(پارت ۱۲)❤️🔥🌙
-جانا:حامیم خان...حالا دزدی ام میکنی اره ...؟ 😜
-شیشه عطر من اینجا چیکار میکنه ...؟🙄
- حامیم:چیزه ... این ...خب ...این...😶🌫
یه قهقهه ای زدمو گفتم حالا چرا هول میکنی...🤪😂
-حامیم:ن ...چه هولی ٬ از شیشش خوشم اومده بود😔😮💨
- جانا:باااااش. برای تو ... راستی فردا میای بریم بیرون ...؟🤗
-حامیم: چه ساعتی ؟ مدرسه نمیری؟🕰⌛️
-جانا:امروز که سه شنبه بود منم تا جمعه تعطیلم ...🕺💆♀
هر ساعتی که وقتت ازاد بود بریم.🤌
-حامیم: من که همیشه وقتم برای تو ازاده ...🤞
-حامیم:فردا بعداظهر اماده باش میام دنبالت...🚗
صدای مامان اومد...
-مامان: بچه ها بیاین شام...🍽🥘
بعداز شام نشستم پای سریاله همیشگیم .📽🎞
تقریبا ساعت ۱۲میشد که شب بخیر گفتمو
اومدم سمته اتاقم🚪🛏
یک ساعتی میشد که مشغول درس خوندن بودم ...📖
متوجه صدای گوشیم شدم دنبالش
گشتم ...📱
حامیم اس ام اس داده بود....
-حامیم..........
ادامه در پارت بعد🌱✍
412K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
یه استوری قدیمی
چقدر کلاه آبی بهش میاد💙✨