رُمی*
نه تموم میشه نه تموم میشی، فقط میشه ی بغض سنگین وسط قلبت، اینجوری که یهو یادت میوفته بغض میکنی، یهو
برمیگردم به " گفتی به روزگاران مهری نشسته، گفتم/ بیرون نمیتوان کرد الا به روزگاران .. "
هدایت شده از پرایوت ِرمیصاء.
تو منو یاد شعری میندازی که فراموشش کردم و یه موسیقی که شاید هرگز نواخته نشده و جایی که نمیدونم اونجا بودم یا نه ..
یهسری وقتا هم تمام تلاشتو میکنی که نشون بدی مووآن کردی اما بازم با یه نشونه پرت میشی به گذشته.