#طنز_های_حسن
#داستان_نوجوان
#قسمت_بیست_و_یکم
با هر قدمی که شعبان برمیداشت یک فحش به خودش و فحش دیگری را به حسن میداد.
به خودش فحش می داد چون دل بسته بود به کسی که او را فروخته بود! آنهم مفتِ مفت!
آخر رفیقی که در خوشی پیشت باشد ولی وقتی لنگ می شوی رهایت کند چه فایده دارد!
یا رفیقی که برایت ارزشی قائل نیست به درد درز دیوار هم نمی خورد چه برسد به رفاقت.
این دلگویه های شعبان بود که در ذهنش مثل تبلیغ بازرگانی رفت و آمد میکردند.
بالاخره رسیدند به خانه مش غلام پیر. مش غلام در صندوق را باز کرد. درونش سکه های طلا تلمبار شده بود.
مش غلام مثل اینکه صورت دخترش را نوازش میکند دستی روی طلاها کشید و مشتی را بالاورد و مثل اینکه پستانک را می مکد شروع به مکیدن و ماچ کردن سکه ها کرد.
حسن و شعبان فقط حسرت می خوردند. حسن گفت: ای کاش منتظر این موش پیر نمی ماندیم و خودمان گنج را برمیداشتم.
شعبان جوابی نداد.
حسن گفت: نظری نداری؟
شعبان باز سکوت کرد!
ادامه دارد...