eitaa logo
|صاحبSaheb|
122 دنبال‌کننده
296 عکس
37 ویدیو
1 فایل
[یک انسان کوچک که تریبون پیدا کرده!] از هرچه در گلوست بگو؛ ناشناس: به جهت اختلال سایت‌ها اجالتا ناشناس مقدر نیست و شناس: @Saaheb230
مشاهده در ایتا
دانلود
می‌غلتم. _کسی اینجا می‌خواسته توی کلاسهای ملا صادق باشد؟ صدای باباست. نان سنگک گرم یک دست و ماست دست دیگر است:«پاشید که زیارت آخرمونه.» بر خلاف دیروز مفصل صبحانه می‌خوریم. یکی یکی خوابی که دیشب دیدیم را تعریف می‌کنیم. بابا همه را تعبیر می‌کند، از آن تعبیرها که امکان اتفاق افتادنش فقط توی خواب باشد. بعد خوشه انگور را بر می‌دارد و یک داستان از امام رضا علیه‌السلام تعریف می‌کند. مامان همین وسط به پشتوانه قصه بابا انگور ها را می‌گذارد توی بشقابمان که تمام شود. بالاخره وقتی زوجِ مذکور به هدفشان که کم و مرتب شدن خوراکی‌های سبد است می‌رسند راهی حرم می‌شویم. توی راه برگشت مسیر بابا کج می‌شود. مامان مثل نشان دو_سه بار تذکر می‌دهد باید برویم سمت راست. شیخ توی هوای دیگریست. ویترین مغازه‌ها را تند تند از زیر نظر می‌گذراند:«صلوات شمار چند؟» بعد از من می‌پرسد:«طوسی خوبه؟» _آره می‌گوید:«همین انگشتی‌ها خوبه؟ ببین راحتی، کیفیتش خوبه.» می‌آییم بیرون و تشکر می‌کنم. هدیه سه هزارتا صلوات دیروز است که با ذکر شمار همشیره فرستادم. دیروز گفته بودم انگشتی‌ها راحت‌ترند. دلم می‌خواست می‌شد تا سوییتمان از ذوق بدوم.
سفر ما آنطور که فکر می‌کردیم نبود و با رفقای طلبه‌‌ی شیخ راهی شدیم. امروز عصر به هم پیوستیم و خدا را شکر بابت آفریدن آغوش رفیق‌. پنج شش ماه از آخرین باری که یک دل سیر خندیدیم می‌گذرد و دلم را برای نیمه شب‌های مشایه صابون زده‌ام. بعد تا انتهای شب که زدیم به جاده مسجد ماندیم. تنها زائری بودم که روی زمین نشسته. چقدر اینجا آل یاسین خواندن به آدم می‌چسبد. واژه‌ها را مزه مزه می‌کنم، حیف است بیهوده قورتشان بدهم. بعد از زبانِ دعا می‌گویم:«امسال فرق کرده‌ام، امسال یک کد دوازده رقمی دارم که عرفا و قانونا ثابت می‌کند سرباز شما هستم. لطفا شما هم تاییدش کنید.» مثل یک کارمند که با رئیسش در رابطه با اضافه شدن حقوق و گرفتن پست‌های خاص صحبت می‌کند حرف زدیم. خیلی زیاد. رجاءً دست بر سینه رو به مسجد سلام می‌دهم، کاش می‌شد واقعی سلام و علیک داشت. بعد با دلِ آرام گرفته می‌خوابم. ¹⁰
هدایت شده از یارالی²⁶⁸ -
خدایا ی‌سری آدمارو بگیر تو بغلت ی‌جور ویژه مراقبشون باش، برایِ همیشه هم برام نگهشون دار ، دمت گرم .
|صاحبSaheb|
قمِ آشفته تا ابد شهرِ آرامش منه🤤💛
و آشفتگی مرز همونقدر آزار دهنده‌ست😑
از خدا حافظی با قم هنوز فرصت خوابیدن پیدا نشده. تلو تلو خوران نماز صبح می‌خوانیم و ظرف غذای موکب را سر می‌کشیم. همشیره حتی حواسش نیست توی عدسی آبلیمو دارد که ناز بیاورد. صندلی‌ام را با مامان عوض می‌کنم و همچنین پلی لیست مداحی‌ها را. بالاخره بعد از یک ساعت هم گوش‌هایمان درد می‌گیرد هم شورِ مداحی مثل مخدر به زور بیدار نگهمان نمی‌دارد تا مقصد. از مقبره معاویه شروع می‌کنیم، بعد غیبت اهل مدینه را می‌کنیم، از قصه‌ی بیستون حرف می‌زنیم و به نهنگ آبی و نهنگ قاتل که می‌رسیم پنج دقیقه با مقصد فاصله داریم. زُل می‌زنم به اعجاز آسمان. جای تعجب است که به این شگفتی و با تناسبی تکرار نشدنی لطافت آسمان و سختی زمین را ترکیب کرده و بعد برای خلق آدمیزاده گفته «فتبارک الله احسن الخالقین». سرم را از پنجره بیرون می‌برم:«من زیبا ترم یا تو؟» هفت و نیم صبح است، حمام آبِ گرم و یک خوابِ دلچسب در کرمانشاه. ¹¹
با صدای اذان بیدار می‌شوم. چهارتا شیخ دارند تعارف می‌کنند که چه کسی جلو بایستد. شیخِ ما تمام تعارفات را پس می‌دهد. بابای زینب اصلا خودش را وارد قصه نمی‌کند و بازی را می‌اندازد دست شیخِ ما و بابای حسین. بابای حسین می‌گوید:«از جهت روایی شما باید بایستید سید.» بابا می‌گوید می‌خواهد پشت سر استادش نماز بخواند. بابای حسین می‌گوید:«از جهت استحبابی‌هم شما باید بایستید سید.» باز بابا مجابش می‌کند که او جلو برود. بابای زینب پیشنهاد می‌دهد سنگ کاغذ قیچی بروند تا امام جماعت معلوم شود و بازی را به سمت بابا می‌کشاند. دستِ آخر بابای حسین می‌گوید:«سید از جهت پلم پلوم پلیمی یا پلینی‌هم، هردو شکل تلفظ شده، شما باید بایستی.» شیخِ ما می‌گوید:«دلم می‌خواهد پشت سر امام جماعت حرم نماز بخوانم.» بنابر این بعد از ده دقیقه سوت و کف و طرفداری باقی افراد در صحنه از هر طرف ماجرا، مشابه رواق امام صف می‌بندیم. ¹²
این پیام هم حامل روایت خاصی نیست، فقط گلهای سرخ قوری مجذوبم کرد. لابد شما هم خسته شدید از روایت‌های یک سفر معمولی. منتظرید عکس پاسپورت را بگذارم و قصه به اوج برسد؟ در حقیقت این کشدارترین و به اصل مطلب نرس ترین سفر عمر من است. همین حالا که دل دل می‌زنم زودتر برگردم مشهد چون یک تکه‌ی دردناک قلبم توی گوشه‌ی این شهر می‌تپد. خواب‌های آشفته می‌بینم، مدام می‌نویسم و فکر می‌کنم چطور نجات ممکن است قبل برگشتن به شهرم. بهر حال چنین رقم خورده که ما به یک کاروان نرسیم و مجبور باشیم آهسته برانیم تا کاروان دیگری به ما برسد. مردها قول داده‌اند امشب مهر بخورد گذرنامه‌ام اما همه چیز دست اوست. ¹³
به اوج هم رسید. بالاخره یکی از این بطری نقلی‌های مرز هم برای من شد. ازدحام بیشتر از تصور است و البته سرعت عمل مرزدارهای ایرانی. تا همه‌ی کاروان به هم ملحق شویم و مشکل گذرنامه یکی از بچه‌ها حل شود یک ساعتی را در خلاء بین ایران و عراق سر می‌بریم. آن بخش که هرکس برای خودش می‌داند و کسی برای خودش نمی‌پندارد. مُهر ورودم را نخورده‌ام که صدای اذان گوشی بلند می‌شود، به افق کرمانشاه. به بابا می‌گویم:«چیزی تا اذان مهران نمانده.» ¹⁴
مردها بهر حال جا برای نماز خواندن پیدا می‌کنند ولی برای خانم‌ها همیشه مشکل است. اینبار ولی هردو یک مشکل دارند. مردم زمان را گم کرده‌اند. تاریکی شب و زندگیِ در جریانِ لای موکب‌ها همه را گول زده. ساعت شبیه نهایتا یازده شب است نه سه و نیم به بعد. جمعیت پشت به پشت هم می‌رود. فوجِ عظیمی از سیاه پوش‌ها که انتهایش توی چشم نمی‌آید. خودِ موکب دارهای عراقی فیلم‌های طولانی می‌گیرند و برایشان عجیب است. شیخ می‌لولد قاطی جمعیت و پیِ جایی می‌گردد که بشود نماز خواند، نمازِ جماعت. یک گوشه کم رفت و آمدتر گوله‌ی بزرگی از موکتهای سرخ پیدا می‌شود. شیخ تند تند جا باز می‌کند و می‌اندازدش روی زمین. بابای حسین بدون تعارفات می‌رود جلو می‌ایستد و اما بابای من. بابا می‌رود وسط موجِ خروشان جمعیت و صدا بلند می‌کند:«نماز، نمااز... نماز صبح فراموشتان نشود. زیارت مستحب، نماز واجب. نماز، نماز...» مردم عجیب غریب نگاهِ هم می‌کنند و بعد ساعتهایشان را در می‌آورند. راهِ خیلی‌ها کج می‌شود. بعدِ تمام شدن نماز جماعت هنوز هم بابا می‌ایستد و هنوز هم مردم متعجب می‌شوند. تا روشنایی هوا پدرم رسالتش را ابلاغ می‌کند. یک پسر جوان همینطور که با پوشیدن کفشش درگیر است سرش را می‌برد کنار سر بابا. آرام گونه شیخ را می‌بوسد و می‌گوید:«نمازم داشت قضا می‌شد.» مسیری که در شلوغ‌ترین وقتش بیست دقیقه زمان می‌خواهد برای رفتن را ما سه ساعته پیمودیم ولی عوضِ خستگی شورم بیشتر می‌شود. پ.ن: متاسفم که از آن آرامش مردمِ در نماز، وسط تشویش جمعیت تصویر ثبت نکردم. ¹⁵
طرح‌ها می‌گوید اینجا یک جوان با پدر بزرگش زندگی می‌کند. طرح و رسم قدیم و رنگ آرایی ویژه. از حرم کاظمین چیزی نمی‌شود گفت، کاملا مشهد است و کمی گرم‌تر. اینجا بخشی‌ست که ایران و عراق هم آغوش شده‌اند. ¹⁶
2.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
خدا بنده‌اش را و شیخِ ما منبرش را گم نمی‌کند. از شلوغی‌های بعد از تفتیش رد می‌شویم و بالاخره بابا را پیدا می‌کنم. همینکه می‌رسم یکنفر جلوی من می‌افتد زمین. یک مرد به سن و سالِ پدر خودم. بدنش چنگ می‌شود، چشم‌هایش دور می‌خورد و دهانش باز می‌ماند. جیغ پشت گلویم و جانِ قدم برداشتن در پام خشک می‌شود. (خیلی چیزها شد که نمی‌خواهم بگویم اما ظاهرا این آقا بار اولش نبوده.) بابا نجاتم می‌دهد، دستم را می‌گیرد و می‌بردم تا آن تَه. انقدر دور که فقط می‌بینم یک ماشین برای کمک رفته. هنوز آرام نیستم، حتی وقتی آب می‌خورم. دلم تند تند می‌تپد. مامان می‌گوید:«هزار جای دیگر جهان همین حالا این اتفاق می‌افتد. غیر طبیعی نیست.» لب می‌زنم:«مردم غزه دارند افتادن عزیزهای جانشان را می‌بینند.» یک راه باریکه اشک دلم را از جنبیدن می‌اندازد. هرچقدر منتظر می‌مانیم همراهی‌ها نمی‌آیند. بابا ما را زیر پنکه جمع می‌کند و صندلی می‌گذارد که منبر برود. نه معرفتی، نه تحلیلی، نه قرآنی، نه تاریخی؛ صرفا خاطره گویی‌ست. چندتا خاطره خنده دار از گوشه و کنار ذهنش را پشت هم می‌چیند. تشویش ذهنمان می‌خوابد و انتظار برای هم کاروانی‌ها طولانی نمی‌گذرد. پ.ن: کفش‌های شیخ:) ¹⁷