رمان حامی[خورشیدوماه]💌❤️🩹
سلام خوشگلم 💙ببخشید اگه دیر به دیر پارت میدم😞
بچه ها کسی هست بتونه اد بشه و اگه من نتونستم پارت بنویسه؟اگه میتونه به پی من پیام بده❤️😎
@SAhrail
1.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
شبتون به زیبایی این موزیک
"سیا سفید"🖤
استوری امیدرضا🫀
.
.
˓ 💙𖣠˓هــمه ترسـش ایـنه نباشـی
˓ 🎧𖣠˓🤷🏻♀❤️بشه تنـها بـا خاطراتت
.
.
https://eitaa.com/romanna
(پارت24)
-عموحسن: حامیم جان حالا چرا انقد دسته جانا رو محکم گرفتی ...🤝
باور کن کسی قصده دزدیدنشو نداره.😂
حامیم با خنده گفت .☺️
-حامیم: میخواستم بیام بهش بگم که بره پیشه مامان کارش داره ...😐
ماشالا اقا کسری انقد سوال پیچ کرد که فراموش کردم.🙄
-کسری:من با جانا جان صحبت میکنم شما چرا فراموش میکنید ؟😜
____
تواین بین صدای کتایون وسوگند رو شنیدیم .
کتایون خواهر کسری دختر عموم وسوگند دختر عمم 🤥
-کتایون:سلام خوش اومدین شرمنده دستمون بند بود تو اشپز خونه💁♀🦥
-سوگند: سلام جانا جان سلام اقا حامیم خوب هستین؟🌱🙋♀
__
خلاصه اینکه ۲۰ دیقه نشستیمو همش تو احوال پرسی گذشت. واالااا🤦♀😕
-زن عمو:نظرتون چیع شامو تو حیاط بخوریم چطوره؟ 💁♀
هوا خنکه .🌬
همه ی جمع موافقت کردنو کم کم بلند شدن.
-حامیم:بریم حیاط جانا🌚
-جانا: تو برو من برم یکم کمکشون کنم ...میام🦦🙃
اخماشو کرد توهمو رفت بیرون ...😁
واقعا دیگه این رفتارای حامیم داشت کلافم میکرد ... 😭
خستم کرده بود از اینکه انقد حواسش به کارای منه .😞
ادامه در پارت بعد.....😢