روزها داره به ناامیدانهترین شکل ممکن میگذره و همه توهم خوشی کاذب ِبعد کنکور رو بهم القا میکنن و همیشه به این فکر میکنم که اگه همهچیز ایدهآل نبود و نشد چی ؟
هدایت شده از Vesper
من برات از لذت دوستداشته شدن میگم، تو برام از خستهکننده بودن احساسات میگی. من برات از چاینبات و رنگ و عطرش میگم، تو برام از فرانسوی بودن لیوان چای میگی. من برات از لذت بوسیدهشدن توی یه روز سرد برفی میگم، تو برام از سرماخوردگی بعدش میگی. من برات از پریدن توی چالههای آب میگم، تو میگی که کفشات کثیف میشه
من از رنگارنگ بودن زندگی برات میگم، تو برام از سیاهسفید بودن مرگ میگی.
برای فهمیدن من، زیادی باهام فرق میکنی.
معمولاً هر چندوقتیبار اینستا رو اف میزنم و وقتی برمیگردم یجوری با دقت به ریلزهایی که دوستام برام میفرستن جواب میدم که انگار دارم پروژههای درسیم رو انجام میدم.