ساحل رمان
••🫀🪐 . . •| رمان عاشق شو |• فصل اول / قسمت دهم جواد این درد را دوست داشت، کاش کسی او را بزند ان‌
••🫀🪐 . . •| رمان عاشق شو |• فصل اول / قسمت یازدهم به خودش که آمد با شتاب گوشی را از میان آب بیرون کشید و خاموش کرد، هر چند دلش می‌گفت کاش همراه آب می‌رفت! کاش هیچ وقت اختراع نشده بود که بخواهد آرزو کند که آبی بیاید، همه را ببرد تا آدم‌ها به زندگی برگرداند. میان همۀ این افکار سرگردان ماند و بعد از ساعتی که دیگر نور نبود و شب بود خودش را رساند خانه، خودش که نه، یکی انگار بلندش کرد از کنار جوب آب و هلش داد سمت چهار دیواری که سقف داشت. این‌بار دیگر نمی‌توانست برود در خانۀ مهدوی، در خانۀ مصطفی، در خانۀ هیچ‌کس چون هیچ حرفی نداشت که بزند، سکوت مرگ افتاده بود بر زندگی‌اش. وقتی رسید ظاهرا همه نگرانش بودند. به هیچ‌کدام نگاه نکرد، حرفی نزد و تنها یک چای گرم و شیرین خورد و خودش را انداخت روی رخت‌خوابی که پر از فکر و خیال بود متکایش. تا صبح نخوابید تا خود صبح! فکرها از کودکی آمد و آمد و نرفت. فصل دوم مهدوی دنیای خودش را داشت؛ کنار ساعت‌های کار علمیش در صنعتی شریف، ساعت‌های باقی‌مانده را میان سی‌صد نفر دانش‌آموزانش داشت زندگی می‌کرد و زندگی می‌بخشید. . . . ادامه دارد... کپی اکیدا ممنوع!!!!! 🌊@SAHELEROMAN | ساحل رمان