#داستان_زندگی 🌸🍃
گوهر
من فرزند اول یه خانواده هشت نفره ام مادرم تک دختر با چندین بردار وپدرم تک پسر با یه خواهر بود که پدر ومادرش رو تو بچگی وخواهرش رو تو ده سالگی از دست داده بود مادرم وقتی هجده ساله بود من به دنیا اومدم وموقعی که من هنوز چهل روزه نشده بودم مادرم تو خونه تنها بوده چون مادر بزرگم میره که به دایی مجردم سحری بده آخه من ماه رمضون به دنیا اومدم ومادرم تنها میمونه و میترسه وهمون ترس باعث بیماری مادرم میشه یه بیماری روانی که سالها طول میکشه سالهای خیلی زیاد مادرم مبتلا به اسکیزو فرنی میشه که بهش جنون جوانی هم گفته میشه واین بیماری کلی زندگی هممونو تحت تاثیر قرار میده یک سال بعد از من یه پسری به دنیا میاره که یه ساله میشه ازدنیا میره این موضوع بیماری مادرم رو خیلی تشدید میکنه وبعد از اون پسر چهار دختر دیگه و آخری هم یه پسر که الان امید هممونه واینقدر این بیماری پیشرفت میکنه که پدرم بعد از داداشم مادرمو طلاق میده ومنو وبرادرم هم میده به خانواده مادری ومیره مادرم که حالش خیلی بد بوده ومتوهم شده بود وبه شدت بیمار بود مارو ول میکنه ودایی کوچکم که مجرد بود منو نگه میداره وداداشم هم مریض میشه واز دنیا میره ومادر بزرگم میگه که منو بدن بابام ببره ولی داییم نمیذاره میگه عمرا چون اون کسی رو نداره که بچه رو نگه داره مادر بزرگم هم لج میکنه ومنو نگه نمیداره ومنو که دوسالم بود داییم نگه میداره اون موقع ها که ماتو روستا بودیم داییم منو با خودش همه جا میبرده سر زمین یا چرای گوسفندا پوشکمو عوض میکرده وشیر خشک وحمام همه کارامو داییم انجام میداده ومادرم فکر میکرده من واسه داییمم ومیکفت هر جا میری بچتو هم ببر خلاصه مادرم حالش خیلی بد میشه واین وسط وسواس خیلی شدیدی هم میگیره جوری که حتی رو فرش نمیتونست بخوابه رو زمین خالی با یه چادر میخوابیده وبا همه عالمو آدم سرجنگ داشته ودرگیر بود وبرادراش هم میبیننن نمیتونن کنترلش کنن به شدت هر روز کتکش میزدن وزندانی میکردنش همه بجز دایی کوچکم مادر بزرگم میبینه چاره ای نداره برمیگرده بعد اون خبر به بابام میرسه که مادرم خیلی داره عذاب میکشه وبرادراش خیلی اذیتش میکنن برمیگرده ودوباره با مادرم ازدواج میکنع و با خودش میبرتش آخه واقعا عاشق مادرم بوده مادرم یک زن به شدت زیبا بوده وهمه میگن همین زیباییش باعث بیماریش شده وقتی پدرم بر میگرده داداشم فوت شده بود وبابام ندیدش وبعد اون چهار دختر با زندگی جهنمی ما مادرم توهم میزد دائم باهمه درگیربود ویکسره دعوا وکتکاری باهمه داشت خیلی روزای وحشتناکی بود تا کلاس دوم ابتدایی منپیش مامانبزرگم بودم ولی اون موقع مادرم لج میکنه ومنو به زور از مادرش میگیرع ومیبره محل زندگی خودش منو مادر بزرگم خیلی بهم وابسته بودیم ولی منو مادرم میبره اون سال تلخ ترین خاطرات زندگیم رقم خورد من پدرم یه کارگر روز مزد بود ومادرم یه زن مریض وماهم سه تا دختر بچه مادرم هم دائم درحال جنگ ودعوا یادمه یه روز باهمسایه دعواش شد وما توخونه تنها بودیم زمستونذبود اون سال برف خیلی زیادی اومده بود ماهم تویه خونه کوچک تو حاشیه شهر زندگی میکردیم
وجلوی درمون بیابون بود ومادرم بعد دعوا باهمسایه ها ودرگیری رفت وبابام هم نبود ماسه تا دختر کوچک موندیم تو خونه ای که حتی درش قفل نداشت مایه سنگ بزرگ میزاشتیم پشت در ولی در باز بود ما دخترا تو اتاق من رفتم دسشویی دیدم در کوچه بازه ویه عالمه سگ جلو دربودن که ترسیدم جیغ کشیدم که دیدم پسر همون همسایمون که مادرم باهاش دعوا کرده بود رو پشت بومه تا صدامو شنید گفت چی شد ومنم فقط گریه میکردم که گفت درتون بازه گفتم اره گفت ببین نترسیا من الان میام سنگو میزارم پشت دراز پشت بوم پرید اومد سنگ رو کزاشت پشت در و دوباره از دیوار رفت بالا گفت نترسین من بالاپشت بومم برو تو اتاق در رو هم قفل کن یادمه اون شب تا ساعت یک ودو ماتنها بودیم صد البته گرسنه آخه هیچی تو خونه نداشتیم جانونی هم بالا کمد بود وما دستمون نمیرسید من زندگیم پر از این خاطرات تلخ بود من کلا هشت سالم بود ولی مجبور بودم مواظب خواهرام هم باشم آها یادم رفت بگم یک بار هم مادرم منو پنج سالگی برد پیش خودش اون موقع دختر سوم روباردار بود مثل یه خواب یادمه مادرم باز با همه درگیرشد باهمسایه ها بابام هم دید نمیتونه جلوشو بگیره یک عالمع قرص اعصاب مادرمو خورد تا خودکشی کنه. هیچ وقت یادم نمیره یه دفعه بابام افتاد وسط حیاط چشماش سفید شد یه عالمه کف از دهنش اومد بیرون ومادرم بیرون داد وبیداد کرد وهمسایه ها اومدن دیدن وزنگ زدن آمبولانس اومد بابامو برد ومادرم هم باهاش رفت من موندمو خواهرم
#ادامه_دارد...
᯽────❁────᯽
@azsargozashteha 📚🖌
᯽────❁────᯽