🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁
🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾
🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁
🍁🌾🍁🌾🍁🌾
🍁🌾🍁🌾🍁
🍁🌾🍁🌾
🍁🌾
🍁
#پارت_18
#رمان_آنلاین_
به قلم ✍️
#زهرا_حبیباله (لواسانی)
نشستم روی مبل، خودش بلند شد رفت آشپزخونه یک لیوان آب از شیر پر کرد با کپسول خورد، اومد نشست کنار من، رو کرد به من
به اندازه سر سوزن به حرف من گوش نمی کرد، یه ذره احترام مادرم را نداشت حالا که طلاق گرفته پشیمونه، اومده اینجا این بساط رو، راه انداخته
ساکت نگاهش کردم تو دلم گفتم رفتار نسترن نشانه پشیمونی نبود اون بیشتر دنبال انتقام بود
صداش را کمی برد بالا عصبی گفت
تا کی میخوای من حرف بزنم تو لال مونی بگیری؟
فاطمه خانوم با تعجب به این رفتار وحید بهش خیره شد، از نگاهش متوجه شدم که میخواست به وحید اعتراض کنه ولی حرفش رو عوض کرد، رفت در اتاق غزل رو کرده به وحید به زبون اشاره گفت
دارم میرم بیارمش تنهایی توی اتاق میترسه، سرش داد نمیزنی ها،
ولش کن مامان بذار بمونه همونجا به جهنم که میترسه، صد بار بهش گفتم فضولی نکن، تا یه چیزی میشه به مامانت نگو تو گوشش نمیره که نمیره، شما نمیگذاری وگرنه من اونو آدمش میکردم
_ اون یه بچه بی تقصیره که بین تو و مادرش گیر کرده گناه داره طفل معصوم کاریش نداشته باش، برم بیارمش
وحید نفس سنگین کشید زیر لب گفت
_ برو بیارش
: چیزی بهش نمیگی ها
_ نه کاریش ندارم برو بیارش
فاطمه خانوم چند تقه به در اتاق زد
غزل جان در رو باز کن
صدای غزل با گریه اومد
نه باز نمیکنم از بابایی میترسم
_ باز کن باهات کاری نداره
_چرا داره منم مثل مامانم میزنه دهنم خون میاد
فاطمه خانوم رو به وحید لب خونی کرد
: پاشو بیا بگو کاریت ندارم بزار بیاد بیرون
وحید صورتش رو مشمئز کرد
: ولش کن لوسش کردی بزار همونجا بمونه...
🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾
◾️کپی حرام است ⛔️پیگرد الهی وقانونی دارد❌
#پارت_اول👇👇
❣جمعهها پارت نداریم❣
🍁
🍁🌾
🍁🌾🍁
🍁🌾🍁🌾
🍁🌾🍁🌾🍁
🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁
🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁
🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾🍁🌾