|صاحبSaheb|
نیم ساعتیست به تنها نور توی ماشین زل زدهام و فکر میکنم. بعضی آدمها نورشان کم است اما در تاریکتری
اسم پسرمم پیدا کردم ^_^
از خدا حافظی با قم هنوز فرصت خوابیدن پیدا نشده. تلو تلو خوران نماز صبح میخوانیم و ظرف غذای موکب را سر میکشیم. همشیره حتی حواسش نیست توی عدسی آبلیمو دارد که ناز بیاورد.
صندلیام را با مامان عوض میکنم و همچنین پلی لیست مداحیها را. بالاخره بعد از یک ساعت هم گوشهایمان درد میگیرد هم شورِ مداحی مثل مخدر به زور بیدار نگهمان نمیدارد تا مقصد.
از مقبره معاویه شروع میکنیم، بعد غیبت اهل مدینه را میکنیم، از قصهی بیستون حرف میزنیم و به نهنگ آبی و نهنگ قاتل که میرسیم پنج دقیقه با مقصد فاصله داریم. زُل میزنم به اعجاز آسمان. جای تعجب است که به این شگفتی و با تناسبی تکرار نشدنی لطافت آسمان و سختی زمین را ترکیب کرده و بعد برای خلق آدمیزاده گفته «فتبارک الله احسن الخالقین». سرم را از پنجره بیرون میبرم:«من زیبا ترم یا تو؟»
هفت و نیم صبح است، حمام آبِ گرم و یک خوابِ دلچسب در کرمانشاه.
#یادداشت
#الی_الله ¹¹
#روز_چهارم
با صدای اذان بیدار میشوم. چهارتا شیخ دارند تعارف میکنند که چه کسی جلو بایستد. شیخِ ما تمام تعارفات را پس میدهد. بابای زینب اصلا خودش را وارد قصه نمیکند و بازی را میاندازد دست شیخِ ما و بابای حسین. بابای حسین میگوید:«از جهت روایی شما باید بایستید سید.»
بابا میگوید میخواهد پشت سر استادش نماز بخواند. بابای حسین میگوید:«از جهت استحبابیهم شما باید بایستید سید.»
باز بابا مجابش میکند که او جلو برود. بابای زینب پیشنهاد میدهد سنگ کاغذ قیچی بروند تا امام جماعت معلوم شود و بازی را به سمت بابا میکشاند. دستِ آخر بابای حسین میگوید:«سید از جهت پلم پلوم پلیمی یا پلینیهم، هردو شکل تلفظ شده، شما باید بایستی.»
شیخِ ما میگوید:«دلم میخواهد پشت سر امام جماعت حرم نماز بخوانم.»
بنابر این بعد از ده دقیقه سوت و کف و طرفداری باقی افراد در صحنه از هر طرف ماجرا، مشابه رواق امام صف میبندیم.
#یادداشت
#الی_الله ¹²
#روز_چهارم
این پیام هم حامل روایت خاصی نیست، فقط گلهای سرخ قوری مجذوبم کرد.
لابد شما هم خسته شدید از روایتهای یک سفر معمولی. منتظرید عکس پاسپورت را بگذارم و قصه به اوج برسد؟
در حقیقت این کشدارترین و به اصل مطلب نرس ترین سفر عمر من است. همین حالا که دل دل میزنم زودتر برگردم مشهد چون یک تکهی دردناک قلبم توی گوشهی این شهر میتپد. خوابهای آشفته میبینم، مدام مینویسم و فکر میکنم چطور نجات ممکن است قبل برگشتن به شهرم.
بهر حال چنین رقم خورده که ما به یک کاروان نرسیم و مجبور باشیم آهسته برانیم تا کاروان دیگری به ما برسد. مردها قول دادهاند امشب مهر بخورد گذرنامهام اما همه چیز دست اوست.
#یادداشت
#الی_الله ¹³
#روز_چهارم
به اوج هم رسید. بالاخره یکی از این بطری نقلیهای مرز هم برای من شد. ازدحام بیشتر از تصور است و البته سرعت عمل مرزدارهای ایرانی. تا همهی کاروان به هم ملحق شویم و مشکل گذرنامه یکی از بچهها حل شود یک ساعتی را در خلاء بین ایران و عراق سر میبریم. آن بخش که هرکس برای خودش میداند و کسی برای خودش نمیپندارد.
مُهر ورودم را نخوردهام که صدای اذان گوشی بلند میشود، به افق کرمانشاه. به بابا میگویم:«چیزی تا اذان مهران نمانده.»
#یادداشت
#الی_الله ¹⁴
#روز_پنجم
مردها بهر حال جا برای نماز خواندن پیدا میکنند ولی برای خانمها همیشه مشکل است. اینبار ولی هردو یک مشکل دارند. مردم زمان را گم کردهاند. تاریکی شب و زندگیِ در جریانِ لای موکبها همه را گول زده. ساعت شبیه نهایتا یازده شب است نه سه و نیم به بعد. جمعیت پشت به پشت هم میرود. فوجِ عظیمی از سیاه پوشها که انتهایش توی چشم نمیآید. خودِ موکب دارهای عراقی فیلمهای طولانی میگیرند و برایشان عجیب است. شیخ میلولد قاطی جمعیت و پیِ جایی میگردد که بشود نماز خواند، نمازِ جماعت.
یک گوشه کم رفت و آمدتر گولهی بزرگی از موکتهای سرخ پیدا میشود. شیخ تند تند جا باز میکند و میاندازدش روی زمین. بابای حسین بدون تعارفات میرود جلو میایستد و اما بابای من.
بابا میرود وسط موجِ خروشان جمعیت و صدا بلند میکند:«نماز، نمااز... نماز صبح فراموشتان نشود. زیارت مستحب، نماز واجب. نماز، نماز...»
مردم عجیب غریب نگاهِ هم میکنند و بعد ساعتهایشان را در میآورند. راهِ خیلیها کج میشود. بعدِ تمام شدن نماز جماعت هنوز هم بابا میایستد و هنوز هم مردم متعجب میشوند.
تا روشنایی هوا پدرم رسالتش را ابلاغ میکند. یک پسر جوان همینطور که با پوشیدن کفشش درگیر است سرش را میبرد کنار سر بابا. آرام گونه شیخ را میبوسد و میگوید:«نمازم داشت قضا میشد.»
مسیری که در شلوغترین وقتش بیست دقیقه زمان میخواهد برای رفتن را ما سه ساعته پیمودیم ولی عوضِ خستگی شورم بیشتر میشود.
پ.ن: متاسفم که از آن آرامش مردمِ در نماز، وسط تشویش جمعیت تصویر ثبت نکردم.
#یادداشت
#الی_الله ¹⁵
#روز_پنجم
2.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
خدا بندهاش را و شیخِ ما منبرش را گم نمیکند. از شلوغیهای بعد از تفتیش رد میشویم و بالاخره بابا را پیدا میکنم. همینکه میرسم یکنفر جلوی من میافتد زمین. یک مرد به سن و سالِ پدر خودم. بدنش چنگ میشود، چشمهایش دور میخورد و دهانش باز میماند. جیغ پشت گلویم و جانِ قدم برداشتن در پام خشک میشود. (خیلی چیزها شد که نمیخواهم بگویم اما ظاهرا این آقا بار اولش نبوده.)
بابا نجاتم میدهد، دستم را میگیرد و میبردم تا آن تَه. انقدر دور که فقط میبینم یک ماشین برای کمک رفته. هنوز آرام نیستم، حتی وقتی آب میخورم. دلم تند تند میتپد. مامان میگوید:«هزار جای دیگر جهان همین حالا این اتفاق میافتد. غیر طبیعی نیست.»
لب میزنم:«مردم غزه دارند افتادن عزیزهای جانشان را میبینند.»
یک راه باریکه اشک دلم را از جنبیدن میاندازد. هرچقدر منتظر میمانیم همراهیها نمیآیند. بابا ما را زیر پنکه جمع میکند و صندلی میگذارد که منبر برود. نه معرفتی، نه تحلیلی، نه قرآنی، نه تاریخی؛ صرفا خاطره گوییست. چندتا خاطره خنده دار از گوشه و کنار ذهنش را پشت هم میچیند. تشویش ذهنمان میخوابد و انتظار برای هم کاروانیها طولانی نمیگذرد.
پ.ن: کفشهای شیخ:)
#یادداشت
#الی_الله ¹⁷
#روز_پنجم
هرسال کلیپهایش را میدیدم اما بالاخره وسط ظهر سامرا در حالی که از ساعت معمولی ناهار کلی گذشته بود طعمش را چشیدم.
هر هفته بعد نماز جمعه وقتی همه هلاک بر میگردیم، چهارتایی میپریم توی آشپزخانه و هرچیزی به دستمان میرسد میریزیم توی کاسه. حتی اجازه نمیدهیم آبدوغ خیارمان کمی توی یخچال به خودش بیاید و سی دقیقه نگذشته نهار سرعتی مان را می گذاریم سر سفره. این هفته مستحبات بعد نمازمان به علت در سفر بودن تخفیف خورد و سه روز آنطرفتر، در دوشنبه بجا آورده شد. این چیزی بود که اول بخاطرش از خانمهای داخل ضریح تشکر کردم.
#یادداشت
#الی_الله ¹⁸
#روز_پنجم
توی این سفر مدام به ذکر توصیه میشوم. شیخِ ما از ساعتهای در راه بودن استفاده میکند و از جایی که در مسیرش هستیم حرف میزند. بابای حسین هم به آنها که سوالها را جواب بدهند هدیه میدهد. نصیب من تسبیح میشود. به مامان میگویم:«توی این سفر مدام به ذکر توصیه میشوم.»
و تسبیح دوم از راه میرسد. یادم میآید از تکرارهای قرآن که برای تاکید است. به فال نیک میگیرم و لب تر میکنم.
#یادداشت
#الی_الله ¹⁹
#روز_پنجم
من و بابا رفتیم حرم، بقیه خانه ابو ریاض ماندند. دیر سر قرار بر میگردد اما دستِ پر. روایت امروز چیزیست که از حنجرهی پدرم شنیدم.
وقتِ نماز ظهر بابا توی سرداب حرم حضرت عباس علیهالسلام بوده، با لباس مقدس طلبگی. عربها برای شیوخ خصوصا سیدها احترام عجیبی قائلاند. بارها توی مسیر دیدم که جوانها دست به لباس بابا میکشند و میبوسند. اصرار میکنند سوار ماشینشان شویم، تخفیفهای عجیب و غریب میدهند یا بخشِ خاصِ نذری شان را. اما اینبار ویژه بود و تکرار نشدنی. بابا میگوید وقتِ اذان بلندگو را دادند به من و گفتند:«نماز را تو بخوان!»
بابا کمی تعلل کرده ولی چون خادمها اصرار کردند میایستد جلو. بعد از نماز هم با همان عربی دست و پا شکسته از مردم میخواهد که ذکر مصیبتی داشته باشند. ایرانیها و عربها میآیند جلو و دم میگیرند.
چشمهای بابا شبیه ده سال پیش است که روز عاشورا مقتلِ بین الحرمین را خوانده بود.
#یادداشت
#الی_الله ²¹
#روز_ششم