#یادت_باشد ❤️💍
#پارت_هفتاد_و_دوم
فردا که تماس گرفت از من خواست شعری که دیشب فرستاده بود را برایش بخوانم، شعرهایش ملودیو آهنگ خاص خودش را داشت، ازخودم من در آوردی یک آهنگ گذاشتم، صدایم را صاف کردم و شروع کردم به خواندن، همه هم غلط و درهم برهم!
دستهایم را تکان میدادم ولی هرکاری کردم نتوانستم ریتم شعرش را به خوبی دربیاورم، حمـید گفت:« تو با این شعر خوندن همه احساس من رو کور کردی»، دو نفری خندیدیم،گفت:« خب حمـید من بلد نیستم خودت بخون».
خودش که خواند همه چیز درست بود، وزن و آهنگ و قافیه سرجایش بود، وسط شعر ساکت شد ،گفت:« عزیزم من میخونم حال نمیده، تو بخون یکم بخندیم!».
نوزدهم تیر دوره مشهد تمام شد، حمـید با نمره عالی قبول شده بود، همه درسها را یا نوزده شده بود یا بیست، من هم امتحاناتم را خیلی خوب داده بودم، دوباره کلی وسیله و سوغاتی خریده بود، مخصوصا یک عطر خوشبو گرفته بود که من هیچ وقت دلم نمیآمد استفاده کنم، این آخریها خیلی کم میزدم، میترسیدم تمام شود، کوچکترین چیزی هم که به من میداد دوست داشتم دودستی بچسبم.
اوایل به خودم میگفتم من را چه به عشق! من را چه به عاشقی! من را چه به شیفته شدن! ولی حالا همه چی، برای من شده بود حمید! با همه وجود حس میکردم عاشق شدهام.
چند روزی از برگشتنش نگذشته بود که حمـید مریض شد، فکر میکردم به خاطر شرایط دوره اینطور شده باشد، با هم به درمانگاه پاکروان خیابان حیدری رفتیم، دکتر برایش سرم نوشته بود، پرستار تا رگش را پیدا کند دو سه بار سوزن زد.
این اولین باری بود که به کس دیگری سوزن می،زدند اما من دردش را حس میکردم، این اولین باری بود که کس دیگری مریض میشد ولی انگار من بدحال شده بودم.
از مسئول تزریقات اجازه گرفتم تا وقتی که سرم تمام بشود کنار حمـید بنشینم، از کیفم قرآن در آوردم، بیشتر از حمـید حال من بد شده بود، طاقت درد کشیدنش را نداشتم، شروع کردم به خواندن قرآن ، حمـید گفت:« خانوم بلند بخون، معنی رو هم بخون، این داروها همه بهانه است، شفای واقعی دست خداست».
ادامـــه دارد...
#یار_مهربان
#شهید_حمید_سیاهکالی_مرادی
════༻🌎༺════
@Mano_Donya313