صدای مداحها و سخنرانها تکراری شده. همه فرو رفتند در یک سکوت خسته کننده.
_بابا، مملکت امام زمان عجلالله مشابه حکومت امیرالمومنین اداره خواهد شد؟
صدای ضبط را کم میکند:«از چه جهت؟»
تا غروب حرف میزنیم. انقدر هیجانم بالا میرود که بابا خندهاش میگیرد. بعد میگوید:«ببین آسمون رو.»
مرگ خورشید واقعا با شکوه است. در آرامش، بیهیاهو، زیبا. مجذوبت میکند که ذره ذره آب شدنش را تماشا کنی، با لذت. آرام که پنهان شد، خوفِ شب را که چشیدی غصه نبودنش را میخوری. دلم میخواهد اینطوری بمیرم.
#یادداشت
#الی_الله ⁷
#روز_دوم
دمِ قم نفسم را میگیرد. از لحظهایی که وارد میشویم نیشم باز میشود. مدرسهی ملا صادق ساکن میشویم. حجرههای با صفا، شیشههای رنگی، حوضِ نقلی، نعلینهای رها شده، چراغهای دوتا در میان خاموش، کتابهای گوشه و کنار چیده شده؛ خدایا چه زود بهشت را نشانم دادی. از همهی اینها عبور داده میشویم و وسایلها را توی سوییت سرشار از سوسک پشت مدرسه میگذاریم. چون نگاه هایم گویا بود جملهی دیگری به خدا نگفتم.
بابا کلید را تحویل میگیرد و میآید تو:«تو رو خدااا، نمیشه یک ساعت توی یکی از این حجرهها بشینم؟ توی یکی از درساشون شرکت کنم، لطفااا. میشه بابا؟»
اینجا جواب نگرفتم اما بابا چیزی را بیجواب نمیگذارد.
القصه نیمه شب بود و بوی چای و جلوه حرم. با همان خندههایی که از ورودی شهر روی لبم نشسته میایستم رو به روی ضریح:«سلام دختر عمو. امسال با یک سِمَت جدید آمدم، باورت میشود طلبه شدم؟»
صدایم جیغ دار است بسکه لبریزم از هیجان. هلاک ریزه کاریهای این حرمم، همیشه تازه است برایم. قلم و کاغذم را در میآورم:«مردم اینجا عجیب و غریب تماشایم میکنند. آدمهای حرم امام رضا علیهالسلام عادت کردند به صحبت کردنم با در و دیوار. راستی برادرتان سلام فرستاده برای شما...»
حقیقتا سخت بود ولی بهر حال حرفهایم را توی سه صفحه پشت و رو جمع و جور کردم و سپردم به شبکههای ضریح. دلم نمیخواهد بروم.
#یادداشت
#الی_الله ⁸
#روز_دوم
میغلتم.
_کسی اینجا میخواسته توی کلاسهای ملا صادق باشد؟
صدای باباست. نان سنگک گرم یک دست و ماست دست دیگر است:«پاشید که زیارت آخرمونه.»
بر خلاف دیروز مفصل صبحانه میخوریم. یکی یکی خوابی که دیشب دیدیم را تعریف میکنیم. بابا همه را تعبیر میکند، از آن تعبیرها که امکان اتفاق افتادنش فقط توی خواب باشد.
بعد خوشه انگور را بر میدارد و یک داستان از امام رضا علیهالسلام تعریف میکند. مامان همین وسط به پشتوانه قصه بابا انگور ها را میگذارد توی بشقابمان که تمام شود. بالاخره وقتی زوجِ مذکور به هدفشان که کم و مرتب شدن خوراکیهای سبد است میرسند راهی حرم میشویم.
توی راه برگشت مسیر بابا کج میشود. مامان مثل نشان دو_سه بار تذکر میدهد باید برویم سمت راست. شیخ توی هوای دیگریست. ویترین مغازهها را تند تند از زیر نظر میگذراند:«صلوات شمار چند؟»
بعد از من میپرسد:«طوسی خوبه؟»
_آره
میگوید:«همین انگشتیها خوبه؟ ببین راحتی، کیفیتش خوبه.»
میآییم بیرون و تشکر میکنم. هدیه سه هزارتا صلوات دیروز است که با ذکر شمار همشیره فرستادم. دیروز گفته بودم انگشتیها راحتترند. دلم میخواست میشد تا سوییتمان از ذوق بدوم.
#یادداشت
#الی_الله ⁹
#روز_سوم
سفر ما آنطور که فکر میکردیم نبود و با رفقای طلبهی شیخ راهی شدیم. امروز عصر به هم پیوستیم و خدا را شکر بابت آفریدن آغوش رفیق. پنج شش ماه از آخرین باری که یک دل سیر خندیدیم میگذرد و دلم را برای نیمه شبهای مشایه صابون زدهام.
بعد تا انتهای شب که زدیم به جاده مسجد ماندیم. تنها زائری بودم که روی زمین نشسته. چقدر اینجا آل یاسین خواندن به آدم میچسبد. واژهها را مزه مزه میکنم، حیف است بیهوده قورتشان بدهم. بعد از زبانِ دعا میگویم:«امسال فرق کردهام، امسال یک کد دوازده رقمی دارم که عرفا و قانونا ثابت میکند سرباز شما هستم. لطفا شما هم تاییدش کنید.»
مثل یک کارمند که با رئیسش در رابطه با اضافه شدن حقوق و گرفتن پستهای خاص صحبت میکند حرف زدیم. خیلی زیاد. رجاءً دست بر سینه رو به مسجد سلام میدهم، کاش میشد واقعی سلام و علیک داشت. بعد با دلِ آرام گرفته میخوابم.
#یادداشت
#الی_الله ¹⁰
#روز_سوم
هدایت شده از یارالی²⁶⁸ -
خدایا یسری آدمارو بگیر تو بغلت یجور ویژه مراقبشون باش، برایِ همیشه هم برام نگهشون دار ، دمت گرم .
|صاحبSaheb|
قمِ آشفته تا ابد شهرِ آرامش منه🤤💛
و آشفتگی مرز همونقدر آزار دهندهست😑
|صاحبSaheb|
نیم ساعتیست به تنها نور توی ماشین زل زدهام و فکر میکنم. بعضی آدمها نورشان کم است اما در تاریکتری
اسم پسرمم پیدا کردم ^_^
از خدا حافظی با قم هنوز فرصت خوابیدن پیدا نشده. تلو تلو خوران نماز صبح میخوانیم و ظرف غذای موکب را سر میکشیم. همشیره حتی حواسش نیست توی عدسی آبلیمو دارد که ناز بیاورد.
صندلیام را با مامان عوض میکنم و همچنین پلی لیست مداحیها را. بالاخره بعد از یک ساعت هم گوشهایمان درد میگیرد هم شورِ مداحی مثل مخدر به زور بیدار نگهمان نمیدارد تا مقصد.
از مقبره معاویه شروع میکنیم، بعد غیبت اهل مدینه را میکنیم، از قصهی بیستون حرف میزنیم و به نهنگ آبی و نهنگ قاتل که میرسیم پنج دقیقه با مقصد فاصله داریم. زُل میزنم به اعجاز آسمان. جای تعجب است که به این شگفتی و با تناسبی تکرار نشدنی لطافت آسمان و سختی زمین را ترکیب کرده و بعد برای خلق آدمیزاده گفته «فتبارک الله احسن الخالقین». سرم را از پنجره بیرون میبرم:«من زیبا ترم یا تو؟»
هفت و نیم صبح است، حمام آبِ گرم و یک خوابِ دلچسب در کرمانشاه.
#یادداشت
#الی_الله ¹¹
#روز_چهارم
با صدای اذان بیدار میشوم. چهارتا شیخ دارند تعارف میکنند که چه کسی جلو بایستد. شیخِ ما تمام تعارفات را پس میدهد. بابای زینب اصلا خودش را وارد قصه نمیکند و بازی را میاندازد دست شیخِ ما و بابای حسین. بابای حسین میگوید:«از جهت روایی شما باید بایستید سید.»
بابا میگوید میخواهد پشت سر استادش نماز بخواند. بابای حسین میگوید:«از جهت استحبابیهم شما باید بایستید سید.»
باز بابا مجابش میکند که او جلو برود. بابای زینب پیشنهاد میدهد سنگ کاغذ قیچی بروند تا امام جماعت معلوم شود و بازی را به سمت بابا میکشاند. دستِ آخر بابای حسین میگوید:«سید از جهت پلم پلوم پلیمی یا پلینیهم، هردو شکل تلفظ شده، شما باید بایستی.»
شیخِ ما میگوید:«دلم میخواهد پشت سر امام جماعت حرم نماز بخوانم.»
بنابر این بعد از ده دقیقه سوت و کف و طرفداری باقی افراد در صحنه از هر طرف ماجرا، مشابه رواق امام صف میبندیم.
#یادداشت
#الی_الله ¹²
#روز_چهارم
این پیام هم حامل روایت خاصی نیست، فقط گلهای سرخ قوری مجذوبم کرد.
لابد شما هم خسته شدید از روایتهای یک سفر معمولی. منتظرید عکس پاسپورت را بگذارم و قصه به اوج برسد؟
در حقیقت این کشدارترین و به اصل مطلب نرس ترین سفر عمر من است. همین حالا که دل دل میزنم زودتر برگردم مشهد چون یک تکهی دردناک قلبم توی گوشهی این شهر میتپد. خوابهای آشفته میبینم، مدام مینویسم و فکر میکنم چطور نجات ممکن است قبل برگشتن به شهرم.
بهر حال چنین رقم خورده که ما به یک کاروان نرسیم و مجبور باشیم آهسته برانیم تا کاروان دیگری به ما برسد. مردها قول دادهاند امشب مهر بخورد گذرنامهام اما همه چیز دست اوست.
#یادداشت
#الی_الله ¹³
#روز_چهارم