نوشته های یک طلبه
#دایره_طلایی #قسمت_پنجم داور بدنش را چک کرد. دوبنده قرمز، زیبایش را دو چندان کرده بود. در دلم می گ
بالشت نرم در تمرین، الان سفت شده بود. مثل سنگ، مثل کوه استوار. فکرش را نمی کردم اینقدر قوی باشد. رفتم برای زیر دوخم؛ شیرجه زدم به سمت پاهایش. بدبختانه پاهایش را عقب کشید. در کشتی به این کار می گویند: خیمه زدن! صادقی خیمه زد؛ زیر دست پای درازش گم شدم! چرخید پشتم. به همین راحتی دو امتیاز از دست دادم. صدای طبل دوچندان شد. پدرش نعره میزد: ها باریکلا وحید مربی ام کنار تشک با داد می گفت: محمد آبرو داری کن... ادامه دارد