهرت میبینه پسر دست پرورده ی خودش نصیب تو شده و دخترش از داشتن شوهری به مهربونی سینا بی بهره مونده.
راهکاری که داد هرچند مورد قبولم نبود اما برای حفظ ارامش زندگیم لازم بود.
از اون ببعد سعی میکردم کمتر پیش مادرشوهرمو سپیده از سینا بخوام برام کاری انجام بده،یا سعی میکردم کمتر توجه و محبت سینا رو پیش اونها جلب کنم تا لااقل کمتر حس حسادتشون رو تحریک کنم .
واقعا راهکار خوبی بود و نتیجه بخش.
─═इई🍃❤️ ⃟ 🍃ईइ═─
کانال زوج خوشبخت وتربیت فرزند / در ایتا👇
@zojkosdakt
تبلیغات👈
@hosyn405
#اللّٰهُمَّعَجِّللِوَلیِّڪالفَرَج
هدایت شده از کانال زوج خوشبخت و تربیت فرزند❤
🌱🕊
⭕️✍حکایتی بسیار زیبا و خواندنی
🌺🍃🍁🍃🍂🍃🍁🍃🍂🍃
یک صبر کن و هزار افسوس نخور !
پادشاهی بود که همه چیز داشت، اما بچه نداشت. سال های سال بود که ازدواج کرده بود ، اما خدا به او و همسرش فرزندی نداده بود. پادشاه و زنش از این که بچه نداشتند، خیلی غمگین بودند.
این پادشاه، عادل و با انصاف بود. مردم کشورش، دوستش داشتند. به همین دلیل همه دست به دعا برداشتند و از خدا خواستند که به او یک بچه بدهد. خدای مهربان دعای مردم را مستجاب کرد و یک روز خبر در همه جا پیچید و دهان به دهان گشت که خدا به پادشاه یک پسر داده است. همه از شنیدن این خبر خوشحال شدند و خدا را شکر کردند. بیشتر از همه ی مردم، پادشاه و زنش خوشحال بودند
در سال هایی که پادشاه بچه نداشت، سرش را به یک راسوی خوشگل گرم می کرد. راسویی که پادشاه داشت، یک حیوان تربیت شده بود هزار جور پشتک و وارو می زد و کمی از غم بی فرزندی پادشاه و زنش کم می کرد. همه فکر می کردند که بعد از به دنیا آمدن پسر پادشاه، او دست از سر راسو بر می دارد و راسو را می فرستد توی جنگل تا بقیه ی عمرش را میان حیوانات جنگلی بگذراند اما این طور نشد. پادشاه باز هم راسو را که یادگار دوران تنهایی اش بود دوست داشت و گاه گاهی خودش را با دیدن بازی های راسو سرگرم می کرد.
فرزند پادشاه، دایه و خدمتکار داشت. همه مواظب بودن که او به خوبی رشد کند و بزرگ شود. اما از آنجا که حساب و کتاب آدم ها همیشه درست از آب در نمی آید، یک روز ظهر که دایه های فرزند پادشاه از خستگی خوابشان برده بود، مار بزرگ و خطرناکی از میان باغ قصر پادشاه خزید و خزید تا به پنجره ی اتاق پسر پادشاه رسید. مار، آرام آرام وارد اتاق شد و یک راست رفت به طرف گهواره ی پسر یکی یک دانه ی پادشاه. راسو که همان دور و برها در حال بازی بود، خزیدن مار را دید و پیش از آن که مار به بچه آسیبی بزند، به روی مار پرید. جنگ همیشگی مار و راسو شروع شد. راسو کمر مار را گرفت و آن قدر به این طرف و آن طرف کوبید تا توانست مار را از پا در آورد
از صدای جنگ و جدال مار با راسو، خدمتکار مخصوص پسر پادشاه از خواب پرید. چه دید؟ مار مرده را که روی گهواره ی کودک افتاده بود، ندید، اما تا چشمش به راسو افتاد که با دهان خونین از توی گهواره ی بچه بیرون می آید، جیغی کشید و فریاد زد و گفت: «ای وای! راسوی حسود بچه ی پادشاه را خورد!» با داد و فریاد زن خدمتکار، همه به اتاق بچه دویدند و آن ها هم راسو را در حالی که دهانش خون آلود بود، دیدند. پادشاه هم با خشم و غضب از راه رسید، داد و فریادها و گریه و زاری ها را که دید و شنید، شمشیر کشید و راسوی بیچاره را به دو نیم کرد. بعد هم در حالی که مثل همسرش به سرش می زد و گریه می کرد، به سر گهواره ی فرزندش رفت. همه ی اطرافیان پادشاه هم گریه کنان به طرف گهواره رفتند. چه دیدند؟ چیزی که باور نمی کردند. بچه زنده بود و می خندید. ماری تکه پاره شده هم روی او افتاد بود.
همه انگشت به دهان و حیرت زده ماندند و فهمیدند که راسو نه تنها حسودی نکرده، بلکه جانش را به خطر انداخته است تا بچه ی بی گناه را از نیش مار نجات بدهد. پادشاه از این که بدون جست و جو و پرسش، جان دوست دوران تنهایی اش را گرفته بود، غمگین و پشیمان شد. ولی چه فایده که پشیمانی سودی نداشت و راسوی باوفا را زنده نمی کرد. از آن روز به بعد، پادشاه برای از دست دادن راسو افسوس می خورد و به اطرافیانش می گفت : «یک صبر کن و هزار افسوس مخور.»
─═इई🍃❤️ ⃟ 🍃ईइ═─
کانال زوج خوشبخت وتربیت فرزند / در ایتا👇
@zojkosdakt
تبلیغات👈
@hosyn405
#اللّٰهُمَّعَجِّللِوَلیِّڪالفَرَج
هدایت شده از کانال زوج خوشبخت و تربیت فرزند❤
سلام
تاریخ تولدتون رو وارد کنید
ببینین چی نشون میده و در دوران کودکی شما چه اتفاقات مهمی افتاده
birth.carbalad.com
خیلی جذابه
تبدیل تاریخ به میلادی و قمری
و کلی آمار از سن شما
لذت ببرید و کمی از فکر مشکلات بیرون بیایید و به دوستان خوبتون ارسال فرمائید.
─═इई🍃❤️ ⃟ 🍃ईइ═─
کانال زوج خوشبخت وتربیت فرزند / در ایتا👇
@zojkosdakt
تبلیغات👈
@hosyn405
#اللّٰهُمَّعَجِّللِوَلیِّڪالفَرَج
هدایت شده از کانال زوج خوشبخت و تربیت فرزند❤
🎀سیاست های زنانه🎀
متن های دلنشین
من که می گویم ؛ "گیر دادنِ زن ها اصلاً چیز بدی نیست..."
زنی که گیر می دهد، یعنی تو را دوست دارد ، زیاد هم دوست دارد..❤️
زنی که مقصدِ نگاهِ تو برایش مهم است، می ترسد که از چشمانت افتاده باشد..
زنی که برایش مهم باشد که تو محبت و توجهت را کجا و چه اندازه خرج می کنی ، کاملاً معصومانه ، ترسِ از دست دادنِ تو را دارد..
زنی که با بی توجهی ات بغضش می گیرد ، بی پناه است و جز تو.. کسی را ندارد...💔
غر زدن و گیر دادن ، شیرِ اطمینانِ دوست داشتنِ زن هاست...
زنی که دوستت ندارد، گیرهایش را جای دیگری می دهد ، محال است زنی بی عشق ، سرش را روی بالش بگذارد...💗
این به تو بستگی دارد ..که زنی که کنارت نفس می کشد ، عاشقت باشد یانه!🌹
نباید به گیر دادنِ زن ها گیر داد... زن های عاشق، گیر می دهند، زن های وفادار، بیشتر...🌷
👇👇👇
─═इई🍃❤️ ⃟ 🍃ईइ═─
کانال زوج خوشبخت وتربیت فرزند / در ایتا👇
@zojkosdakt
تبلیغات👈
@hosyn405
#اللّٰهُمَّعَجِّللِوَلیِّڪالفَرَج
هدایت شده از کانال زوج خوشبخت و تربیت فرزند❤
درددلاعضا
اعتمادبیجا
من یه زندگی خوب داشتم. با همسرم و دو تا دختر هام شاد و خرم بودیم.
یه دوستم داشتم که خیلی باهاش صمیمی بودیم.
هر شب خونهی ما بودن برای شب نشینی.
شوهرم با شوهرش صمیمی شده بود. اونا بچه نداشتن.
گذشت تا یه روز دوستم اومد خونه گفت شوهرش اذیتش میکنه و از هر چی عصبانی باشه کتکش میزنه. گفت خسته شده و نمیتونه ادامه بده. گفت میخواددطلاق بگیره ولی تنهایی نمیتونه.
انقدر دلم براش سوخت که بهش گفتم من و شوهرم تا آخر پات وایمیستیم و تنهات نمیزاریم.
شوهرم اصلا میلش نبود بهش کمک کنه. با هر سختی بود راضیش کردم.گفتم گناه داره هیچ کس رو نداره به ما پناه آورده
سه تایی رفتیم دادگاه. درخواست طلاق داد.با مدارکی که از پزشکی قانونی گرفته بودیم کارش سرعت گرفت.
سه ماهی بود که درگیرش بودیم. یه روز شوهرم گفت تو بمون خونه نهار بزار من با دوستت میرم دادگاه از اونجا برمیگردیم گرسنه نمونیم
منم قبول کردم. شوهرم مرخصی میگرفت باهاش میرفت.
موقع نهار میاومدن غذا میخوردیمو دوستم میرفت تو اتاقی که بهش داده بودیم.
یه بار نهار درست کردم اما هر چی متتظر شدمنیومدن. بعد هم که اومدن شوهرم گفت دیر شد گرسنه بودیم رفتیم رستوران
بالاخره بعد شش ما تونست طلاقشو بگیره. خوشحال براش جشن گرفتم. بهش هدیه دادم.
یه شب که دور هم نشسته بودیم دیدم خیلی با شوهرم صمیمی شده. اسمکوچیکشو صدا میکنه و دیگه حواسش به گرهی روسریش نیست.
ناخواسته اخم هام تو هم رفت....
هر دو متوجه اخمم شدن. صبح که پاشدم دوستم گفت این مدت خیلی زحمتت دادم. دیگه باید برم.منم که احساس خطر کرده بودم اصلا تعارفش نکردم. ولی چون دوستم بود دلم نیومد باهاش سرد خداحافظی کنم.
وسایلش رو جمع کرد و رفت. غروب که شوهرم اومد اصلا سراغش رو نگرفت.
زندگیمون دوباره به حالت قبل برگشت. دخترام خیلی بابایی بودن و این مدت خیلی ازشون دور شده بود. دوباره با هم گرم شدن و صدای خنده توی خونمون پخش بود.
سه ماه گذشت و شوهرم هر روز به بهانهی اضافه کاری دیر خونه میاومد. وقتی هم که میاومد نه با من کار داشت نه با دختراش. فقط میخوابید.
مدام تلاش داشت ما رو بفرسته مسافرت و خودش نیاد.اما دخترام قبول نمیکردن. میگفتن بدون بابا خوش نمیگذره.
انقدر این روند طول کشید تا بهش مشکوک شدم. یه روز وقتی از خونه بیرون رفت. تعقیبش کردم.
رفت توی یه میوه فروشی و کلی خرید کرد. جلوی در یه خونه ایستاد و در زد و در کمال ناباوری من دوستم در رو باز کرد و اون داخل رفت
وسط کوچه مونده بودم چی کار کنم. یه حال بدی بود. بغض فشار میاورد ولی ناباوری اجازه نمیداد تبدیلبه اشک بشه.
نفس کشیدنم انگار متوقف شده بود. کاملا بی اراده پشت در خونه رفتم و زنگ رو فشار دادم.
چند لحظهی بعد شوهرمبا زیرشلواری و رکابی در رو باز کرد. با دیدنمن جا خورد. فقط نگاش کردم. صدای دوستم رو شنیدم که میگفت. عزیزم بیا تو غذا یخ کرد.
به زور پرسیدم.عقدش کردی؟ از خجالت سرشو پایین انداخت و گفت موقته.
مسیرمرو سمت خونه کج کردم. رسیدم خونه نگاه دخترام کردم و تازه بغضم ترکید. نمیدونم اون روز اونجا چی شد که شب شوهرمنیومد خونه.
اولش باهاش قهر کردم. فردا شب هم که خواست بیاد نذاشتم و راهش ندادم.
دخترام نمیدونستن چی شده و از رفتار های من شاکی بودن.
بی قراری میکردن و دلشون برای پدرشون تنگ شده بود.
به اصرارشون بعد چهار ماه شامدرست کردم و اومد خونه. همش نگاهش به ساعت بود. تا سفره رو جمع کردیم گفت باید برم.
دخترا رو فرستاد اتاقشون گفت زنش بارداره و میترسه. مجبوره بره پیشش. پرسیدم هنوز موقته. اینبار با لحنی طلبکارانه جوابمو داد. گفت بچهی من تو شکمشه انتظار داری صیغه بمونه
دوست نامردم آنچنان شوهرمرو توی دستش گرفت که دیگه جرات نداشت پیش ما بمونه
الان ۱۵ سال گذشته.
دختر بزرگم ازدواج کرده و دختر کوچیکم نامزد کرده
منتظرم عروسیش رو بگیرن و درخواست طلاق بدم
از من به تمام کسایی که سرگذشتم رو خوندن نصیحت: هیچ وقت هیچ زنی رو برای مهمونی به خونتون راه ندید.
خود کرده را تدبیر نیست
─═इई🍃❤️ ⃟ 🍃ईइ═─
کانال زوج خوشبخت وتربیت فرزند / در ایتا👇
@zojkosdakt
تبلیغات👈
@hosyn405
#اللّٰهُمَّعَجِّللِوَلیِّڪالفَرَج
هدایت شده از کانال زوج خوشبخت و تربیت فرزند❤
2.34M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
💥خدایی با همسرتون اینجوری صحبت نکنید😂😂😂
─═इई🍃❤️ ⃟ 🍃ईइ═─
کانال زوج خوشبخت وتربیت فرزند / در ایتا👇
@zojkosdakt
تبلیغات👈
@hosyn405
#اللّٰهُمَّعَجِّللِوَلیِّڪالفَرَج
هدایت شده از کانال زوج خوشبخت و تربیت فرزند❤
و به خدا نزدیک شدم حالم خوب شده بود اما فکر میکردم اتفاقایی که برام افتاد همش آه جواد بوده...یکسال گذشت
عروسی دختر عموم بودخانواده عموم باز هم با من مهربون بودندجواد رو دیدم که آروم سلام داد
و من بعد جواب سلام ازدواج خودش و خواهرش تبریک گفتم با تعجب گفت من؟!
گفتم خودم پارسال در طلا فروشی دیدم
گف
ت اون خانم دوستم بود به خاطر مشکل مالی نمیتونستند طلا بخرن من سرویسی که پارسال خریده بودم برات رو فرختم اونها دوتا حلقه خریدن و با باقی پولش یه خونه نقلی کرایه کردند.راستش خوشحال شدم فکر میکنم جواد هم فهمید چون گفت دختر عمو اجازه میدید اینبار با رضایت خودت بیایم خواستگاری؟!
پنج سال گذشته و ما توی یه خونه نقلی اما گرم
شادیم من فهمیدم زندگی هایی که رنگ خدا نداره آرامش نداره من توی اون چند وقت شاید آسایش داشتم اما رنگ آرامش رو ندیده بودم.
خدا توی تک تک لحظاتمون هست و ماهرسال نذری میدیم و به نیازمندا کمک میکنیم
یه دختر کوچولو هم داریم😍
خدایا شکرت
"و توکل علی الله و کفی بالله وکیلا"
و بر خدا توکل کن و همین بس که خدا نگهبان توست
بهخدااعتمادکن
─═इई🍃❤️ ⃟ 🍃ईइ═─
کانال زوج خوشبخت وتربیت فرزند / در ایتا👇
@zojkosdakt
تبلیغات👈
@hosyn405
#اللّٰهُمَّعَجِّللِوَلیِّڪالفَرَج