(پارت۳۶)🔴❌
ابروهامو شونه هامو انداختم بالا دیگه حرفی نزدم اصلا اگه میزدم چه فاییده ای داشت😕😢
- حامیم:دیروقته برو بخواب فردام امتحان داری ....شبت بخیر🌙👌
-جانا:شب توهم بخیر❤️🔥
تو این مدت که کلا درگیر امتحاناتم بودم سعی میکردم زیاد سر راه حامیم نباشم😌✋
از دانشگاه و شرکت که میومد میرفت باشگاه ۹ شب میومد خونه .🥊💨
_
تا روز کنکور مثل زندانیا توی اتاقم بودم گه گاهی ساناز میومد پیشم اونم برای مسائل درسی وکنکور .📒📚
خلاصه تا روز کنکور من فقط کارم شده بود درس خوندنو موندن تو اتاق.📝🔎
_
روزکنکورم با حامیم و مامان رفتم ...
وای امتحان اصلا خوب نبود خیلی سخت بود امیدوارم درست جواب داده باشم🚫💯
___
امروز که جوابش اومده رو پا بند نیستم از خوش حالی فقط از این ناراحتم که قراره از ساناز جدا بشم .🚺😪
بلاخره بعد کلی تلاش موفق شدمم🥳
اگه هر دومون تو یه دانشگاه بودیم خیلی خوب میشد.😫
الانم منتظرم تا وقته شام برسه سر میز بگم که دانشگاه همون رشته ای که دوس دارم قبول شدم.😘🤪
بلند شدم یکم به سرو وضع اتاقم رسیدم و یه دوش گرفتمو رفتم پایین.🤓
صدای مامان رو شنیدم که بازم داشت غر میزد ...😒🗣
-خاله صدیقه :ن خانم جان این حرفا چیه ایشالا که قبول میشه👀👩🦱🤌
ادامه در پارت بعد....🥲
3.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
با تو خندیدم😊
شبتون به زیبایی این موزیک🌙
https://eitaa.com/romanna
(پارت۳۷)🔴❌
-جانا:بازم شروع کردی مامان😫.....
-مامان:جانا جان چراامروز و فردا میکنی جواب این کنکور چیشد ...چرا انقدر بیخیالی تو دختر👊👩🦱
-جانا: اه ... مامان چقد گیر میدی ... گفتم که رفتمممممم .... 😕
گفتن هنوز جواب نیومده فردا .... مگه دسته منه اخه .😏
____
رفتم حیاط یه هوایی به سرم بخوره
خلاصه اون لحضه ای که دوس داشتم رسید ...😝
سرمیز حالمو گرفته نشون دادم ...به
غذامم لب نزدم.😚
- حامیم:جانا مریض شدی ... چرا گرفته ای🤨
-مامان : مامان جان حامیم راست میگه چرا باغذات بازی میکنی؟🧐
-بابا: چیشده جانا جان؟☹️
- جاما:مامان جون .بابا جون .حامیم ... منو ببخشید . دوست داشتم باعث افتخارتون باشم.😖
___
سرمو انداختم پایین چهرمو ناراحت کردمو حالت بغض گرفتم . 😆
من همه ی تلاشموکردم منو ببخشید که نتوستم قبول بشم🥺🤕
ادامه در پارت بعد.....🥲