7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
_ 💆🏻♀واکنش من وقتی همسایه بالایی امیرالمؤمنین رو قبول نداره ...
هدایت شده از شوقِ وصال
زمان:
حجم:
1.4M
شعرخوانی شعر طنز در مورد دانشجو
توسط شاعر طنزپرداز مشهدی..
#مصطفی_صاحبی
ما تو مشهد نمیگیم وقت نمیشه یا وقت کمه یا ارزش نداره ما مِگم کِرای نُمُکُنه 😂🤌😌
یکسری اگه گریبان گیرم شده و داره آزارم میده
اگه قبول نشی...؟
اگه اشتباه کرده باشی...؟
اگه نتونی...؟
اگه آدم این کار نباشی...؟
اگه اشتباه بگی...؟
اگه اشتباه بری...؟
اگه دوست نداشته باشه...؟
اگه راهت غلط باشه...؟
اگه مسیرت اشتباه باشه...؟
اگه از پسش برنیای...؟
اگه...
اگه...
اگه...
من موندم وسط یه حجم عظیمی از اگه ...🚶♀
گاهی تو باور میکنی
اما زمان بهت ثابت میکنه که خیلی از باور هات اشتباه بوده و قلبت و باور هاش زیر یه خروار خاطره دفن میشن ...
آدمایی که میگرن دارن رو اذیتت نکنین
شما نمیدونین با کوچیک ترین اتفاقی اونا چه سردرد های عظیمی رو مجبورن تحمل کنن ...
"ࢪویداد🏴"
🔖 قسمت سوم 📍 مبدا کربلا 📍مقصد ... رسیدن به کربلا قلبم را به تلاطم انداخته بود حالا میفهمیدم چ
یادم نرفته فقط هروقت اومدم بقیش رو بنویسم دلتنگی امونم نداد (: 💔
"ࢪویداد🏴"
🔖 قسمت سوم 📍 مبدا کربلا 📍مقصد ... رسیدن به کربلا قلبم را به تلاطم انداخته بود حالا میفهمیدم چ
🔖 قسمت چهارم [آخر]
📍 مبدا بهشت روی زمین
📍مقصد ...
دلم نمی آمد میان شلوغی جلوتر بروم
از دور تا جایی که شد ضریح اربابم را تماشا کردم دست های خواهر کوچولویم را گرفتم و نشانش دادم ، میبینی عزیز خواهر ضریح حسین فاطمه است .
وقت تنگ بود از حرم که بیرون آمدم چشم دوختم به بین الحرمینی که مملو از جمعیت بود و از دور به عباس حسین عرض ارادتی کردم .
چند دقیقه ای را به تماشای گنبد طلایی ابالفضل عباس ایستادم و راه افتادم .
وقت بازگشت بود اما دلم ...
انگار دلم را جایی لا به لای تار پود های فرش حرمش جا گذاشته بودم .
مهران مهران گفتن های راننده های اتوبوس و... خیابان منتهی به حرم را برداشته بود .
بلاخره سوار اتوبوس شدیم و مسیر برگشت را از سر گرفتیم .
اشک امانم را بریده بود .
نماز بین راهی را میهمان خانه ی مردم مهمان نواز عراق بودیم .
به مرز مهران که رسیدیم بند دلم پاره شده
دوباره صدای یالا یالا گفتن های شرطه های عراقی و تاب دادن باتوم هایشان در هوا
تیر غضب نگاهم نشانه شان گرفته بود .
هنوز هیچی نشده دلتنگ بودم و این دلتنگی آشفته و کم طاقتم کرده بود .
از مرز رد شدیم و حالا دوباره پا روی خاک کشور خودم گذاشته بودم
بین مرز ایران عراق چشمم که به پرچم ایران افتاد بغض بیخ ریش گلویم را گرفت
جلو تر که رفتم صدای مهربان پیر مرد سپاهی که قرآن به دست روی صندلی ایستاده بود دلم را آرام و اشک هایم را روانه کرد : خوش اومدی دخترم زیارتت قبول دست علی به همراهت .
نگاه پیرمرد هم انگار با دیدن اشک هایم تغییر کرد و رنگ بوی حسرت گرفت .
حالا دیگر من مانده بودم و یک دنیا دلتنگی و دوری از پدر و لیوان آبی که تنها یادگار این مسیر برایم بود ....