رمان حامی[خورشیدوماه]💌❤️🩹
سلام روزتون بخیر قشنگای من:)😍
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
پارت۱۲۱🔴❌
کسری:
جانا
جانا:
بله؟
کسری:
معذرت میخوام بابت رفتار صبح من یکم عصبی ...
جانا:
-اشکال نداره ... پیش میاد ... برو به سلامت
جانا:
سلام..مامان؟بابا؟
خاله صدیقه - دخترم بیا اتاق
جانا:
-خسته نباشی خاله صدیقه ... چیکار میکنی ؟
خاله صدیقه :
اتاق اقا حامیم رو اماده میکنم.
جانا:
پس بالا چی؟
خاله صدیقه:
- والا دخترم کسی به من نگفت اتاق اماده کن ... اون اتاق که قفله ٬
گفتم بلاخره خسته میاد ... باید استراحت کنه ٬ همین اتاق و دیدم خالیه منم اینو اماده کردم.
جانا:
-ممنون خاله صدیقه ... راستی مامان بابا کجان ؟
خاله صدیقه:
- رفتن فرودگاه ... دیگه کم کم میرسن.
جانا:
رفتم بالا سریع دوش گرفتم یه لباس بادمجونی با یه شلوار کتان کرمی موهامم دم اسبی بستم ٬ یکم ارایش کردمو با عطر همیشگیم دوش گرفتم... یه لبخند به اینه زدم از اتاق زدم بیرون پله هارو به سرعت میومدم پایین وسط پله ها خشکم زد ...
ادامه در پارت بعد...🥲
https://ngli.ir/879192849922
بچه ها چون اون ناشناس نمیاره اینجا پیام بدین🙏💙
رمان حامی[خورشیدوماه]💌❤️🩹
https://ngli.ir/879192849922 بچه ها چون اون ناشناس نمیاره اینجا پیام بدین🙏💙
هر پیامی تو اون ناشناس دادین اینجا هم بنویسین تا جواب بدم
رمان حامی[خورشیدوماه]💌❤️🩹
https://harfeto.timefriend.net/17500020830299
اون یکی هم نمیاره اینجا پیام بدین😂