💐🍃🌿🌸🍃🌼
🍃🌺🍂
🌿🍂
🌸
📕 #داستـــــان
#تاپــــروانگی
#قسمت_پنجاه_نهم
✍بغضش ترکید و زد زیر گریه و هنوز با چشمانی که بسته بود منتظر ری اکشن همسرش بود. شاید چند دقیقه گذشت اما هیچ صدایی بلند نشد! فکر کرد شاید میان هق هقش ارشیا با عصبانیت رفته... دستش را برداشت و چشم هایی که از شدت گریه تار شده بود را باز کرد. ارشیا همانجا بود، نشسته بود و نگاهش می کرد. چند باری پلک زد تا بهتر ببیند... احساس کرد صورتش دلخور است، شاید هم نه! می خندید... اما خوب تر که دقت کرد چیزی نفهمید از احساسش.
لب گزید و سرش را پایین انداخت، گفتنی ها را گفته بود و حالا باید می شنید! دستمالی به سمتش دراز شد، مضطرب بود ریحانه، دستمال را گرفت و توی دستش مچاله کرد.
ارشیا بالاخره به حرف آمد، با صدایی که انگار دو رگه شده بود گفت:
_یادته؟ شرط سر عقدمون رو میگم!
ای وای که حرف گذشته ها را پیش می کشید! نفس ریحانه توی سینه اش حبس شد... دوباره چشمه ی اشکش جوشید. سری به تایید تکان داد و همانطور که نگین های دستبند ظریفش را با دست لرزانش لمس می کرد گفت:
_یادمه اما دکتر گفت... گفت معجزه شده، بی هیچ دوا و درمونی... من، یعنی خب خانوم جون که شاهد بود. می ترسید کسی بفهمه که من بچه دار نمیشم... بخدا نمی دونم خودمم
_چرا انقد اشک می ریزی؟! بسه لطفا
_ناراحت شدی؟ نه؟
_بله
بله گفتنش محکم بود! ادامه داد:
_بله ناراحتم، اما از شما... چرا پنهون کردی؟ من مگه شوهرت نیستم؟ قطعا الانم با زور و تشر بی بی مجبور شدی بگی نه؟
_آخه...
_ریحانه! بهانه چینی نکن لطفا، من انقدر وحشتناکم یعنی؟ انقدر که حتی بترسی رو به روم بشینی و بگی که قراره پدر بشم؟
از تعجب نزدیک بود شاخ در بیاورد! مگر می شد ارشیا و این همه آرامش؟ با بهت پرسید:
_اگه تو اون موقعیت می گفتم حتما همه چیز بهم می ریخت
__همین حالام اوضاع خیلی بر وفق مراد نیست اما دلیلی نداره خلط مبحث بشه! من حتی اگه خودمو می کشتم هم باز باید خبردار می شدم نه؟
این چه توجیهی بود؟ شانه بالا انداخت و جواب داد:
_من چند ساله که با این توهمات زندگی کردم
_چه توهمی؟ باورم نمیشه... غول ساختم از خودم تو ذهنت؟ درسته... من بعد از اولین شکست زندگیم تصمیم گرفتم دیگه حتی تشکیل خانواده ندم تا اینکه تو سر راهم قرار گرفتی، بعدم اصلا بخاطر همین ویژگیت یعنی بچه دار نشدنت بود که خواستم باهات ازدواج کنم! چون خیالم از خیلی چیزا راحت می موند اما حالا از اون روزا چند سال گذشته ریحانه؟ آدما چقدر تغییر می کنن؟ هوم؟
باید می مرد از ذوق نه؟ اما دلشوره ای چنگ انداخته بود به جانش... این چهره ی خیلی خوب ارشیا را کمتر دیده بود. یعنی می شد که باهم راه بیفتند توی بازار و لباس های قد و نیم قد و بامزه ی بچگانه بخرند؟ محال ممکن بود... خداراشکر این بار پسند چرم خریدن ارشیا هم غالب نبود! ضعف کرد دلش برای کفش های کوچک اسپرتی که ترانه نشانش داده بود... هنوز توی خیال های خوشش چرخ می خورد که ارشیا گفت:
_البته... انقدرم شوکه نشدم
_چی؟ چطور؟!
_چون قبل از تو، زری خانوم بهم گفته بود! همون شبی که رفتی قهر و حالت بهم خورده بود...
انگار یک سطل اب یخ ریختند روی ریحانه، وا رفت و دهانش نیمه باز ماند!
_یعنی... یعنی تو می دونستی؟!
⇦نویسنده:الهام تیموری
⏪ #ادامہ_دارد....
eitaa.com/joinchat/1928331276C0b0ef4cbc1
برای دسترسی به قسمت اول رمان به کانال ریپلای مراجعه کنید👇👇👇
@repelay
🌸
🌿🍂
🍃🌺🍂
💐🍃🌿🌸🍃🌼
📚💠 رمانکده مذهبی (عُِاُِشُِقُِاُِنُِهُِ مُِذُِهُِبُِیُِ) 💠📚
#هوالعشق #معجزه_زندگی_من #قسمت_پنجاه_هشتم . . . فاطمه اومد محمد حسین رو گرفت من برم زیارت خیلی ش
#هوالعشق
#معجزه_زندگی_من
#قسمت_پنجاه_نهم
.
.
.
حلما_من تا حالا انقدر حالم خوب نبوده
ازش خواستم همیشه این حال خوبو داشته باشم 😭☺️
فاطمه_عزیزمم
من هر باری که میام بیشتر دلتنگ میشم
چه اینجا چه کربلا
حلما_😢
فاطمہ_عه اون. مادر جونت نیست داره میاد؟
حلما_چرا خودشه😍
دست تکون دادم مارو ببینه داشت میومد سمتمون
مادرجون_سلام دخترا زیارتتون قبول
فاطمہ_ممنون مادرجون
حلما_کاراتو کردی عشقمم؟
مادرجون_اره چمدونارو گذاشتیم پایین که نخوایم برگردیم تو اتاقا
ساعت 6حرکته ان شاالله
حلما_ایشالا
.
.
.
مادر جون هم رفت زیارت اخرو برگشت پیش ما روبه روی ایوان طلا نشسته بودیم
فاطمہ بیشتر بامحمد حسین مشغول بود
انقدر باحوصله و اروم که بهش حسودیم میشه
مادر جون هم مشغول خوندن دعا و مناجات بود
یکم اونورتر از ما یه کاروان یزدی مشغول عزاداری بودن
اوناهم شب اخری بود که نجف بودن
خیلی باسبک خوندشون ارتباط برقرار. کردم
یکساعتی گذشت خیلی خوابم میومد
از اون طرفم دلم نمیخواست حتی یه ثانیه از امشب رو از دست بدم
دوساعتی مونده تا اذان
به هر سختی بود این دوساعتم بیدار موندم
نماز. رو خوندیم به سختی از حرم دل کندم و رفتیم سمت هتل 😔
همه جمع شده بودن
حسین و پدر جون داشتن چمدونامون رو میزاشتن تو ماشین
حسین_سلام مادر. جون سلام خواهری چه عجب اومدین😄
حلما_سلام😔
حسین_حلمایی چرا چشمات انقدر. قرمزه رنگت پریده چقدر
مادرجون_اره مادر فکر کنم بچم مریض شده اصلا نخوابیده. تو این سه روز تاصبحم تو حرم بودیم
حلما_نهه من حالم خوبه😊
چشمام فقط یکم خستن
رفتیم سوار اتوبوس شدیم
نگاهه اخرو به شهری که توش آرامشمو پیدا کردم انداختم
تهه دلم اروم بود حس میکنم خیلی زود میام ذوق رفتن به کربلا ناراحتیمو پنهان کرد
سرمو تیکه دادم به شیشه سعی کردم این سه روز رو مرور کنم
و خودمو اماده کنم برای چندساعت آینده 😍😭😍
.
.
.
ادامه دارد...
🌸🍃🌸🍃🌸🍃
نویسنده: #رز_سرخ
#کپی_ممنوع⛔️
http://eitaa.com/joinchat/1928331276C0b0ef4cbc1
@ROMANKADEMAZHABI ❤️
#اپلای
#قسمت_پنجاه_نهم
وحید ربع پیاز را در دهانش گذاشت!صدای قرچ قرچ جویدن پیاز دادمان را هوا برد!تا موقع رفتن هرچه حرف زد طعم پیاز داشت و از جانب همه طرد شد. بنده خدا را فرستادیم خرید،کی؟ساعت یازده شب. دوباره گرسنه مان شد و رفت ساندویچ بخرد. زنگ زد که بپرسد چه مدل بخرد شهاب تا تلفن را برداشت گفت:اَه اَه اَه،آدم به درد نخور ببند دهنتو!
بوی پیاز دهان وحید گند نبود اما خیلی چیزها هست که گند زده است به زندگی من جوان. همین است دیگر!زندگی که فقط راه هموار نیست نفس گیری هایش است که ظرفیتت را بالا میکشد و آدمیتت را به سنجش میگذارد.
آریا تمام این لحظات را با خنده های نمکینش همراهمان بود شب دیر تر از همه هم رفت. کنار در تا ساعت دو ایستادیم و حرف زدیم. میگفت:یه بار به خاطر یکی از دوست دخترام آرش باهام درگیر شد میدونی چی بهش گفتم میثم؟
دستانم را بغل میکنم و در جوابش فقط نگاه میکنم. دستانش را در جیب شلوارش فرو می برد و تکیه به دیوار می دهد و تعریف میکند میگوید که به آرش میگفته:لذت نفهم.
سکوت و سیاهی شب را ماه روشن می کند و خش خش جاروی پاکبان پیری که در مقیاس یک عمر طولانی،نسبت های لذت ها را میفهمد و لب بسته است تا این چند روز عمر بگذرد. نفس بلندی میکشد آریا که هق هق گریه در خود دارد و بغض من را حجیم تر میکند:همیشه میگفت آریا تو آدم باش!حتی اگه آخرت و عاقبتی هم نیست تو خوب زندگی کن.
سکوت بدی افتاده بین زمین و آسمان. پاکبان پیر رفته است و ابرها مقابل ماه را گرفته اند. هوا کمی سرد شده است،یعنی از اول هم هوا سرد بود اما نه من نه آریا حس نمیکردیم.
استاد میگفت:وزن کارهای انسان مهم است،نه جرم آن ها،وزن کشش دارد اما جرم کشش ندارد. دارم با خودم فکر میکنم ما با کارهایمان چه وزنی روی زندگی ها انداخته ایم و چه بلاها که سر دیگران نیاورده ایم.
و سنگین تر از آن روز قیامتی است که استاد میگفت خدا وزن عمل را مورد توجه قرار می دهد.
شاید هم وزن عمل همان نیت انجامش است. کارهای به ظاهر کوچک اما با نیت خالص. اثرش میشود نقش ماندگار آن بر لوح تاریخ.
_فلسفه این جلسه اضطراری!!؟
نگاه میکنم توی صورت منتظر بچه ها و جواب میدهم.
_قراره بریم جلسه مشترک با سرمایه گذار برای تکمیل فاز مطالعاتی!
وحید صدا کلفت می کند.
ان شاءالله...ان...شاءالله!تقبل الله!
اگر بگذارد کار را مثل آدم ببندیم!دوباره وحید میپرسد:بعدش چه برادر!
محلش نمیگذارم و رو به جمع میگویم:اگر وزارت بهداشت تائید کنه تولید انبوه چیپ های تشخیصی.
با همه بچه ها ابعاد پروژه را یکبار دیگر مرور میکنیم. همه نتایج اولیه کارایی چیپ را تائید میکنند،اما هنوز در آزمایشگاه طبی با نمونه واقعی بررسی نشده!سه ماه فرصت!و تستی که برای متقاعد کردن سرمایه گذار حیاتی است.
اگر بتوانیم در این مرحله از بخش خصوصی بودجه جذب کنیم بخش عمده مشکلاتمان حل میشود و هزینه های لازم برای رساندن تراشه به وزارت بهداشت تامین میشود. جلوی واردات این تراشه به ایران کلا گرفته میشود و سالانه بودجه عظیمی از کشور خارج نمیشود!اما اگر مشابه خارجی با قیمت کمتر آوردند،توی این قراردادهای بی منطق دولتی ها له شدیم،اگر...
اگر که موانع دولتی و غیردولتی بگذارند. قرار میشود من و شهاب برویم جلسه با سرمایه دارهایی که با تردید نگاهمان میکنند دفاع خوبی میکنيم.
هرچند نگاه یکی دو نفرشان خیلی امیدوار کننده نیست. این را شهاب میگوید ته دلم اما کار را به خدا میسپارم. قضاوت منفی،انرژی منفی و بی حرکتی می آورد.
ابو علی سینا وقتی جواب سوالش رو پیدا نمیکرد چه کار میکرد؟مثل ما به چکنم چکنم می افتاد يا اینکه میرفت از استادش میپرسید يا چمن نشین میشد؟ شهاب با چشم و لب زدن بیصدا میپرسد:حالت خوبه میثم؟
اصلا گنده تر از خودش کسی بوده که بخواهد برود سراغش؟حالا اگر راه حل بوعلی را بگویم مسخره ام میکنند. چشم میگردانم روی صورتش. شهاب دهان بازمیکند و میبندد. باید حرفم را بزنم.
_راه جدمون هم بد نبوده ها!
_میفرمایید چه کنیم ای نوه بوعلی جان؟
حس میکنم در فضای مادی گرای فعلی،ماوراگرایی کمی عجیب است. اما دل میزنم به دریای همین تعجب ها.
_توسل کنیم. بوعلی،مستاصل که میشده متوسل میشده،راه حل براش پیدا میشده!
با اما و اگر هایی که به طرح آورده اند کمی متقاعد کردنشان نیاز به اعتماد به نفس دارد. سه روز دیگر نمونه را که بدهیم خودشان قبول میکنند. فقط سه شبانه روز. غیر از آن جمعه هم اردوی بچه های کانون است. اردوی کاری برای بچه های امروزی که با اشاره انگشت روی صفحه تبلت میکارند. به اشاره انگشت آبیاری میکنند و ظرف یک دقیقه هم میرسد و برداشت میکنند،شاید سخت باشد،اما لازم است. اینجور برنامه ها از این حالت تنبلی مجازی بیرونشان می آورد.
قبل از بیرون رفتن از دانشگاه استاد علوی را میبینم. دست دراز شده اش را میگیرم و دستم را فشارمیدهد.
#نرجس_شكوريان_فرد
#اپلای
٭--💌 #ادامه_دارد 💌 --٭
🏴 @ROMANKADEMAZHABI 🏴
#رنج_مقدس
#قسمت_پنجاه_نهم
من مخاطبش هستم، کنار روزنامه سیاه قلم می کنم و کنارش عکس شان را می کشم منتهى کج وکوله و بی ریخت. طاقتم دارد تمام می شود. مسعود به سعید میگوید:
- قربون پات، یه چایی بده. نه اینکه عادت به سخنرانی ندارم گلوم اذیت می شه۰
خودکارم رومی کوبم زمین و میگویم:
- لازم نیست این قدر انرژی بذاری سخنرانی کنی، بعدش مثل من خود خوری می کنه. آن قدر غرق مشکلات خودش میشه که خرفت می شه، نمی تونه درست ببینه، درست تصمیم بگیره، و این عین خریته . راحت باشی آقا مسعود.
:با پررویی میگوید:
- دور از جون ! دور از جون.
رومی کنم به علی که سعی می کند نگاهم نکند و میگویم:
- داداش محترم نظر شما هم قطعاً همینه دیگه : دور از جون دور از جون.
علی با انگشتش روی قالی چیزهایی می نویسد و جوابی نمی دهد. مسعود انگار پیش بینی اینکه من حرفش را قطع کنم و عصبی بشوم را نکرده بود. ملتمسانه علی را نگاه می کند... علی اما دل از گلهای قالی نمی کند.
مسعود رومی کند سمت من و میگوید:
-لیلا...
نفسش با صدا بیرون می دهد، حس می کنم در محاصرهٔ برادرهایم افتاده ام و راه نجاتی ندارم. با تشرمی گویم:
-مسعود جان! بد هم نیست امروز تکلیف این غم و غصه مشخص بشه. این قدرهم شماها اذیت نباشید که با من خودخواه و خودشیفتهٔ خودخور خرفت خر، با طعنه حرف بزنید.
امروز تکلیف این غم و غصه مشخصی بشه.
خر با طعنه حرف بزنید.
سعید ناراحت به مسعود میگوید:
- دیگه حرف نزن.
مسعود محزون شده، نگاهم می کند. سعی می کنم بغض نکنم. رومی کنم به علی:
- چه کارکنم فکرو ذکرت از من خالی میشه و راحت می شی، فقط یه غصه داری اون هم منم. هر کاری بگی می کنم.
علی با اخم چنان به سمتم برمی گردد که سعید با دستپاچگی علی را صدا می کند. جمع ساکت است و سعید نمی گذارد که آنها حرفی بزنند و خودش میگوید:
- لیلی! این که حرف های مسعود رو به خودت گرفتی اشتباه محضه.
حرف امروز مایه چیز دیگه ایه. ما قبول داریم که سال ها دور کردن تو از محیط خونه و جمع ما و زندگی با مادربزرگ سخت بوده .
ولی تو چرا خوبی هایی روکه داشته نمیبینی؟ نکات مثبتی که فقط نصیب تو شده و نه کس دیگه ای. یک سختی بوده، قبول.
اما بقیه ش که خیر بوده چی ؟ والا همهٔ انسان ها دچار خودخواهی هستن. من هم هستم. وقتی می گم می خوام بخوابم همه ساکت باشید، یا این غذا رو نمی خوام فلان غذا رو درست کنید. خود این مسعود هم گیرشه. وقتی این قدر خودخواهه که میگه من میخوام برم خارج برای درس خوندن و زندگی، چون اونجا پیشرفت و امکانات وکوفت و زهرمار دارند که ایران نداره عین خود خواهیه.
چون اگه خود خواه نیست که آسایش خودش مهم باشه، باید بمونه يا بره و برگرده به کشور و مردمش خدمت کنه؛ نه اینکه استعدادشو خرج دیگران کنه که چی؟ که تحویل میگیرند و آسایشم فراهمه. این خودشیفتگی که خودمحوری و خرفتی و عین خريته . گندم کشورت رو بخوری و سرمایه بشی برای دشمنات !
مسعود براق میشود به صورت سعید و میگوید:
- حرفت رو زدی دیگه .
#نرجس_شكوريان_فرد
#رنج_مقدس
٭٭٭٭٭--💌 #ادامه_دارد 💌 --٭٭٭٭٭
#کپی_کلیه_رمانها_فقط_با_ایدی_و_لینک_کانال_مجازه 🚫 ( بجز رمان های این نویسنده بزرگوار که نشرش به خواست نویسنده آزاده 😉 )
#لطفا_کانال_را_به_دوستان_خود_معرفی_کنید.
@ROMANKADEMAZHABI ❤️
eitaa.com/joinchat/1928331276C0b0ef4cbc1
📚 #مهر_و_مهتاب
📝 نویسنده #تکین_حمزه_لو
♥️ #قسمت_پنجاه_نهم
فصل پانزدهم
به انبوه دختر و پسراني كه در حياط جلوي پنجره هاي بسته ازدحام كرده بودند خيره شدم. هميشه براي ثبت نام در يك ترم جديد عزا مي گرفتيم . البته ترمهاي قبل چون روز انتخاب واحد پسران و دختران جدا بود باز بهتر بود ولي ترم تابستاني همه با هم ايستاده بودند و داد مي زدند البته باز فقط وروديهاي خودمان بودند. اما باز محوطه گنجايش نداشت و همه همديگر را هل مي دادند تا برگه هاي انتخاب واحد را بگيرند. چند لحظه خيره به جمعيت نگاه كردم و لحظه اي بعد خودم هم ميان جمعيت جيغ ميزدم. دستهايي از اطرافم مرا هل مي دادند مقنعه ام تقريبا از سرم افتاده بود . مسئول ثبت نام كه دختري شل و وارفته بود خونسرد به دستهاي دراز شده نگاه مي كرد و گاهي اگر هوس مي كرد برگه اي را به دستي مي داد و از دستي برگه اي مي گرفت. پنجره مربوط به پسران ديگر بدتر از ما بود و همه در حال دادزدن و هل دادن هم بودند. پس از كلي ايستادن و داد و هوار زدن سرانجام برگه اي به دستم رسيد. فورابه گوشه اي رفتم تا ليلا و شادي هم بيايند. ديشب آخر وقت با هم تماس گرفتيم. ليلا مي خواست دنبال ما بيايد كه من قبول نكردمو گفتم هر كدام جدا به دانشگاه بياييم و هركي زودتر رسيد براي دو نفر ديگر هم برگه انتخاب واحد بگيرد.
ليلا و شادي هم پيشنهادم را قبول كردند . بنده هاي خدا نمي دانستند كه مقصود اصلي من چيست. من مي خواستم خودم ماشين همراه بياورم تا اگر حسين را ديدم سوارش كنم و براي اين منظور تنها به دانشگاه آمدم. چند دقيقه بعد سر و كله ليلا و شادي هم پيدا شد و هر سه جلوي ليست واحدهاي ارائه شده ايستاديم. پس از چند دقيقه مشورت سر انجام هفت واحد را در جاي خالي نوشتيم. وقتي برگه هاي پر شده را به مسئول مربوطه داديم نگاهي سرسري انداخت و گفت : اين كدها پر شده ...
شادي ناراحت گفت : پس چه كار كنيم؟
ليلا عصبي جابه جا شد : خوب اگه اين كدها پر شده چرا تو ليست نوشتيد ؟ خوب جلوش تذكر مي داديد پر شده ...
دوباره بيرون آمديم و هفت واحد ديگر برداشتيم . بعد از كلي انتظار باز نوبتمان شد اما مثل دفعه قبل جواب شنيديم اين كدها پر شده ...
از عصبانيت در حال انفجار بوديم . وقتي براي بار سوم برگه هارا پر كرديم برگه هايمان تقريبا مثل دفتر نقاشي كودكان خط خطي شده بود. خانم مسئول ثبت نام نگاهي انداخت و گفت : چي برداشتيد ؟
با حرص گفتم : هرچي شما صلاح بدونيد.
زن كه بعدا فهميدم فاميلش رضايي است پشت چشمي نازك كرد و گفت :
- دانشجوي سال اول و اينقدر پر رو ؟
شادي با طعنه گفت : نه دانشجوي سال اول و آنقدر گوسفند. هر چي بهمون ميگيد گوش مي ديم نه اعتراضي نه حرفي كلي پول مي ديم اينهم از وضع دانشگاهمون روز ثبت نام آدم رو ياد قيامت ميندازه هر چي انتخاب مي كني پر شده انگار پيش بيني اين چند تا چيز پيش پا افتاده خيلي براي مسئولين دانشگاه سخته .
ليلا دنباله حرف را گرفت : در عوض انتظامات دانشگاه هميشه مرتب و منظم به كارش مي رسه . كافيه تار مويي از زير مقنعه پيدا باشه تا روزگارت رو سياه كنند حساب كتابشون حرف نداره.
خانم رضايي بي اعتنا گفت : اينها به من ربطي نداره .
كارمان تمام شد فقط مانده بود پرداخت پول و اهداي فيش پرداخت شهريه به دانشگاه . ساعت نزديك دو بعد از ظهر بود كه كارمان تمام شد . وقتي بچه ها آماده رفتن مي شدند خداحافظي كردم و بعد از چند لحظه كه مطمئن شدم هر دو رفتند به طرف ساختمان رويرويي راه افتادم.
وقتي به دفتر فرهنگي رسيدم حسين در حال قفل كردن در بود. با ديدن من لبخند زيبايي زد و سلام كرد جواب سلامش را دادم . همانطور كه كليد را در جيب شلوارش مي گذاشت گفت :
- ثبت نام تموم شد ؟
با سر جواب مثبت دادم و گفتم : من در ماشين منتظرم.
و قبل از اينكه فرصت كند حرفي بزند به راه افتادم . چند دقيقه اي درون ماشين نشستم تا آمد . به محض سوار شدنش حركت كردم. عينك آفتابي ام را زده و كولر ماشين را هم روشن كرده بودم. هواي داخل خنك و تازه بود. حسين به محض نشستن اسپري كوچكي در آورد و داخل دهانش فشار گذاشت و چندبار فشار داد. بعد نفس كوتاهي كشيد و اسپري را درون كيفش پرت كرد. پرسيدم : حالت خوب نيست ؟
تك سرفه اي كرد : نه انگار نفسم تنگ شده خوب نمي تونم نفس بكشم.
با نگراني نگاهش كردم . با لبخند جوابم را داد آهسته گفت : نترس هيچي نيست.
جلوي يك پارك كوچك ايستادم . حسين آهسته نگاهي به محوطه سبز و كوچك انداخت : مي خواهي به پارك برويم؟
- نمي خواهي ؟
با خنده گفت : هر چي تو بخواي منهم مي خوام.
ادامه دارد....
┄┅┅✿💐🍃💕🌹🌸✿┅┅┄
#کپی_کلیه_رمانها_فقط_با_ایدی_و_لینک_کانال_مجازه 🚫
@ROMANKADEMAZHABI ❤️
eitaa.com/joinchat/1928331276C0b0ef4cbc1
کانال رپلای (دسترسی آسان به قسمت اول دیگر رمان های ما و pdf رمان های دیگری)👇🏻👇🏻👇🏻
@repelay
🌼🍃🌼
📚 #عشقی_به_پاکی_گل_نرگس 🌼🍃
🌼
📝 نویسنده: #فاطمه_اکبری
🔻 #قسمت_پنجاه_نهم
همه ساکت بودن،لبم وکج کردم وگفتم:
+مگه برای من نیومدین؟ پس چراخفه شدین؟
بعدازاین حرف بلندزدم زیرخنده،باباکه خیلی عصبی شده بودباحرص گفت:
بابا:این چه طرزحرف زدنه؟
بی توجه به حرفش بهشون خندیدم وعین اسب به سمت مبل دویدم.
مادر پسره روبه پسرش که البته ازنظرمن دختر بود باکنایه گفت:
_پسرم مطمئنی درست اومدیم؟
مامان ازآشپزخونه اومدبیرون،ازدیدن قیافش خندم گرفت چون هرلحظه ممکنبودپوستش مثل خانم جون بشه.
باصدای نحس پسرِازفکراومدم بیرون:
سامی:بله مامان جان یک دخترجذاب تواین شهر
وجودداره که اونم همین هالین خانمه.
بااین حرفش دلم هری پایین ریخت،نکنه پسره
خوشش اومده؟وای نه اگه خوشش اومده باشه
که من بدبختم.
مامان کناربابانشست وسرش وانداخت پایین،
به بابانگاه کردم باچشماش برام خط ونشون می کشید.
بهشون حق میدم عصبی بشن ولی تقصیر خودشون بودنبایدهمچین تصمیم بی خودی روبرای من می گرفتن.
خانم جون:تاکی قراره سکوت باشه؟چراحرفی
نمی زنید؟
باباهُل کردوگفت:
بابا:اوممم،بله درست می فرمایید،بهتره بریم
سراصل مطلب.
ننه ی پسره بادبزنش و عین چینیابازکردوخم
شدوزل زدبه بابا،خواست چیزی بگه که نتونستم
جلوی خودم وبگیرم وباتمسخرگفتم:
+قوووودَ
همه باتعجب نگاهم کردن،دوباره زدم زیرخنده وگفتم:
+حرکت این ننه بزرگ(به مامان پسره اشاره کردم)من ویادفیلم های چینی انداخت،ببخشید ادامه بدید.خواهرسامی باحرص گفت:
_به مامی من میگی ننه بزرگ؟بی شعورتوالان بایدبه این پیرزن(خانم جون)بگی ننه بزرگ.
چیزی نگفتم چون میدونستم خانم جون کم نمیزاره وجواب میده،حدسم درست بودچون
خانم جون عصاش وگرفت سمت دختره وباعصبانیت گفت:
خانم جون:به کی میگی پیرزن؟هان؟فکرکردی خودت خیلی جوونی؟انقدرمالیدی وعمل کردی که الان سنت شبیه سی ساله هاس وگرنه من که میدونم توسی وهشت سالته.
دختره مونده بودچی بگه، حالاواقعاسی وهشت سالشه؟
روبه خانم جون کردم وعینکم ودرست وکردم وگفتم:
+واقعا؟خانم جون این(به دختره اشاره کردم)سی وهشت سالشه؟
خانم جون پوزخندی زدودوتادستش وگذاشت
روی عصاش وگفت:
خانم جون:بله عزیزم سی وهشت سالشه!
روبه دختره گفتم:
+اَخِی سنت زیاده؟ازدواج نکردی؟
بااخم وحرص نگاهم کردو جوابی نداد،باطعنه گفتم:
+حق داری البته،بالاخره هردخترترشیده ی دیگه ای هم بودهیچ جوابی نداشت،ولی توهم غصه نخوربالاخره یه پیرِخپلی پیدامیشه توروهم
بگیره ابژی.
دختره بدجورحرصش گرفته بودقشنگ معلوم بوددلش میخوادمن وخفه کنه لبخنددندون نمایی زدم وگوشیم وازجیب شلوارگل گلیم دراوردم ومشغول پیام دادن به شایان شدم،باباشروع کرد
به حرف زدن بابابای پسره.
شایان پیام داده بود:
شایان:چی شد؟چیکارکردی؟
+تااینجاخوب بود.
شایان:خوبه،حالافردادقیق ترحرف می زنیم.
+اوهوم،توچخبر؟
ای موجی خنده برام فرستاد ونوشت:
شایان:وای هالین بایه پسره دوست شدم ازاین ریشیا.
چشمام گردشد،بلندزدم زیرخنده که همه باتعجب
نگاهم کردن،بی توجه بهشون براش نوشتم:
+توروچه به دوستی بااین
مذهبی پَذهبیا.
شایان:جریان داره.
باصدای مامان سرم وازگوشی آوردم بیرون:
مامان:هالین جان پاشوچای بیار.
دستم وتوهواتکون دادم
وگفتم:
+خابابا،صبرکن کاردارم فعلا،بزاربرای شایان این
پیام وبنویسم.سامی باشنیدن اسم شایان
باچشم های گردشده نگاهم کرد،افرین هالین
زدی به هدف،حالاپسره همچین باتعجب نگاه
می کردانگارخودش باهیچ جنس مخالفی درارتباط نیست،پشمک.
بی توجه به اخم مامان وبابابرای شایان نوشتم:
+خب جریانش چیه؟
یکی دودقیقه صبرکردم ولی شایان همچنان درحال تایپ بود،زورکی ازجام بلندشدم،مامان باتعجب نگاهم کردوگفت:
مامان:کجا؟
دماغم وکشیدم بالاوگفتم:
+چای بیارم.
سری به نشونه تاییدتکون دادوبه ادامه حرف زدن
پرداخت،انقدرازپسره و خانوادش بدم میومدکه
حتی به حرفاشونم گوش ندادم والان ازهیچی خبرندارم.
باحالت بیخبری شونه ای بالاانداختم وبه سمت آشپزخونه رفتم.
&ادامه دارد....
🌼🍃🌼🍃🌼🍃🌼🍃🌼
📚@ROMANKADEMAZHABI❤️
eitaa.com/joinchat/1928331276C0b0ef4cbc1
کانال رپلای (دسترسی آسان به قسمت اول دیگر رمان های ما و pdf رمان هایی دیگر)👇🏻👇🏻👇🏻
@repelay
📚💠 رمانکده مذهبی (عُِاُِشُِقُِاُِنُِهُِ مُِذُِهُِبُِیُِ) 💠📚
🍃🥀🍃🥀 🥀🍃🥀 🍃🥀 🥀 ⚜هوالعشق ⚜ 📕#محا
🍃🥀🍃🥀
🥀🍃🥀
🍃🥀
🥀
⚜هوالعشق ⚜
📕#محافظ_عاشق_من🥀
✍ به قلم : #ف_میم
🍃 #قسمت_پنجاه_نهم
حاج مصطفی در پی آماده سازی حسینیه و هماهنگی های لازم در کنار فرمانده ای بود که سال ها پیش در مرزهای سوسنگرد او را در میان سنگر های به اشغال در آمده ی عراق جا گذاشته بود ...
همشهری و استادی که حاج مصطفی زندگی را از او آموخته بود ...
هنگامی که مصطفی جوانی پر از شور و شوق رفتن بود و دل به در گروی انیس گذاشت و جاذبه ی جبهه او را بسمت خود می کشید ، سید حیدر مرحم قلب آشوبش شد ......
در کنار حاج حیدر نشسته بود و از آهنگ جوانی میگفت و می شنود که تماس انیس وجودش را پر از ترس و نگرانی کرد ....
دخترانش در آتش میسوختند و او بی خبر در حال برپایی جشن میلاد حجت بود ...
نام مهدا را که شنید آتشی به جانش افتاد ، نکند امانت رفیق پر کشیده اش را از دست بدهد ....
ـ سید حیدر ؟
با چنان وحشتی نام فرمانده اش را صدا زد که حاج حیدر از موج حزن صدای رفیقش ترسیده به او خیره شد
ـ چیشده مصطفی ؟ حالت خوبه ؟
ـ بچه ها...
بسمت ماشینش رفت ، خواست رانندگی کند که سید حیدر مانع شد و با او راهی شد ..
ـ سید بچه هام ... دخت...
همین که خواست از مهدا بگوید بغض گلوگیرش ، سیل اشک را مهمان چشمانش کرد و از ادامه سخنش بازداشت ....
سید حیدر که حالش را دید سکوت کرد و با حداکثر سرعت مطمئنه به سمت شهرک راند و نمی دانست پسر رشیدش هم در میان همان شعله ها گرفتار است ....
حاج مصطفی حس میکرد این مسافت چقدر طولانی شده است و مقصد چقدر دور ....
به محض رسیدن آمبولانسی شهرک را ترک کرد حاج مصطفی خیره به آن اما بسمت پارکینگی که آتش نشانان با تمام تلاش سعی در خاموشی شعله های سوزنده اش داشتند رفت ...
مرصاد و انیس را که دید بسمتشان پرواز کرد و رو به مرصاد گفت :
مرصاد بابا ... ؟
انیس خانم : مصــــــــطـــفی ؟ بــــچه ام .... هق هقش در شهرک پیچید و حاج مصطفی با چشمان خیس به پارکینگ چشم دوخت .
با سختی رو به مرصاد که با ظاهری آشفته و ژولیده ایستاده بود ، گفت :
ـ بچــــه ها کجان ؟
ـ مائده رو آوردن بیرون آمبولانس همین الان بردش .... مه.. مهدا و ... محمدحسین هنوز داخلن ....
ـ حال.. مائد...
ـ حالش خوب بود بابا ولی مهد...ا ...
حاج مصطفی تازه متوجه شد چرا همسر سید حیدر و دخترش این گونه زجه میزنند با چهره ای که از داغ دخترش نزار شده بود به سیدحیدر نگاه کرد ، او هم حال روز خوشی نداشت و آن مرد محکم گویی کمرش خمیده شده بود ...
با دلی خون با رفیق شهیدش نجوا کرد :
محسن ... میبینی ؟
جگر گوشت توی این آتیشه ...
رفیق تو که تا الان خودت مراقب این امانتی بودی ... از این به بعد هم مراقبش باش ...
محسن دخترت تو این شعله هاست ... تو رو به حضرت زهرا قسمت میدم سلامتی بچتو از بانو بخواه ... نجاتش بده محسن ... مادرش دیگه طاقت ندار...
ــ یه نفر رو آوردن بیرون ...
آمبولانس کجاست ... ؟! ....بیاین ...
با این فریاد مرد قرمز پوش همه بسمتش رفتند و منتظر شدند که انیس خانم با دیدن محمدحسین بر دوش آتشنشانان ، دلش بار دیگر آتش گرفت ....
خانواده حسینی پسرشان را در آغوش گرفتند و بسمت آمبولانس روان شدند ...
زجه های انیس خانم دل همه را آتش میزد ...
ـ پس بچه من کو ؟
بچم کجاست مصطفی ؟
دست گل من چی شد ؟
جگر گوشه من داره تو اون آتیش میسوزه ... ؟
برین نجاتش بدین ...
خواست بسمت آتش برود که مرصاد او را در آغوش گرفت و نگذاشت بی قراریش او را به خطر بیاندازد ....
&ادامه دارد ...
🥀🍃🥀🍃🥀🍃🥀🍃🥀🍃🥀🍃
📚 @ROMANKADEMAZHABI ❤️
eitaa.com/joinchat/1928331276C0b0ef4cbc1
❌❌این رمان سفارشی کانال رمانکده مذهبی میباشد کپی شرعا اشکال دارد❌❌
↪️ کانال رپلای(دسترسی آسان به قسمت اول دیگر رمان ها وpdf رمان های ما)👇🏻👇🏻
@repelay
📚💠 رمانکده مذهبی (عُِاُِشُِقُِاُِنُِهُِ مُِذُِهُِبُِیُِ) 💠📚
💞🌱💞🌱💞🌱💞🌱💞🌱💞🌱💞🌱 🌱💞🌱💞🌱💞🌱💞🌱💞🌱💞 💞🌱💞🌱💞🌱💞 🌱💞🌱💞 🌱هوالمحبوب💖 📙 #رمان_روزگار_من 💞 📑🖌به قلم: #انارگل 🌸 🌱 #ق
💞🌱💞🌱💞🌱💞🌱💞🌱💞🌱💞🌱
🌱💞🌱💞🌱💞🌱💞🌱💞🌱💞
💞🌱💞🌱💞🌱💞
🌱💞🌱💞
🌱هوالمحبوب💖
📙 #رمان_روزگار_من 💞
📑🖌به قلم: #انارگل 🌸
🌱 #قسمت_پنجاه_نهم
مامان بعد اینکه محسن و بدرقه کرد اومد مقابلم ایستاد فرزانه این چکاری بود که کردی دل پسر رو شکوندی
😕😕😕😕
اخه مگه میشه دروغ بگه ...دخترم یه خورده فکر کن محسنم طرز فکرش درست مثله عباسه
مامان جان من بدون وصیت نامه نمیتونم ...
📜📜📜📜
تقریبا چند روزه که از چهل عباس گذشته اگه من مدرکی نداشته باشم چجوری از حرف مردم خلاص بشم ... الان همه میگن این بود تمام عشق و وفاداریش به شوهرش ؟!!
خواهش میکنم مامان حداقل تو یه نفر درکم کن ...
چی بگم دخترم خودت میدونی
من نه میتونم بگم قبول کن و نه قبول نکن ...
فقط قبلش خوب فکر کن از روی عقلت تصمیم بگیر نه احساست...
حالا بیا بریم برا شام یه چیزی اماده کنیم ...
راستی فرزانه قضیه این شیرینی چیه ...
ااااخ یادم رفت اینو برای تشکر از صاحبخونه خریده بودم اخه تو تولیدی لباس استخدام شدم ...
جدی میگی فرزانه ؟؟
اره مامان کارش زیاد سخت نیست حقوقشم خوبه ....
چقدر خوب مبارکه عزیزم
ممنون مامان جون بعد شام بریم شیرینی رو بدیم و هردو تشکر کنیم
🍱🍱🍱🍱🍱
باشه دخترم حالا بیا کمک کن ...
شام و خوردیم و رفتیم برای تشکر
خانم صاحبخونه خیلی مهربون بود اما شوهرش خیلی جدی به نظر میومد زیاد نموندیم فقط تشکر کردیمو بعد ۵دقیقه نشستن بلند شدیم راستش از شوهرش خجالت کشیدیم ...
تو تولیدی چون خیاطی بلد نبودم تو بخش بسته بندی لباسا کار میکردم
یه بسته از لباسارو بلند کردم تا ببرمشون تو انبار که ناخدا گاه سرم گیج رفت و افتادم زمین
کارکنا اومدن سمتم و کمک کردن از جام بلند شدم برام اب قند اوردن با خوردنش و یه خورده استراحت بهتر شدم ...
تو خونه حرفی به مامان نزدم ... چون الکی دلشوره میگرفت ...
باهم نشسته بودیم... گفتم : الان میرم دوتا چایی خوش رنگ و خوش عطر میریزم تا مادرو دختر باهم بخوریم و گپ بزنیم ..
مامان ـ اگه بیاری که عالی میشه
پس من برم 😄😄
چایی رو ریختم تا خواستم سینی رو بلند کنم بیام دوباره سرم گیج رفت و چشام تارشد سینی از دستم افتاد به زور از کابینت گرفتم تا نیوفتم
مامان با صدای افتادن سینی و شکستن استکان ها ترسیدو دویید سمت اشپزخونه ...
خدا مرگم بده چی شدی چرا
رنگت پریده .😱😱
چیزی نیست مامان فقط یه خورده سرم گیج رفت همین ...
اخه خیلی رنگت پریده بیا بریم دکتر
نه نیازی نیست گفتم که فقط یه سرگیجه ی معمولی بود
یه خرده بشینم خوب میشم ...
مامان برام اب قند اماده کرد و خوردم حالم بهتر شد رنگم برگشت
دخترم برو بخواب فردا هم باید زود بیدار بشی حداقل یه خرده استراحت کن .... چشم مامان جان
چشمت بی بلا دخترم شب خوش
رفتم تو اتاق خوابیدم به روال هر روز صبح از خواب پاشدمو راهیه کارگاه شدم ....
خدایا همش احساس خفگی و سرگیجه دارم چم شده اخه
به زور خودمو سرپا نگه داشته بودم
به دور از چشم صاحب کارم کمی استراحت میکردم ...
خسته و کوفته رسیدم خونه ...
مامان ناهارو اماده کرده بود رفتم لباسامو عوض کردم یه ابی به سرو صورتم زدم ... اومدم و نشستم سره سفره ...
مامان غذا زرشک پلو با مرغ گذاشته بود تا بوی غذا به دماغم خورد یه حالت تهوع شدید گرفتم دوییدم تو دست شویی ....
بنده خدا مامانمم بدتر از دیشب دوباره ترسید پشت سرم اومد ....
حسابی بالا اوردم ...دیگه نایی برام نمونده بود
مامان ـ فرزانه تو یه چیزیت شده پاشو اماده شو بریم دکتر ...
نه مامان اوردم بالا خوب شدم لابد مسموم شدم ...
نه ربطی به مسمومیت نداره تو دیشبم سر گیجه داشتی ...
پاشو پاشو الکیم بهونه نیار
اخه مامان !!
اخه نداره هر جوره باید بریم ...
مامان به زورم که شده منو برد دکتر...
🔖 &ادامه دارد....
💞🌱💞🌱💞🌱💞🌱💞🌱💞🌱💞🌱
📚 @ROMANKADEMAZHABI ❤️
eitaa.com/joinchat/1928331276C0b0ef4cbc1
❌❌ کپی رمانهای کانال رمانکده مذهبی بدون اجازه اشکال دارد❌❌
↪️ کانال رپلای(دسترسی آسان به قسمت اول دیگر رمان ها وpdf رمان های ما)👇🏻👇🏻
@repelay
📚💠 رمانکده مذهبی (عُِاُِشُِقُِاُِنُِهُِ مُِذُِهُِبُِیُِ) 💠📚
🌸🌿🦋🌿 🌿🌸🌿 🦋🌿 🦋 #رمان_لبخند_بهشتی 🦋 🌿 🌸نویسنده: میم بانو🌸 🌿 #قسمت_پنجاه_هشتم ب
🌸🌿🦋🌿
🌿🌸🌿
🦋🌿
🦋 #رمان_لبخند_بهشتی 🦋 🌿
🌸نویسنده: میم بانو🌸
🌿 #قسمت_پنجاه_نهم
به محض خروج سجاد مادرم با چهره ای نگران دوباره وارد اتاق میشود .
با آرامش لبخند میزنم تا خیااش را راحت کنم
+راستی مامان سوگل کجاست ؟
شهریار بهم گفت اینجاست
_بیچاره میخواست بیاد تو اما خیلی خسته بود دیدم تا بخواد صبر کنه سجاد بیاد بیرون خیلی اذیت میشه فرستادمش با شهریار بره .
نگاهی به ساعت می اندازم . عقربه ها ۲ شب را نشان میدهند
+کاره درستی کردید . حالا چرا با شهریار فرستادید بره ؟
_آخه شهریار داشت میرفت خونه آقا محمود یک سری وسایل پیک نیک رو بیاره دیگه سوگل رو هم فرستادم باهاش بره . البته سوگل قبول نمیکرد میگفت بزارید نورا رو ببینم بعدا با سجاد برم ولی من اصرار کردم قبول کرد بره .
بی اختیار لبخند میزنم .
خدا میداند در دل سوگل چه خبر است ، حتما در تمام طول مسیر سرخ و سفید شده .
+حالا من کی مرخص میشم ؟
غم در چشم مادرم مینشیند
_فردا
لبخند محزونی میزنم
+چه بد ؛ دلم میخواد زودتر از اینجا برم
با صدای باز شدن در سرم را بلند میکنم .
پرستار با رویی خندان وارد اتاق میشود .
به سرم اشاره میکند و با خنده میگوید
_خوبه مامانت به فکرته وگرنه تا موقع ترخیصت نمیگفتی بیام سرم رو در بیارم
به کل فراموش کردم به پرستار خبر بدهم . نگاهی به سرم میاندازم ، تقریبا تمام شده و قطرات پایانی اش در لوله جاری هستند .
پرستار سوزن را از دستم بیرون میکشد
_محکم جای سوزن رو فشار بده که خون نیاد
به پیروی از حرف پرستار دستم را ردی جای سوزن میگذارم و فشار میدهم .
روبه مادرم میگویم
+شما که تو اتاق نبودین از کجا فهمیدین سرمم تموم شده ؟
_دیدم سه ربعی گذشته گفتم حتما تموم شده بخاطر همین قبل از اینکه بیام تو اتاق به پرستار خبر دادم
♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡
چشم هایم را باز میکنم و دوباره به ساعت نگاه میکنم .
ساعت از ۵ صبح گذشته اما خواب به چشم هایم نیامده است .
مدام در افکارم غرق میشوم و به اتفاقات صبح فکر میکنم .
چقدر همه امروز متفاوت بودند ، در موقع سختی همه عوض میشوند .
فقط چیزی که در این میان برایم نا مفهوم است نگاه های معنی دار و پر حرف سجاد است .
یاد نورا گفتن ها و مفرد خطاب کردن های سجاد می افتم ، بی اختیار لبخند ظریفی گوشه ی لبم مینشیند .
هیچوقت فکر نمیکردم سجادی که همیشه سر به زیر است روزی آنقدر محکم به من امر کنر که نتوانم از دستورش سر پیچی کنم .
🌿🌸🌿
《تو فقط آمده بودی که دل از من ببری ؟
بروی دور شوی قصه و رویا بشوی ؟》
احسان نصری
&ادامه دارد ...
🌸🌿🦋🌿🌸🌿🦋🌿🌸🌿🦋🌿🌸🌿
📚 @ROMANKADEMAZHABI ❤️
eitaa.com/joinchat/1928331276C0b0ef4cbc1
❌❌ کپی رمانهای کانال رمانکده مذهبی بدون اجازه اشکال دارد❌❌
↪️ کانال رپلای(دسترسی آسان به قسمت اول دیگر رمان ها وpdf رمان های ما)👇🏻👇🏻
@repelay
📚💠 رمانکده مذهبی (عُِاُِشُِقُِاُِنُِهُِ مُِذُِهُِبُِیُِ) 💠📚
🌈🦋☔️🍄🌈🦋☔️ ☔️🍄🌈🦋☔️ 🍄🌈🦋 ☀️هوالحبیب 🌈 🦋 #رمان_روژان 🍄 📝به قلم #زهرا_فاطمی☔️ 📂 #فصل_سوم 🖇 #قسمت_پنجاه_
🌈🦋☔️🍄🌈🦋☔️
☔️🍄🌈🦋☔️
🍄🌈🦋
☀️هوالحبیب 🌈
🦋 #رمان_روژان 🍄
📝به قلم #زهرا_فاطمی☔️
📂 #فصل_سوم
🖇 #قسمت_پنجاه_نهم
با کمک همه خانواده کارها سرعت گرفت و همه چیز آماده میهمانی و تحویل سال نو بود.
با کمک زهرا پشت بام را تزیین کرده بودیم و سفره هفت سین با تم فیروزه ای را چیده بودیم.سبزه هایی که حمید کاشته بود بسیترزیبا شده بود.
به جای ماهی قرمز درون تنگ آب گل رز قرمز انداخته بودیم.
شب فرارسید همه حاضر و آماده روی پشت بام منتظر آمدن میهمانان بودیم.
یک ساعتی تا سال تحویل مانده بود، کمی استرس داشتم .
دلم میخواست چهره خوبی از رسوم ایرانی در ذهن همسایه ها باقی بماند.
اولین نفر خانواده آقای محمد فرا رسیدند.
روهام با دیدن عمران خنده اش گرفت ولی به رسم ادب جلوی خنده اش را گرفت.
هرچند چهره سرخ شده اش نشان میداد ممکن است منفجر شود.
به سمت صنم خانم رفتم و دستم را به سمتش دراز کردم
_سلام خوبید؟ممنونم که اومدید بفرمایید
_سلام روژان جان ،ممنون از دعوتتون باعث افتخاره
نگاهم را به ثمر دوختم
_سلام خوشگلم ، خوبی؟خیلی خوشحالم که دوباره دیدمت.
_سلام ممنون ازتون.
_بفرمایید بشینید
آنها را به سمت صندلی هایی که دورتا دور چیده بودیم ، دعوت کردم.
کم کم همسایه های دیگه هم رسیدند.
با روی باز از همه استقبال کردیم .
ژاسمن هنوز نیامده بود و من چشمم هرلحظه به سمت در ورودی بود.
از همه بیشتر مشتاق آمدن او بودم.
حمید مشغول حرف زدن با آقایون بود
روهام و کمیل هم مشغول پذیرایی از میهمانان.
گوشه ای از محوطه میزی گذاشته بودیم و سماور برقی که روهام برایم هدیه آورده بود را به همراه استکان های کمرباریک شاه عباسی را روی آن قراردادیم.
خودم چای با کمی بهارنارنج دم کردم.
روهام و زهرا مسئول ریختن چای بودند.
کمیل به همه چایی تعارف کرد
.حمید با لبخند روبه همه کرد
_این چای ایرانی هستش،مطمئنم اگر بخورید تا ابد طعمش در ذهنتون می مونه. ما تو کشورپون به جای قهوه از چای استفاده میکنیم .برای رفع خستگی معجزه میکنه ،بفرمایید.
همه مشتاقانه چای برداشتند و مشغول نوشیدن شدن صدای به به و چه چه آنها بلند شد و لبخند رضایت را برلب ما نشاند.
نیم ساعت تا سال تحویل مانده بود حمید دوباره رشته کلام را به دست گرفت.
با دست به سفره هفت سین اشاره کرد
_ما به این میگیم سفره هفت سین .
وقتی سال به پایان می رسه و سال جدید فرا میرسه ما جشن میگیریم مثل جشن سال نو شما.
با شنیدن صدای پا نگاهم به سمت راه پله ها کشیده شد.
ژاسمن در حالی که یه شومیز سفید با شلوار جین پوشیده بوده از در گذشت .
با شوق به سمتش رفتم
_سلام عزیزم .خیلی ممنونم که اومدی .
با لبخندی که از ته دل بود نگاهش میکردم.
دست
دستم را به سمتش دراز کردم.
نگاهش به دستم بود
_تو دین شما، ما نجس هستیم.نمیترسید آلوده بشید
بهت زده نگاهم بین او و حمید که کمی دورتر ایستاده بود ،چرخید
_این چه حرفیه عزیزم.تو کشور ما مسیحی هم وجود داره و ما در کنار هم زندگی میکنیم .
دست دوستیم رو رد میکنی؟
با تردید دستش را در دستم قرار داد.دستش را به گرمی فشردم و او را به سمت صندلی خالی که کنار خودم بودم راهنمایی کردم.
ژاسمن که نشست به سمت زهرا رفتم تا برایش چای بیاورم.
روهام چشمکی نثارم کرد
_این همونیه که سطل زباله رو روی سر کمیل خالی کرده .
کمیل با اخم نگاهش کرد
_هی یادم بنداز خب؟
خنده ام گرفته بود.
روهام از وقتی قضیه را شنیده بود .مدام کمیل را اذیت میکرد.
_بچه ها بیاین جلو الان سال تحویل میشه
با صدای حمید به سمتش قدم برداشتم درحالی که از کنار روهام و کمیل میگذشتم، آرام گفتم
_لطفا دیگه در موردش حرف نزنید ،بیاین بریم سال تحویل شد.
کنار حمید ایستادم و قرآن را به دست گرفتم و آن را باز کردم .
سوره مائده جلو چشمانم نقش بست ،دوآیه اول را خواندم.
حمید با صدای بلند و با لحن زیبایی دعای سال تحویل را خواند و بقیه مشغول دعا شدند .همسایه ها هم با کنجکاوی به ما نگاه می کردند و چشم به دهان حمید دوخته بودند.
_ یَا مُقَلِّبَ الْقُلُوبِ وَ الْأَبْصَارِ
یَا مُدَبِّرَ اللَّیْلِ وَ النَّهَارِ
یَا مُحَوِّلَ الْحَوْلِ وَ الْأَحْوَالِ
حَوِّلْ حَالَنَا إِلَی أَحْسَنِ الْحَال
&ادامه دارد...
☔️🍄🌈🦋☔️🍄🌈🦋☔️
📚 @ROMANKADEMAZHABI ❤️
eitaa.com/joinchat/1928331276C0b0ef4cbc1
❌کپی رمانهای رمانکده مذهبی بی اجازه جایزنیست❌
↪️ ریپلای(دسترسی به قسمت اول دیگر رمان ها وpdf رمان های ما)👇🏻👇🏻
@repelay
📚💠 رمانکده مذهبی (عُِاُِشُِقُِاُِنُِهُِ مُِذُِهُِبُِیُِ) 💠📚
🌸🌱🌸🌱🌸🌱🌸🌱 🌱🌸🌱 🌸🌱 📚رمان عاشقــ❣ــانه مذهبی :#نگاه_خدا 📙 به قلم: فاطمه باقری 🌱 #قسمت_پنجاه_هشتم صد
🌸🌱🌸🌱🌸🌱🌸🌱
🌱🌸🌱
🌸🌱
📚رمان عاشقــ❣ــانه مذهبی :#نگاه_خدا
📙 به قلم: فاطمه باقری
🌱 #قسمت_پنجاه_نهم
یه کم بخوابم بهتر میشم
رفتم رو تختم دراز کشیدم ،خوابم برد
نصفه های شب یه دفعه شکمم درد گرفت،امیر خواب بود ،بلند شدمو یه کم راه رفتم شاید یه کم دردش کمتر بشه
دیگه نتونستم تحمل کنم رفتم امیرو صدا زدم
- امیر ،امیر
امیر : ) تا منو دید ترسید( چی شده؟
- دارم میمیرم از درد
امیر : ای واای ،پاشو بریم دکتر
اینقدر درد داشتم نمیتونستم لباسامو بپوشم ،امیر مانتو مو پوشید برام روسریمو سرم گذاشت
زیر بغلمو گرفت رفتیم پایین
ماشین گرفتیم رفتیم بیمارستان
توی راه فقط سرمو گذاشتم رو پای امیر شکممو چنگ میزدم
امیرم زیر لب داشت دعا میخوند
رسیدیم بیمارستان ،دکتر معاینه کرد گفت مسمومیته
رفتم دراز کشیدم یه سرم وصل کردن بهم ،کم کم آروم شدم
خوابم برد
با صدای زنگ گوشی امیر بیدار شدم
فهمیدم داره بابا حرف میزنه
تماسش قطع شد اومد کنارم
- ببخشید که مزاحم شما شدم
امیر : نه بابا این چه حرفیه )خندیدو گفت( مثل اینکه محرمیم
- به بابا رضا چی گفتی؟
امیر : گفتم بیرونیم،البته شما رو با این حال ببینن متوجه میشن
سرمم که تمام شد رفتیم هتل ،به دم در اتاق که رسیدیم ،در اتاق بابا اینا باز شد بابا اومد بیرون
بابا رضا: سارا ، چی شده ؟
- چیزی نیست بابا یه کم حالم بد بود رفتیم دکتر الان بهترم
بابا رضا: واسه چی؟
امیر : دکتر گفته مسمومیته ،الان خدا رو شکر بهتره
- بابا جون اگه اجازه بدین بریم استراحت کنیم
بابا رضا: باشه برین
رفتیم توی اتاق روی تختم دراز کشیدم
خوابیدم
تا غروب فقط خوابیدم که چشمامو باز کردم دیدم امیر از رو تخته رو به روم داره نگام میکنه
- ساعت چنده؟
امیر : ۷و نیم
- ببخشید که به خاطر من نرفتین حرم
امیر: اشکالی نداره ،مهم سلامتی شماست
حاج رضا و مریم خانوم هم اومدن اینجا وقتی دیدن شما خوابین رفتن حرم
- میشه بریم بیرون دور بزنیم
امیر: بزارین حالتون بهتر بشه ،فردا میریم
- آخه من گرسنمه
امیر: آخ ببخشید اصلا حواسم نبود الان میرم از پایین براتون غذا میگیرم
- دستتون درد نکنه فقط واسه خودتون هم بگیرین ،چون اینجوری خجالتم میاد
امیر ) خندید( : چشم
) چرا اینقدر قشنگ میخنده ،وقتی میخنده تمام ناراحتیم از یادم میره (
امیر که رفت بلند شدم و دوتا تخت و بهم جفت کردم
دلم نمیخواست از کسی که خنده هاش آرومم میکنه دور باشم
بلند شدم و رفتم لب پنجره ،
چشمم به گنبد حرم افتاد
اشک از چشمم جاری شد
&ادامه دارد ....
🌱🌸🌱🌸🌱🌸🌱🌸🌱
📚 @ROMANKADEMAZHABI ❤️
eitaa.com/joinchat/1928331276C0b0ef4cbc1
❌کپی رمانهای رمانکده مذهبی بی اجازه جایزنیست❌
↪️ دسترسی به قسمت اول دیگر رمان ها وpdf رمان های ما👈@repelay
📚💠 رمانکده مذهبی (عُِاُِشُِقُِاُِنُِهُِ مُِذُِهُِبُِیُِ) 💠📚
🦋°🌱•🕊🦋°🌱•🕊🦋°🌱•🕊🦋° 🌱•🕊🦋°🌱•🕊🦋° 🦋°🌱•🕊 📘رمانعاشقـانهمـذهـبی : #او_را 🖌 به قلم : محدثهافشاری 🌱 #قسمت_
🦋°🌱•🕊🦋°🌱•🕊🦋°🌱•🕊🦋°
🌱•🕊🦋°🌱•🕊🦋°
🦋°🌱•🕊
📘رمانعاشقـانهمـذهـبی : #او_را
🖌 به قلم : محدثهافشاری
🌱 #قسمت_پنجاه_نهم
برگشتم سمتش .
نصف بدنشو از ماشین آورده بود بیرون و کاملا از قیافش معلوم بود یخ کرده !
خودمم داشتم میلرزیدم از سرما .
نگاهش کردم ...
بازم سرشو انداخت پایین
- آخه با این لباسا کجا میخواید برید
بعدم شما که جایی .
بی رمق نگاهش کردم
- مهم نیست ...!
یه کاریش میکنم!
- چرا مهمه !
یه چند لحظه بیاید تو ماشین لطفاً !
کارتون دارم !
یکم این پا و اون پا کردم و نشستم تو ماشین .
دو سه دقیقه ای به سکوت گذشت
بعد ماشینو روشن کرد و راه افتاد
نمیدونستم الان کجای تهرانم !
اصلاً این خیابونا برام آشنا نبود .
فکرکنم بار اولی بود که میدیدمشون !
معلوم بود که خلوت تر از وقت عادیشه .
آخه دیگه چیزی به عید نمونده بود !
یدفعه مخم سوت کشید !
فردا عید بود
غرق تو افکار خودم بودم که ماشین جلوی یه مغازه ایستاد !
- چندلحظه صبرکنید ، زود میام !
بعد حدود سه دقیقه با دو تا کاسه ی آش که ازشون بخار بلند میشد برگشت !!
عطر آش که تو ماشین پیچید دلم ضعف رفت 🍲 ...
- دیشب بعد اینکه رفتین تو یادم افتاد شام نخوردین!! 😅
اما راستش نخواستم مزاحم بشم،
گفتم شاید خودتون چیزی از یخچال بردارین و بخورین !
ولی فکرنکنم چیزی خورده باشین !
اینو بخورین ، باز میرم میخرم ...
ترسیدم زیاد بخرم سرد بشه !
با نگاهم ازش تشکر کردم و آشو ازش گرفتم .
واقعا تو این سرما میچسبید .
تو سکوت کامل صبحانشو خورد و از ماشین پیاده شد
و با دو تا کاسه ی دیگه برگشت !
با تعجب نگاهش کردم 😳
- من که دیگه میل ندارم !
دستتون درد نکنه ...
واقعا خوشمزه بود
- یه کاسه که چیزی نیست ☺️
آش خوبه
بخورین یکم جون بگیرین .
واقعاً هنوز سیر نشده بودم !
روا نبود بیشتر از این مقاومت کنم !! 😅
کاسه ی بعدی رو هم ازش گرفتم و این بار با آرامش بیشتری ، خوردم .
بازم ماشینو روشن کرد و دور زد ، ولی سمت خونه نرفت .
باورم نمیشد که یه روز
اینقدر بیخیال
سوار ماشین یه غریبه بشم !
اصلاً چرا نمیذاشت برم ؟؟
چه فکری تو سرش بود !؟
کجا داشت میرفت...؟
چرا بهش اعتماد کرده بودم؟
سرمو برگردوندم و صورتشو نگاه کردم
میخواستم یه دلیل برای بی اعتمادی
تو چهرش پیدا کنم !!
ولی هیچی نبود ...!
چهره ی جالبی داشت !
کاملا مردونه و موقر !
چشم و موهای مشکی
پوست سبزه
و ...
حدود دوسانت ریش و سبیل !!
با اینکه از این مورد آخری خیلی بدم میومد ، امّا واقعا به قیافش میومد !
ترکیب چهرش دلنشین بود ...!
هینجوری که به روبهروش رو نگاه میکرد
قیافش یجوری شد !
تازه فهمیدم یکی دو دقیقست زل زدم بهش !!!
خجالت زده سرمو برگردوندم و خیابونو نگاه کردم .
خورشید اومده بود تا خیسی بارونی که از دیشب کل شهرو شسته بود ، خشک کنه .
همه جا خلوت خلوت بود !
شایدم همه دیشب مثل بارون
مشغول شستن و تمیز کردن بودن و الان خواب بودن... 😴
حتما مامان هم چندنفری رو آورده بود تا خونه رو تمیز کنن !
خونه ای که دیگه من توش جایی نداشتم
یعنی عرشیا میدونست چه بلایی سر من آورده؟! 😢
با صدای سرفه های اون ، به خودم اومدم !!
- فکرکنم سرما خوردین ...!
- به قول خودتون ، مهم نیست
- چرا به من دروغ گفتین؟
- دروغ !!!
چه دروغی؟؟ 😳
- دیشب گفتین میرین پیش دوستاتون !
وگرنه من قبول نمیکردم برم خونتون که خودتون بمونین بیرون و سرما بخورینو!!
- از کجا میدونین نرفتم؟؟
- از گرفتگی صدا و شدت سرفه هاتون مشخصه کل دیشبو تو ماشین خوابیدین !!
- خب آره
ولی ...
دروغ نگفتم !
رفتم امّا نشد برم تو !
در حوزه بسته بود و نگهبان هم گفت دیر وقته و ساعت ورود و خروج گذشته ! 😊
منم مجبور شدم برگردم !
- حوزه؟؟ 😳
حوزه کجاست ؟؟!!
- نمیدونین؟؟ 😊
- نه. نمیدونم ..
شایدم اسمشو قبلا شنیدم ولی الان یادم نمیاد ...!
لبخند زد و چیزی نگفت !
- خب میومدین خونه !
منم یه جایی میرفتم !
بالاخره خونه ی شما بود !
چهرش جدی شد و صداشو صاف کرد !
- یعنی منِ مرد میومدم تو خونه
و شما رو میفرستادم تو کوچه خیابون؟؟ 😒
بعدم من به شما اطمینان دادم که تو این خونه کسی مزاحمتون نمیشه حتی خودم!
نمیدونستم چی بگم بازم چنددقیقه ای تو سکوت طی شد !
🕊ادامه دارد ....
•🕊🌱🦋°🌱•🕊🌱🦋°🌱•🕊
📚 @ROMANKADEMAZHABI ❤️
eitaa.com/joinchat/1928331276C0b0ef4cbc1
❌کپیرمانازرمانکدهمذهبیبیاجازهجایزنیست❌
↪️ قسمتاولدیگررمانهاوpdfرمانهایما👈@repelay