(پارت24)
-عموحسن: حامیم جان حالا چرا انقد دسته جانا رو محکم گرفتی ...🤝
باور کن کسی قصده دزدیدنشو نداره.😂
حامیم با خنده گفت .☺️
-حامیم: میخواستم بیام بهش بگم که بره پیشه مامان کارش داره ...😐
ماشالا اقا کسری انقد سوال پیچ کرد که فراموش کردم.🙄
-کسری:من با جانا جان صحبت میکنم شما چرا فراموش میکنید ؟😜
____
تواین بین صدای کتایون وسوگند رو شنیدیم .
کتایون خواهر کسری دختر عموم وسوگند دختر عمم 🤥
-کتایون:سلام خوش اومدین شرمنده دستمون بند بود تو اشپز خونه💁♀🦥
-سوگند: سلام جانا جان سلام اقا حامیم خوب هستین؟🌱🙋♀
__
خلاصه اینکه ۲۰ دیقه نشستیمو همش تو احوال پرسی گذشت. واالااا🤦♀😕
-زن عمو:نظرتون چیع شامو تو حیاط بخوریم چطوره؟ 💁♀
هوا خنکه .🌬
همه ی جمع موافقت کردنو کم کم بلند شدن.
-حامیم:بریم حیاط جانا🌚
-جانا: تو برو من برم یکم کمکشون کنم ...میام🦦🙃
اخماشو کرد توهمو رفت بیرون ...😁
واقعا دیگه این رفتارای حامیم داشت کلافم میکرد ... 😭
خستم کرده بود از اینکه انقد حواسش به کارای منه .😞
ادامه در پارت بعد.....😢
(پارت25)❌🔴
تو افکار خودم غرق بودم بین در ورودی سالن و حیاط کسری صدام زد...😕😒
-کسری: جانا
-جانا:بله؟
-کسری:از اینکه از درسو کنکور صحبت کردم ناراحت شدی؟😊
-جانا:ن،برای چی؟
-کسری: اخه رفتار حامیم جان اینو نمی گفت .🤨
یه نگاه به حامیم انداختم دیدم ... اوه ... اوه ...بدجور داره نگاه میکنه😩🤦♀
-جانا:اقا کسری ببخشید ضرفا سنگینه دستم افتاد برم اینارو بزارم☺️
-کسری:خب ٬ بده به من مگه مجبوری نمیتونی بر میداری ...😉
تا خواستم چیزی بگم از دستم گرفت.😞
_
همه دور سفره نشسته بودنو مشغول بودن ...❤️🔥
اخرین دیس برنجو اوردمو دادم دسته عمو خواستم برم بشینم بین بابا و حامیم ...عمو گفت ...بشین پیشه خودم جانا جان ... 😊😁
-کسری :ستایش بشینین دیگه غذا سرد شد.😒
بلللهههه همینو کم داشتم اقا کسری درست نشست بغل دسته من کی بود که اینو
تحمل کنه ...😾👎
حالا بد تر از این کی بود نگاهای سنگینه اقا حامیمو تحمل کنه .👀🤷♀
زیر نگاهای حامیم چرتو پرتای کسری غذا از گلوم پایین نمیرفت ...🙆♀🤦♀
ادامه در پارت بعد....😢