|صاحبSaheb|
_بیریا نیمهی رکعت سوم برقها رفت. اولین بار بود که جیغ نکشیدم. مکبر نوجوان دست پاچه میشود. مردها
بعد تکبیرهای نماز صدای بزرگسالها گُم میشه توی همخوانی بچهها. بچهها منظورم طیف سنی هفت_هشت سال هست. این یعنی عقاید حَیّاند. یعنی آرمانهای ما هنوز زندهان و نفس میکشن. جوانه زد و جوشید امید در جانم.
پ.ن: مسجد حجت المهدی جای عجیبی بود. لذت بخش، خاطره خیز و تفکر برانگیز:)
هدایت شده از نخل و نارنج ؛
به نظر من سختترین قسمت زندگی اونجاییه که کسی که دوستش داری حالش خوب نیست، و وجود تو هیچ تاثیری روی بهتر شدنِ حالش نداره که هیچ، ممکنه بدترش هم بکنه و اصلا تقصیر خودت باشه!
﴿رَبِّ اِرْحَمْهُمٰا كَمٰا رَبَّيٰانِي صَغِيراً﴾
ربهای کوچکِ کودکیام را به آغوش رحمتت بکِش، ای ربّ من.
|آیه ۲۴ سوره مبارکه اسرا|
شیخ امشب فرمود والد برای ولد صغیر ربوبیت میکند و چشمهای ولد ربّش را به خصلت والدین خویش میشناسد.
♡
⑅
حالِ خوشش رو دوست دارم. خودش برای خودش کافیه. ساعتها با کفشهاش صحبت میکنه و در حالی که زیر لب ورد میخونه خوراکیهاش رو دست به دست میکنه. با اجسام ارتباط میگیره، لمسشون میکنه و گاهی که میخواد نظر من رو درموردشون بدونه با انگشتش نشونم میده. به تمام بزرگسالها سلام میکنه و منتظر جواب نمیایسته. به کوچکترها خوراکیش رو تعارف میکنه در حالی که از اونها چنین توقعی نداره. در همه چیز خودش رو شریک میکنه. شادی با غم تفاوتی براش نداره، هرجایی میخواد نقش ایفا کنه. از خودش گذر کرده و حالا نوبت به خدمت رسانی به جهانش رسیده. مثل پیرمردهای جهان دیده هر لحظه یادم میده چطور خوش باشم.
#یادداشت
⑅
9.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
به نام او؛ که هم بخشنده است و هم بخشنده!
سکوتِ شب را شکر کن آنگاه که حیات رخت هیجان از تن میگیرد و نفس چاق میکند. ﴿وَ جَعَلَ اَللَّيْلَ سَكَناً﴾¹ لحظهی با شکوه تنهایی. موعدی که از طلوع خدا چشم کشیده برایش. شب را شکر کن که میشود نفس در نفس خدا شد. ﴿وَ مِنَ اَللَّيْلِ فَتَهَجَّدْ﴾² سیاهی شب که به اوج رسید به خدا سلام کن!
¹ آیه ۹۶ سوره مبارکه انعام
² آیه ۷۹ سوره مبارکه اسرا
#یادداشت
🌙
12.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
شاید دیر اما آدمیزاده بالاخره میفهمد. بعد اینکه حسابی سر زانوهایش خونی و خاکی شد و کف دستهاش زخم افتاد. بعد از اینکه نیم عمرش را رفت و آمد که رضایت آدمها را بخرد و نشد. حس رضایت از روی جاه طلبی یا شهوت نه، از آن مدلهای مقدس رضایت. مثل یک پدر که به جوانش زل بزند و لبخند آرامی گوشه لبش بنشیند. بعد از اینکه خواست برای همه کافی باشد و کمتر شد. بعد از اینکه رنگهای جهانِ خودش را پاشید به دنیای دیگران و سیاه ماند. خلاصه آنجا که خرج کرد و خرج کرد و خرج کرد... فعل دیگری ندارد، تماما خرج کردن است.
دیر و پر هزینه اما بالاخره میفهمد هیچکس را ندارد. شاید آدم برای تنهایی خلق نشده باشد اما به واقع تنهاست. جهان جمع تنهای تنهاست. یک روز بالاخره در هیاهوی مردم برای زندگی، میایستی، و میبینی که خودت ماندهایی. ممکن است ببینی حتی دیگر خودی هم برای خودت نمانده...
آنموقع خدا آرام کنار گوشت نجوا میکند:«نمیخواستم اذیت بشی، همون اول که گفته بودم برای خودمی»
یک روز از همه قطع میشوی، یک روز به تمام چهار بازاری که تو را میکِشند سوی خود، الله اکبر میگویی و همان روز چشمت به آغوش گشاده خدا باز میشود. فقط کافیست تنهایی را بفهمی، بفهم!
#یادداشت
×