(پارت25)❌🔴
تو افکار خودم غرق بودم بین در ورودی سالن و حیاط کسری صدام زد...😕😒
-کسری: جانا
-جانا:بله؟
-کسری:از اینکه از درسو کنکور صحبت کردم ناراحت شدی؟😊
-جانا:ن،برای چی؟
-کسری: اخه رفتار حامیم جان اینو نمی گفت .🤨
یه نگاه به حامیم انداختم دیدم ... اوه ... اوه ...بدجور داره نگاه میکنه😩🤦♀
-جانا:اقا کسری ببخشید ضرفا سنگینه دستم افتاد برم اینارو بزارم☺️
-کسری:خب ٬ بده به من مگه مجبوری نمیتونی بر میداری ...😉
تا خواستم چیزی بگم از دستم گرفت.😞
_
همه دور سفره نشسته بودنو مشغول بودن ...❤️🔥
اخرین دیس برنجو اوردمو دادم دسته عمو خواستم برم بشینم بین بابا و حامیم ...عمو گفت ...بشین پیشه خودم جانا جان ... 😊😁
-کسری :ستایش بشینین دیگه غذا سرد شد.😒
بلللهههه همینو کم داشتم اقا کسری درست نشست بغل دسته من کی بود که اینو
تحمل کنه ...😾👎
حالا بد تر از این کی بود نگاهای سنگینه اقا حامیمو تحمل کنه .👀🤷♀
زیر نگاهای حامیم چرتو پرتای کسری غذا از گلوم پایین نمیرفت ...🙆♀🤦♀
ادامه در پارت بعد....😢