تنها شدی و هیچ کس دور و برت نیست جان سوزتر از بانگ هل من ناصرت نیست چشمی به خیمه داری و چشمی به میدان عباس و اکبر نه! که حتی اصغرت نیست از بس که تیر و نیزه و شمشیر خوردی یک جای سالم در تمام پیکرت نیست روی بلندی بانویی غرق تماشاست این بانوی آزاده آیا خواهرت نیست؟ آمد صدای ضربه‌هایی سخت و دیدند پیکر به روی خاک‌ها مانده، سرت نیست پیچیده آوای غریبی بین گودال آیا صدای ناله‌های مادرت نیست؟ پای حرامی‌ها به خیمه باز گشته این گوشواره‌ها مگر از دخترت نیست؟ راه سخن را بر«وفایی» گریه بسته دیگر مجال شرح زخم حنجرت نیست... ✍ 📝 | عضو شوید👇 https://eitaa.com/joinchat/525729794C288420984e