♥️🖇♥️🖇♥️🖇♥️🖇♥️🖇♥️🖇
♥️🖇♥️🖇♥️🖇♥️🖇♥️🖇
♥️🖇♥️🖇♥️🖇♥️🖇
♥️🖇♥️🖇♥️🖇
♥️🖇♥️🖇
♥️🖇
♥️
#رمان: #رهایی
#پارت: #صدوپنجاهودو
پدر اما خیلی جدی گفت:
+ روهام زشته صدات و انداختی رو سرت این بنده خداها نگران آروین بودند دیر خوابیدن. آروین جان عمو شما کجا بودی؟
+ عمو بهتره الان بریم صبحانه بخوریم بعد من به همگی توضیح میدم.
از روهام دلخور شدم نیاز نبود این همه داد و بیداد راه بندازد. روهام حق به جانب پایین رفت و مهسا خانم خوشحال از دیدن ما بی حرف به سمت آشپزخانه رفت و به همه گفت سفره را پهن میکند.
خشکم زده بود ترسیدم که مبادا پدرم مخالفت کند از آن گذشته خانواده آروین، دستانم یخ زده بود.
+ رها خانم چرا اینجا وایسادید. نگران چیزی نباشید. من به همه، همه چیز رو توضیح میدم.
_ میترسم. میترسم یک موقع قضاوت شیم. اصلا این دوستی چندساله...
ادامه حرفم را خواند و نگذاشت ادامه بدهم.
+ این حرفا چیه ما مگه خبط و خطایی کردیم که نگران باشیم. انشاالله آقا امام زمان خودش کمکمون میکنه. شما نگران نباش، الان هم بیاید بریم یک چیزی بخوریم.
_ ممنون آقا آروین، باشه شما بفرمایید من الان میام.
سر سفره که نشستیم همانطور که مشغول بودیم آروین دست از خوردن کشید و رو به جمع گفت:
+ من میخواستم با اجازه شما یکسری حرف هارو بزنم و توضیح بدم نمیخوام قضاوتی صورت بگیره نه درباره شخصی که میخوام صحبت کنم نه خودم.
همه منتظر به او نگاه کردن از شدت استرس مادرم دستش را روی دستم گذاشت و در گوشم گفت: " نگران نباش بلاخره اگر دوست داشته باشه جنمش رو داره و واست سینه سپر میکنه"
+ خوب برم سر اصل مطلب، از وقتی یادم میاد، ما دو تا خانواده بودیم که خیلی صمیمی بودیم و هر هفته هم درحال گردش بودیم. وقتی بچه بودم سعی میکردم همیشه مراقب رها خانم باشم دوست داشتم مراقبش باشم. ما کنار هم بزرگ شدیم اما از بد روزگار رها خانم که بزرگ شد من دیگه به خودم اجازه ندادم نزدیکش بشم اینارو دارم میگم چون میخوام بدونید نگاه ناپاک نداشتم و شماهم من و میشناسید. چون رها رو خیلی ارزشمند تر از خودم میدیدم، به خودم جرعت ندادم که پا جلو بزارم. از طرفی هم از علاقه خودم مطمئن بودم اما رها رو نه، دیگه طوری شد که من نامزد کردم به همون دلایلی که میدونید بهم خورد. تا این که دوباره سر و کله رها تو زندگی من پیدا شد. دیگه با خودم تصمیم گرفتم ایندفعه حرف دلم و بزنم، خیلی فکر کردم، تصمیم و گرفتم و دیشب هم نذاشتم رهاخانم سوار پروازشه. عموجان حرف شما برای من متین و درسته الان همه این حرف هارو با هرچند سختی زدم امیدوارم من رو به عنوان داماد خانوادتون قبول کنید، میدونم شاید درستش این بود که به خانواده اول بگم ولی دیگه خودتون اصرار بر توضیح داشتید.
رمانکده زوج خوشبخت ❤️/ ایتا
@romankadahz
#اَللّهُــمَّ_عَجـِّـل_لِوَلیِّــکَ_الفَــــرَج