مرا ناز کن ،
انگاری برگِگلی لطیف ...
زیبا مرا نگاه کن،
بگذار درون چشمهایت را ببینم ..
تا از دلام نور گذر کند"
دستانم را لمس کن
رگام زیر دستانت محکم تر میزند ،
درآغوشام گیر ..
گاه گرمی و گاه سرد
و من همهی حالات ِ تورا
از حفظم
و عاشقانه
میپرستم
و
چگونه بگویم
[که]
[تو]
[برای]
[دلِ]
[من]
[کافی]
[هستی]
شاید حتی زیادی..!
#خط_خورده
هوا سرده؟
آره
میشه منو ببینی؟!
حس میکنم گمم کردی
بریم چای بنوشیم؟
دستاتو میگیرم
بیا کمکت کنم
پالتو را در بیار
چه قرمزم شدی
میتونم دستتون رو بگیرم؟
خوب شد اینجا باز بود..
اوه آره
دستام بین موهاش رفت
چه پریشونن
شاید مثل ِدلم
منو خجالت زده میکنی..
میشه چشماتو ندزدی؟
چشمات چه قشنگه،
دست هایمان قفل هم شد
انگشتانم را لمس کرد
و بند بندش را بوسید..
تو برای من لطیفی
نمیدانم تو جواب کدام کارِ خوب منی؟
حلقه ام را درون دستم چرخاند
و
ادامه داد...
امیدوارم که کنارهم باهم از ته دل خوش
باشیم با هر اتفاقی!
#خط_خورده
هدایت شده از تاسیان؛
"پناهِ خیس"
باران، نه برای شستنِ شهر، که برای پنهان اشک های ما آمده بود. آسمان گواه بود، اما زمین شاهد نبود.. چون تمام توجه ما بر فاصلهای بود که داشتیم از بین میبردیم.
تنم زیر لباسِ خیس، دیگر حسِ خودش را نداشت، تنها سنگینیِ تو را حمل میکرد.
و تو مثل تنها پناهگاه دنیا در آغوشِ من جا میشدی آن آغوش، دیگر یک تماس نبود بلکه یک پذیرشِ اجباری برای رفتن بود.
هر قطرهی باران که بر شانهام مینشست، سنگینیِ یک هزار حرف ناگفته برای تو را به من پس میداد. دیگر برایت تفاوتی نداشت که صورتم خیس شده است یا گونههایم.. تمامِ اشکهایی که باید میریختم، از سقف این دنیا فرو میریخت و ما را در خود غرق میکرد.
من بوی خاک بارانخورده و بوی تنِ تو را همزمان حس میکردم ترکیب تلخ زندگی و مرگی که در آن لحظه، هر دو حقیقت داشتند
من میدانستم که این طولانیترین، و شاید آخرین، لحظهای باشد که میتوانم جهانم را از زیرِ باران، در آغوش بگیرم تا پیش از آنکه قطرات باران، اشکهای ما را از هم جدا کند. امیدوارم هرگز آخرین دیدار با معشوقت رو تجربه نکنی🤍. https://eitaa.com/runak2