eitaa logo
روشنای تبیین🇵🇸
586 دنبال‌کننده
7هزار عکس
4.3هزار ویدیو
73 فایل
✅#خبری #تحلیلی #روشنگری🍃 «یا أیها الذین آمنوا إن جاءکم فاسق بنبأٍ فتبیّنوا أن تصیبوا قوماً بجهالة فتصبحوا علی ما فعلتم نادمین» ارتباط👇 @Rahimimmd ✅روشنای‌تبیین👇 https://eitaa.com/joinchat/4028367350Cbd5431bb6e . . . . . . . . . . #ترک_کانال
مشاهده در ایتا
دانلود
برگی از تاریخ قسمت اول «دام» به ساحل شرقی آفریقا رسید. او هنوز نتوانسته بود راه هند را پیدا کند. تجارت شرق آفریقا در انحصار بازرگانان ایرانی و عرب بود و آن ها اسرار خود را برای غربی های تازه از راه رسیده که می توانستند به رقیبانی سرسخت تبدیل شوند فاش نمی کردند. گاما تصمیم گرفت دامی برای بعضی ار این بازرگانان پهن کند. آنها را به بهانه گفت و گوی تجاری به کشتی خود دعوت می کرد و در مهمانی هایی که ترتیب می داد انواع شراب ها را در برابر آن ها قرار می داد تا بتواند اسرار مسیر هندوستان را در مستی از زیر زبان آن ها بیرون بکشد. همه تاجرانی که به عرشه کشتی گاما می آمدند مسلمان بودند. آنها در میهمانی گاما شرکت می کردند اما به غذاها و او لب نمی زدند. گاما خشمگین از ناکامی خود دنبال دریانوردی می‌گشت که در میان مسلمانان به سهل انگاری و پای بند نبودن شریعت اسلام مشهور باشد و سرانجام این فرد را پیدا کرد. . احمد بن ماجد از پُرآوازه ترین دریانوردان عرب درآن روزگار بود. او هنگامی که در مجلس واسکودوگاما حاضر شد. با دیدن شراب های رنگین اروپایی، خودداری اش را از دست داد و در میان فریادهای پراز شادی و سرمستی ملوان های پرتغالی باده‌گُساری کرد. هنگامی که هوشیاری اش را کاملاً از کف داد گاما او را در آغوش کشید و رازهای دریانوردان مسلمان برای رسیدن به هندوستان را از او پرسید. احمد بن ماجد و سرخوش در حالی که روی عرشه کشتی ایستاده بود و هر لحظه با دستانش به سمتی اشاره می کرد تمام جزئیات راه هند را بر زبان آورد و منشی واسکو دوگاما با هیجان و شتاب تک تک کلمات او را روی کاغذ نوشت. نتیجه: پرتغالی ها با اطلاعاتی که از احمدبن ماجد دریافت کردند توانستند به هندوستان برسند و بدین ترتیب بدمستی یک دریانورد لاابالی آغاز استعمار هند را رقم زد. ادامه دارد.... 📚سرگذشت استعمار جلد اول، صفحه 23 🇮🇷 🇮🇷 🌐به بپیوندید |عضو شوید @rooshanayeh_tabyin https://eitaa.com/joinchat/421855536C8e8ea64bc4
برگی از تاریخ قسمت دوم: «آتش در کشتی» در قسمت اول خواندیم که واسکودوگاما با و بدمستی احمدبن ماجد راه رسیدن به هند را یافت و آغازی بر بود اما ادامه داستان...... دو سال بعـد ، واسکو دوگاما دوباره راهی شـد . گاما هنگامی که به کالیکوت نزدیک می شد ، با یک کشتی پر از مسلمان که از مکـه بـه هنـد برمی گشتند ، رودررو شد . کشتی حامـل3800 مسـافـر مـرد و زن و بچه بود . گاما دستور داد کشتی را در وسط دریا متوقف کنند و از مسافران دوازده هزار دوکا ( واحـد پـول پرتغال ) بگیرند . پرتغالی ها سپس کالاهایی را که حدود ده هزار دوکا ارزش داشت از مسلمانان گرفتند و بعد همه آنها را با کشتی شـان زدند . گاما با این اقدام پیغامی ترسناک برای شاهزاده کالیکوت فرستاد تا در مذاکرات بعدی موفق تر باشد . هنگامی که گاما به کالیکوت رسید ، شاهزاده گروهی را برای مذاکره با او اعزام کرد . گاما پاسخ داد که قبل از هر اقدامی باید از شهر شوند. او هنوز خاطره تجار عرب را که مردم را به نخریدن اجناس پرتغالی ها تشویق می کردند ، در ذهن داشت . شاهزاده زیر بار نرفت . گاما هم شهـر را با توپ هـای کشتی هایش زیر گرفت. از سویی ، ورود تمام کشتی های بازرگانی به بندر را ممنوع کرد. گاما سپس راهی کوشن شد. راجه کوشن ، که پیش از این در رقابت با شاهزاده کالیکوت همکاری گسترده ای با پرتغالی ها داشت ، با ورود آنها دچار وحشت شد. گاما از او خواست به او حق داده شود که هر قدر ادویه که می خواهد ، با هر قیمتی که خود تعیین میکند ، بخرد ؛ همچنین راجه با احداث قلعه پرتغالی ها و نمایندگی تجاری آنها در کوشن موافقت کند ! از سوی دیگر ، شاهزاده کالیکوت با یک ناوگان قوی راهی کوشن شده بود . راجه کوشن ، که این امتیازهای سنگین را به پرتغالیها داده بود و به دوستی آنها می نازید ، از آنها تقاضای کمک کرد ؛ اما واسکودوگاما عقب نشینی را عاقلانه تر تشخیص داد و راجه کوشن را به حال خودش واگذاشت و با محموله گران بهایی از ادویه به سوی پرتغال بازگشت. 📚سرگذشت استعمار جلد اول، صفحه 33 ┄┅═✧♡💠♡✧═┅┄ 🇮🇷 🌐به بپیوندید |عضو شوید https://eitaa.com/joinchat/421855536C8e8ea64bc4
برگی از تاریخ قسمت سوم «مردم مهربان مقاومت نمی کنند» در دو قسمت گذشته خواندیم که چطور ها با به هند راه یافتند بعد از پرتغالی ها ، اسپانیایی ها هم خواستند به این ماجراجویی ملحق شوند که مردی ایتالیایی به نام این کار را انجام داد اما ادامه داستان..... کلمب دوباره به سمت غرب به راه افتاد . او باید به هندوستان می رسید و این جزایر فقط ایستگاه هایی بین راهی بودند . آن طور که کلمب در خاطرات مارکوپولو خوانده بود ، از هند می توانست به ژاپن برسد و را فتح کند . کشتی های او تقریبا روزی دویست کیلومتر را در دریا طی می کردند . اکنون بار دیگرترس در چهره ملوانان پیدا شد هیچ خبری خشکی نبود . سرانجام ، گروهی از آنان سر به شورش برداشت « ما باید به اسپانیا بازگردیم.» کلمب به ملوانانش قول داد که اگر تا سه روز دیگر به ساحلی نرسند ، مسیر بازگشت را پیش می گیرد اما دو روز بعد ، چیزهایی روی آب پدیدار شد. شاخه ای سبز با گل سرخی کوچک و یک تخته چوبی ساخته و پرداخته شده. این یعنی انسان هایی در همین نزدیکی بودند. سرانجام در نخستین دقایق طلوع خورشید ، فریاد دیده بان کشتی بلند شد : « خشکی..... خشکی .....» او ساحل ریگزار درخشانی را از دور دیده بود. کلمب در ساحل زانو زد و در حالی که اشک می ریخت زمین را بوسید. او تصور می کرد به هند رسیده است و این ساحل را « سان سالوادور » نامید. جایی که امروز پایتخت کشور السالوادور در آمریکای مرکزی است. کلمب منشی خود و همچنین بازرس دربار را صدا زد و در برابر آن ها خود را از طرف پادشاهان کاتولیک اسپانیا مالک این سرزمین خواند . آن ها نیز او را نایب السلطنه و نماینده دربار در هندوستان خواندند. بومی ها از مراســــم و فـریادهای این سه نفر چیری نمی فهمیدند . چشمان آن ها دنبال مهره های شیشه ای و کلاه بره های سرخی بود که کلمب در میانشان تقسیم کرده بود . پس از آن ، شیره قند در میان بومی ها تقسیم شد . آن ها با لذتي فوق العاده از شیره قند می خوردند ؛ چون هنوز با گیاه نی شکر که سالها بعد فاتحان به این سرزمین آوردند ، آشنا نشده بودند . کلمب در یادداشت هایش نوشته است : « با توجه به و 3مهربانی ساکنان این جزایر ، به می توان آنها را کرد . » 📚سرگذشت استعمار جلد اول، صفحه 51 ┄┅═✧♡💠♡✧═┅┄ 🇮🇷 🌐به بپیوندید |عضو شوید https://eitaa.com/joinchat/421855536C8e8ea64bc4
برگی از تاریخ قسمت چهارم (سگ) در قسمت های گذشته خواندیم که پرتغالی ها و بعد اسپانیایی ها به دنبال رسیدن به کشورهای دیگر از چه ترفندهایی استفاده کردند از جمله شراب که برای آنها خیلی کارگشا بود و این که به گفته کریستف کلمب : مردمان سرزمین های دیگر آن قدر آرام و مهربان هستند که به راحتی می توان انها را تصرف کرد اما یه جاهایی هم مردم مقاومت می کردند ادامه داستان.... کلمب در بیشتر مناطق با رفتار ملایم بومی ها روبه رو می شد. تنها در بعضی سواحل بود که بومی ها با تردید به ایـن مـردان سفید نگاه می کردند. در یکی از این سفرها ، قایق سرخپوست ها با قایـق مـردان کلمب رودررو شد و سرخپوست ها با تیر و کمان به یاران کلمب حمله کردند . سفیدها سلاح اتشین در اختیار داشتند و خیلی زود توانستند سرخپوست ها را از بین ببرند . تنها یک نفر از آن ها زنده ماند که روده هایش از شکمش بیرون ریخته بود اسپانیایی ها چون می دانستند کاری از این مرد بر نمی آید ، او را درون آب انداختنـد تـا غرق شـود ؛ اما او در حالی که با یک دست شکم خود را گرفته بود ، به طرف ساحل شنا کرد. مردان کلمب با دیدن این صحنه شگفت زده شدند و نگران از اینکه او به ساحل برسد و تمام افراد قبیله اش را برای انتقام بسیج کند. دوباره او را گرفتند ، محکم بستند و به آب انداختند . اما مرد بومی بار دیگر خود را رها کرد و با شنا به طرف ساحل ادامه داد. اکنون آن ها مجبور بودند مرد را چنان گلوله باران کنند که در خـون خـود غـرق شـود و پایش به ساحل نرسد . تا آن روز ، پای سگ به قاره آمریکا نرسیده بود . استفاده از این حیوان هم سلاح مؤثری برای سرکوب بومی ها بود. ملوانان سگ های بزرگ و قوی هیکل اسپانیایی را به طرف بومی ها که تا آن هنگام چنین حیوانی را ندیده بودند رها می کردند. سگ های تحریک شده ، سرخپوست ها را پاره پاره می کردند و وحشتی عظیم در دل افراد بومی پدید می آوردند. اسپانیایی ها با مشاهده ترس سرخپوست ها از این حیوان ، در تمام مناطق به استفاده از سگان شکاری روی آوردند. به گونه ای که در جریان کشف سرزمینهای جدید ، هزاران بومی ، در حالی که دندان هایی تیز گلوی آن ها را دریده بود ، از پای درآمدند . 📚سرگذشت استعمار جلد اول، صفحه 51 ┄┅═✧♡💠♡✧═┅┄ 🇮🇷 🌐به بپیوندید |عضو شوید https://eitaa.com/joinchat/421855536C8e8ea64bc4
برگی از تاریخ قسمت پنجم " زمین را تقسیم می‌کند" در قسمت های گذشته خواندیم که پرتغال و اسپانیا دو کشوری بودند که تمام تلاش خود را معطوف کشورگشایی کردند و این رقابت برای این دو کشور اختلافاتی را ایجاد می کرد تا این که... ادامه داستان: پرتغالی ها در اکتشاف سرزمین های جدید پیش قدم شده بودند و اسپانیایی ها هم با دیدن پیروزی های آنها در هند و سواحل شرقی آفریقا ، فـوری دست به کار شده و کلمب را به اقیانوس اطلس فرستاده بودند. حالا هر دو کشور کشتی هایی را روی آب داشتند و هر لحظه ممكـن بود بر سر جزیره یا قاره جدیدی به جان هم بیفتند . وقتی کریستف کلمب قاره جدید را کشف کرد . پادشاه اسپانیا از پاپ الکساندر ششم خواست تصرف این سرزمین ها توسط اسپانیا را تأیید کند. پاپ هم مالکیت پادشاه اسپانیا بر قاره جدید را تأیید کرد . پادشاه پرتغال با دیدن اعلامیه پاپ به جنب و جوش افتاد و از او خواست حمایتش را از پرتغال نیز اعلام کند و تعلق بسیاری از مناطق آفریقا و جزایر اقیانوس اطلس به پرتغال را به رسمیت بشناسد . پاپ که می دانست ماجرا به همین جا ختم نمی شود و این دو قدرت دریایی مدتی بعد پشتیبانی او را برای تصرف و تسلم بر یک سرزمین مشخص خواهند خواست ، تصمیم گرفت تکلیف هر دو را برای همیشه و به شکلی واضح روشن کند . راه حل نهایی پاپ این بود ؛ روی نقشه ، نقطه ای در صد فرسنگی غرب ، که در اقیانوس اطلس قرار داشت و پیش از این توسط پرتغال کشف شده بود ، مشخص شود . سپس یک خط فرضی از شمال به جنوب رسم شود که از این نقطه بگذرد . بنا به اعلام پاپ ، تمام سرزمین هایی که در شرق این خط قرار می گرفتند ، در محدوده فعالیت اکتشافی پرتغال و تمام مناطق کشف شده در غرب این خط به اسپانیا متعلق بودند . ظاهراً اختلافات دو کشور این طور حل میشد . بعدها خواهیم دید که تصمیم پاپ چه قدر در حل اختلاف های احتمالی مؤثر بوده است. 📚سرگذشت استعمار جلد اول ص71 ┄┅═✧♡💠♡✧═┅┄ 🇮🇷 🌐به بپیوندید |عضو شوید https://eitaa.com/joinchat/421855536C8e8ea64bc4
💢برگی از تاریخ قسمت ششم "جایی که همه ما مست و سرخوشیم" دیدیم که اسپانیایی ها در آغاز تلاش کردنـد بـا ملایمت و مهربانی با سرخپوست ها رودررو شوند. شیره قند از خوراکی های دلپذیری بود که سرخپوست ها پیش از آن مـزه آن را نچشیده بودند و ظرف های آن را با اشتیاق و اشتهای فراوان از دست اسپانیایی ها می گرفتند ؛ اما جذاب ترین سوغات سفیدها برای سرخپوستها « » بود . بومی ها که تا پیش از ورود سفیدپوستان با آشنا نبودند، با نوشیدن اندکی از آن به سرعت مست و سرخوش می شدند و برای نوشیدن اندکی بیشتراز آن دنبال سفیدها به راه می افتادند . اعتـیـاد ســـرخپوست ها به الکل باعث شکستن مقاومتشان در برابر سفیدها می شد و بعضی از قبایل آنها آن قدر در نوشیدن این « » افراط کردند که رو به از هم پاشیدگی و انقراض گذاشتند . ورود سفیدها به بعضی مناطق ، در حالی که شیشه های شراب را برای توزیع در میان سرخپوست ها در دست داشتند ، باعث نامگذاری خـاص این نواحی شـد . « مان هاتان » ، منطقه ای که امروز بخشی از شهر است چنین معنی می دهد : « جایی که همه ما مست و سرخوشیم . سفیدها می توانستند معامله های پرسودی با سرخها بکنند . آنها گاهی در برابر یک شیشه مشروب ، یک گاری پر از پوست از سرخپوست ها می گرفتند . ها روبه رو شدن با بومی ها در آن روزها را اینگونه توصیف کرده اند : در یک دست داشتیم و در دست دیگر یک بطری ؛ تفنگی را هم به پشت انداخته بودیم . 📚سرگذشت استعمار جلد اول ص128 ┄┅═✧♡💠♡✧═┅┄ 🇮🇷 🌐به بپیوندید |عضو شوید https://eitaa.com/joinchat/421855536C8e8ea64bc4
💢برگی از تاریخ قسمت هفتم "جنون طلا" جنون طلا که بسیاری از اسپانیایی ها را مبتلا کرده بود، باعث می شد نه تنها را غارت کنند ، بلکه قبرهای مردگان آن ها را بشکافند تا اشیای گران قیمتی را که همراه آن هـا دفـن شـده بـود پیدا کنند. ستایش مردگان از آیین هایی بود که در میان بسیاری از سرخپوست ها رایج بود ؛ اما آنها که در آغاز سفیدها را به نام « پسران آسمان » و « نجات بخش هایی که از قعر اقیانوس برای رهایی آن ها آمده بودند » می شناختند، اکنون با شگفتی آنها هم رحم نمی کنند و به چیزی جز طلا نمی اندیشند. می دیدند که این « رنگ پریده ها » حتی به اجساد مردگان سرخپوست ها برای کاویدن زمین و سینه کوه ها در پی طلا به بردگی کشیده می شدند؛ اما گاه نیز مرگ را به اسارت به دست اسپانیایی ها ترجیح می دادند و دیده می شـد در یک قبیله زنان ، مردان و کودکان به خودکشی جمعی دست می زنند . گاهی نیز مشاهده می شد که یک قبیله سرخپوست پیروزی کوچکی در برابر سفیدها به دست می آورد. در این وضع ، برای انتقام گیری از اسپانیایی ها و طعنه زدن به حـرص و ولع آنها به طلا ، طلای مذاب را به حلق اسیران می ریختند. تب طـلا باعث شد اسپانیایی ها در یک و نیم قرن ۱۸۰,۰۰۰ کیلو را از سرزمین سرخپوستان به اروپا منتقل کنند. پس از آن ، کشف معادن نقره در پرو ، آرژانتین و نقاط دیگر موجب شد شانزده میلیون کیلو نقره به اسپانیا ارسال شود . نام هایی که اسپانیایی ها روی مناطق تازه کشف شده می گذاشتند ، همچون پرتغالی هایی که پیش از این ساحل عاج و ساحل طلا را یافته بودند ، نشان از نیت اصلی آنها در فتح این سرزمین ها داشت آرژانتین یعنی سرزمین نقره کاستاریکا یعنی ساحل غنی و پورتوریکو ساحل نیرومند. موفقیت های و در آن سوی دریاها باعث شد بقیه کشورهای اروپایی هم به فکر یافتن و فتح سرزمین های جدید بیفتند . هلند ، فرانسه و انگلستان نیز کشتی های خود را به سوی اقیانوس ها فرستادند . ورود این کشورها فصلی تازه را در آغاز کرد ؛ فصلی که آن را با نام « » می شناسیم . داستان استعمار ج1ص131 (پایان جلد اول) 🛑به کمپین بزرگ روشنگران بپیوندید🛑 ┄┅═✧♡💠♡✧═┅┄ 🇮🇷 🌐به بپیوندید |عضو شوید https://eitaa.com/joinchat/421855536C8e8ea64bc4