🔷 کار تمیز کردن طبقه پایین که تمام شد، زهرا و شوهرش رسیدند. امین رفت خشکشویی سرکوچه و زهراوسارا چای آوردند و میوه گذاشتند جلوی بابایشان، حسین خواست چای را با سوهان بخورد. سارا یادآوری کرد:" بابا شما قند دارین، سوهان براتون خوب نیس. نخورین." حسین نرم و صمیمی به سارا گفت:" باباجان، قند رو ولش کن، کار ازین حرفها گذشته." زهرا پرسید:" ولی شما همیشه پرهیز می کردین و به ماهم سفارش، که چیزی که براتون خوب نیست، نخورین." 🔶 حسین دوباره نگاهی به صورت زهرا و سارا انداخت و نگاهش را تا من که دلم مثل سیروسرکه می جوشید، امتداد داد و یکباره گفت:" برای کسی که چندروز دیگه، شهید میشه، فرقی نمی کنه که قندش بالا باشه یا پایین." چای را سرنکشیده بود که دخترها زدند زیر گریه. گفتم:" حاج آقا، باز داری برای بچه ها روضه می خونی؟ به خاطر این گفتی صداشون کنم؟" خونسرد و متبسم گفت:" آره حاج خانوم، واسه این گفتم بچه ها بیان که خوب نگاهشون کنم." 🔷 صدای گریه زهرا و سارا بالا رفت. گریه ای معصومانه که داشت آتشم می زد. من و حسین فقط به هم نگاه می کردیم. نیازی به سخن گفتن نبود. با نگاهش به من می گفت پروانه خوب نگاهم کن، این آخرین دیدار است. باید سیر نگاهش می کردم؛ فقط نگاه، بدون گریه و آه. چرا که اگر احساساتی می شدم، دخترانم سر به دیوار می کوبیدند. گفتم:" بچه ها، بابای شما، نزدیک چهل ساله که در معرض شهادت بوده. اما رفته و خداروشکر برگشته." حسین سکوت را شکست:" نه حاج خانم جان، این دفعه..." و جمله اش را ناتمام رها کرد. دخترها دست روی گوش هایشان گرفته بودند و گریه می کردند. 🔶 وقتی دید که همه بال بال می زنند، حتما دلش سوخت و به روایتی درباب آمادگی حضرت زینب(س) برای روزهای سخت پرداخت:" روزی زینب کبری قرآن می خواند. پدرش علی(ع) رسید و گفت دخترم می دانی که خداوند برای فردای تو چه تقدیر کرده؟ زینب (س) فرمود: مادرم زهرا همه قصه زندگی ام را برایم گفته؛ از ظلمی که به برادرم حسین در کربلا می رود تا اسارت خودم و قرآن می خوانم تا برای آن روزها خودم را آماده کنم." با جوایز نفیس🎁 نشر بدون ذکر منبع است. 👉 @msafiran