💎•﴿ باغ انار ﴾‌•💎
#نُحاس🔥 #قسمت6🎬 صدای قرآن که از رادیوی قدیمیِ توشیبا پخش می‌شد، هادی را به خود آورد. پای شیر داشت و
🔥 🎬 *پنج سال قبل* باد لای موهایش پیچید. چشم دوخته بود به دوردست‌ها. به نقطه‌ای نامعلوم و گم‌شده در لابه‌لای ساعت‌ها و دقیقه‌ها و ثانیه‌ها. ساعت ذهنش اینجا، این نقطه از زمین، فعال شده بود ولی مدام به عقب برمی‌گشت. به روزهایی که همه‌شان دور هم جمع بودند و خوش بودند و بی‌خیال. چقدر خاطره‌ها دور به نظر می‌رسیدند. آن‌قدر که از پدربزرگ و مادربزرگ و خویش و قومش تنها تصویری محو در ذهنش مانده بود. چه شد یکهو که از هم پاشیدند و تمام ایل و تبارش به آنی، تارومار شده بودند؟! با یادآوری آن روزها، یک جایی از قلبش تیر کشید. زخم میان قفسه سینه‌اش زق‌زق کرد. کوله‌پشتی‌ را گذاشت زمین و روی تخته سنگی که در مرتفع‌ترین نقطه‌ی کوه جا خوش کرده بود، نشست. نمی‌خواست با نبش قبرِ خاطراتِ تلخ گذشته، دوباره زخم کهنه‌اش، سر باز کند. دیگر وقتش را نداشت؛ اما ذهنش مثل موش بازی‌گوشی، می‌رفت تمام خاطراتی را که سالها در دالان‌های بن‌بست، گم‌وگور شده بود، پیدا می‌کرد و مثل آینه‌ی دق، می‌گذاشت جلوی چشمش. درست مثل همین حالا. صدای ناله‌ی پدر در گوشش زنگ خورد. - بابا! من دیگه اونقدری زنده نمی‌مونم که بزرگ‌شدنت‌و ببینم. دیگه چیزی ازم نمونده. گفته بود: «تو خوب میشی! زود خوب میشی. من مطمئنم.» و اشک‌هایش چکیده بود روی دست‌های پدرش. واقعاً هم چیزی از او باقی نمانده بود. شده بود پوستی بر استخوان. سرطان ریشه دوانده بود تا اعماق وجودش. وقتی از اینجا رفتند، آواره شدند و همین غصه او را از پا درآورد و دیگر آن آدم قبلی نشد. پوفی کشید. لب‌هایش را به هم فشرد. دستش را برد سمت یقه و دو دکمه بالایی را باز کرد؛ ولی باز هم هوا کم بود انگار. دوباره صدای پدر در ذهنش جان گرفت. - بابا! تو کم نیار! برو جلو! تو باید دووم بیاری...نترس..از هیچ‌چی... همون‌طور که خیلی‌هامون نترسیدیم... اجدادمون پسرم... به اونا فکر کن. ولی او ترسیده بود. از دنیای بدون پدرش می‌ترسید. از تنهایی، از زود بزرگ شدن. و این ترس آنقدر ماند و کهنه شد تا بوی نا گرفت. بوی گند. بوی کینه. ولی کم‌نیاورد. سالها درس خواند. زحمت کشید. تا برسد به اینجا. این نقطه. این سرزمین. صدای جرنگ‌جرنگ زنگوله‌ای حواسش را پرت کرد. - هی عامو! اینجا چه می‌‌‌کنی؟ غریبه‌ای؟ سرش را برگرداند. مردی را دید که ایستاده و خیره‌خیره نگاهش می‌کند. - بُزم اومده تا این بالا...تکون نخور تا نره جلوتر. تکان نخورد. بزغاله جست‌وخیزکنان برگشت‌. مرد چوبدستی‌اش را جلوی بز گرفت تا دوباره فرار نکند. - نگفتی عامو!.. غریبه‌ای؟ نگاهش در نگاه تیز و شیطان چوپان، گره خورد. کمی مکث کرد. گوشه‌ی لبش کمی بالا پرید. «نه!.. آشنام!... یه آشنای قدیمی..» *** - خب بچه‌ها! کتابای قرآنتون رو دربیارید. هادی در این دو ماهی که از سال گذشته بود، خیلی سخت توانسته بود کمی بچه‌ها را با قرآن آشتی دهد؛ اما بودند کسانی که هنوز سرسختی می‌کردند. با درس‌های دیگر مشکلی نداشت. هر چه می‌گفت گوش می‌کردند و یاد می‌گرفتند. نمی‌فهمید چرا دینی و قرآن باید برایشان اینقدر سخت باشد! - خب ابوالفضل! از روی صفحه‌ی ۳۳ بخون. ابوالفضل را دید که حتی قرآن را باز نکرد. با تحکم بیشتری گفت: «ابوالفضل! بخون!» ابوالفضل حرصی گفت: «آقا چرا ما باید قرآن رو یاد بگیریم؟ به ما گفتن دینی و قرآن زیاد هم مهم نیستن. داستانای قرآن خیالی‌ان!» - کی اینو بهت گفته؟! ابوالفضل به من‌من افتاد. با دست‌هایش لبه‌ی میز را محکم فشار می‌داد. - آقا.. میشه..نگیم. هادی سعی کرد آرامشش را حفظ کند. - چرا؟! - آقا! شما بهش میگی...دعوامون می‌کنه. - نه نمیگم. بگو کی بهت گفته؟ ابوالفضل زیر چشمی معلمش را پایید. - آقا.. بابامون. هادی چشم‌هایش را از فرط خستگی مالید. ماند چه بگوید. برای این مردم دین فقط یک‌نماز دست‌وپاشکسته بود و یک روضه و یک عزا. حالا این را چطور باید به این بچه‌ها حالی می‌کرد که قرآن چیزی بیشتر از یک سِری کلمات عربیست؟! آه کشید. فکرش حسابی مشغول شده بود. دست‌هایش را پشت کمرش گره زد و شروع کرد به قدم زدن در کلاس. باید چه می‌کرد...؟! ✅ 📆 🆔 @ANAR_NEWSS 🎙 🏴 https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344