رسانه مردمی مالواجرد
📚#قلب‌های‌بی‌تپش💓 📖#قسمت‌‌نهم9⃣ سرهنگ وثوق با دل‌خوری گفت: - حالا چرا موبایلت خاموشه؟ - ببخشید. م
📚💓 📖⃣1⃣ باشگاه بدن‌سازی بهادر یکی از اماکن ورزشی بزرگی بود که پیشرفته‌ترین آلات و ابزار بادی بیدلینگ در آن به چشم می‌خورد.کیومرث مثل همیشه لم داده بود پشت میزش و با دو ـ سه نفر از ورزش‌کاران بگووبخند می‌کرد.تا چشمش به ما افتاد خودش را جمع و جور کرد و با اخم به اطرافیان خود فهماند تا از میز فاصله بگیرند. سلام و احوال‌پرسی سردی کردیم و نشستیم روی صندلی. - چی شده؟ یاد ما افتادی جناب سروان! - از شاهین خبر داری؟ - باید داشته باشم؟ شما که دمار از روزگار همه ی ماها درآوردین. با نگاهم به فضای داخلی باشگاه اشاره‌ای کرده وگفتم: - برای تو که همچین بدک نشد. - اون بامن دشمن خونی‌ئه. چه صنمی باید باهاش داشته باشم؟ - دقیقاً به همین خاطر اومدم پیشت. اون از خارج برگشته و جون تو هم در خطره. بد جوری عصبی بود. - تو رو خدا دست ازسرم بردار صفورا.شاهین قسم خورده که منو می‌کشه. خیلی وقته که منتظرشم. تا الان خیلی برای من دردسر درست کردی. دیگه لازم نیست زحمت بکشی. خودم از عهده‌ش برمی‌یام. - فقط محض خاطر روی مبارک جنابعالی نیومدم. شاهین یه کاسبی جدید راه انداخته. باید هر طوری شده گیرش بیاندازم. تو هم اگه زرنگ باشی از این موقعیت استفاده می‌کنی. بلند شدم و کارتم را انداختم روی میز و با لحنی مسخرآمیز گفتم: زیاد منتظرم نذار. ممکنه واست گرون تموم شه. شاهین از خیانت دوستاش به این راحتی نمی‌گذره... کیومرث به اندام ورزیده‌اش تکانی داد و از جای خودش برخاست. هنوز عصبانی بود اما سعی می‌کرد صدایش را کنترل کند و به خشمش افسار بزند. لبانش می‌لرزید: - خودتم خیلی خوب می‌دونی که من به شاهین خیانت نکردم اما تو کاری کردی که تا ابدلآباد میونه ی ما شکرآب شد. اگه اتفاقی واسه من بیفته تو هم بی‌نصیب نمی‌مونی. بی‌اعتنا به حرف‌هایش به طرف در خروجی راه افتادم و با صدای بلندی گفتم: - تو به فکر خودت باش بدبخت.... در ضمن، اگه بفهمم این‌جا غیر از ورزش سرت به کار دیگه ای گرمه، باباتو درمی‌یارم. بیرون باشگاه بودیم که سرگرد گفت: - این یکی طلب‌کار هم بود. فکر نکنم چیزی بگه. - منم نخواستم چیزی بگه.فقط می‌خواستم یه ککی بیاندازم توی تونبونش. خندید وبه روبرویش نگاه کرد وگفت: ـ زرنگ‌تر از اونی هستی که شنیدم. به آرامی تعارفش را پاسخ دادم: ـ اختیار دارید قربان. درس پس می‌دیم. **** یک هفته‌ای تمام،رفت‌وآمدها و تلفن‌های کیومرث را کنترل کردم اما هیچ چیز دستگیرم نشد.یا خیلی هشیار بود و دم به تله نمی‌داد و یا این‌که هیچ اهمیتی نمی‌داد. طبق گزارشی که به دستم رسید، منطقه‌ای که شیشه با قیمتی ارزان‌تر از نرخ معمول توزیع می‌شد با جایی که از شاهین عکس گرفته شده بود، مطابقت داشت اما موادفروشان خرده‌پای آن منطقه حاضر نبودند، همکاری کنند. این طور که به نظر می‌رسید شاهین از تمامشان چشم‌زخم گرفته بود. بعد از ده روز گزارشی به دستم رسید که کیومرث چند بار با تلفن عمومی تماس‌های مشکوکی داشته و حالا هم وارد یک آپارتمان بیست واحدی ناآشنا شده است. دستور دادم به شکل نامحسوس آن‌جا را تحت نظر بگیرند تا تصمیم دیگری بگیرم. یک روز گذشت اما نه از کیومرث خبری شد و نه شاهین خودش را نشان داد. افرادم واحد محل اقامت کیومرث را شناسایی کردند و ما هم خودمان را به آن‌جا رساندیم. تا زنگ را فشردم، کیومرث در را باز کرد. لباس خانگی به تن داشت و با دیدن ما اخم‌هایش را درهم کشید و گفت: - حالا انقد منو تعقیب کنین تا شاهین منو پیدا کنه. - شاهین که می‌تونه پیدات کنه. این تویی که نمی‌تونی اونو پیدا کنی. این‌جا چی کار می‌کنی؟ - خونه ی مجردی‌ئه. مگه جرمه؟ یه زن دیگه دارم. صیغه‌نامه هم داریم. می‌تونی بیای تو و همه جا رو بگردی اما شاهین این‌جا نیست. - باهات کاری ندارم. فقط نگرانت بودم. می‌شه بیام تو یا الان بفرستم مجوز ورود بگیرن؟ - لازم نیست. فقط زود کارتون رو انجام بدین و زحمت رو کم کنید. به سرگرد اشاره کردم و وارد واحد شدیم. تزئینات داخلی نشان می‌داد که زمان زیادی از سکونت در آن نمی‌گذرد و صرفاً حالت زندگی موقت دارد. زن زیبایی با پوششی نامناسب گوشه‌ای از اتاق ایستاده بود و نظاره‌گر ما بود. کیومرث صیغه‌نامه را از کیف مدارکش بیرون کشید و جلوی من گرفت. با بی‌حوصلگی نگاهی به آن انداختم و دادمش به سرگرد. بعد هم در گوشه و کنار خانه سرک کشیدم. شکوهی به زن چشم دوخته بود. کیومرث نگاهی به ساعتش انداخت و گفت: - جناب سروان من کار دارم. لطفاً زودتر. باید برم جایی. - حالا چه عجله‌ای‌ئه؟ - واقعاً نمی‌دونم از دست شما باید چی کار کنم؟ - ازم تشکر کن چون دفعه ی قبل نذاشتم بری زندون. - از من مدرکی نداشتی وگرنه این قدرا هم دست و دلباز نیستی. - پیدا می‌کنم. من صبرم زیاده. بریم سرگرد؟ _نه!فکر نکنم.خانم!من باید باشماصحبت کنم.کیومرث خان شما برین بیرون.. .. 🇮🇷 رسانه مردمی مالواجرد 💠 @malvajerd1 💠