|صاحبSaheb|
زن با سرعت میگمیگ عربی صحبت میکند، من نفسم میگیرد. میپرسد:«عراقی؟»
همچنان زُل زدهام به دهانش. لب به فارسی تر میکند:«شبیه نجفیهایی. مثل نجفیها لباس پوشیدهای.»
این خاطره تکراری هرسال من است. قبلترهم در موردش نوشتهام. یک پلیس توی تفتیشها به من گفته بود شبیه مردم نجفم. یک زائر در چند متری خودِ امیرالمومنینﷺ هم این را گفت.
من نمیدانم برای کسی که نجف را نچشیده چطور بگویم هوا داغ بود. شبیه لایهای از عرق که از بالای کتری روی پوستِ مریض مینشیند بود، شبیه شبهای سرد زمستان که پتو بقدر کافی گرمت میکند اما چسبیدهای به دَم پر زور بخاری. واژه «حارّ» عربها با تشدید «ر» شاید بهترین وصف باشد. توی این هوا من زیر آفتاب قدم بر میداشتم. پنجره را باز میکردم و در حرارتش نفس میکشیدم. آتشِ ظهر را میزدم بیرون و وِل میگشتم توی خیابانهایش. اینها مردهایی که همراهم بودند را کفری میکرد. شبیه التماس از من میخواستند توی سایه راه بروم. چفیه خیس میگذاشتند روی سرم. آبِ خنک به خورد خودم و لباسهایم میدادند. هتلهای نزدیکتری پیدا میکردند. از لبِ بازارها عبورم میدادند که آن دو سه قدمی که باد کولر جلوتر دویده بپاشد توی صورت من. میخواستند از تبِ نجف فراریام بدهند.
اما خب اینجا شهر من است، نمیشود عادت به روزمرگیاش نداشته باشم. یک اربعین پشتِ پلههای نزدیک به حرم، شاید توی شارع الرسول یا نزدیک باب الصادق (علیهالسلام) همه این مردها را مهمان میکنم. شای عراقی دم میکنم، قیمه نجفی طبخ میکنم و به هرکس پرسید:«مِن نجف؟» میگویم:«اِیّ».
#یادداشت
بابا منو نشونده جلوی خودش و میگه طلبه یک ربع وقتِ خالی نداره. تابستون باید بیشتر از طی سال درس خوندنتو میدیدم. حداقل بشین شرح گوش کن و کلی از خاطرات طلبگی خودش میگه.
دیگه هرچقدر سرماخوردگی رو بهونه کردم بسه، رفتم که قلههای علم رو برات فتح کنم مرد. بسکه ذوقِ چشمات قشنگه وقتی چهارتا سوالِ درسی میپرسم:)
پ.ن: یکبارم باید خاطرههای طلبگی بابامو بنویسم که توی آرزوهام نفس میکشیده.
#آن
#یادداشت
|صاحبSaheb|
برای هــر ثانـیه بـهـره منــدی از محتویات مغز بعضی انسانها، جسم و روحم سالها مشعوفند✷‿✷
وحیدیامینپور723197699_1146042718 (گام ۰٫۰۰ - تمپو ۱۰۰).mp3
زمان:
حجم:
1.6M
چهارمین باره دارم سی دقیقه صوت رو گوش میدم که هر ثانیهش پر از این قاعدهی ذهنی بشکناست✿‿✿
|صاحبSaheb|
در صف تفتیش طرح دیوارها را میبینم. فکر میکنم ایدهاش از کجاست. یادم میآید از «الف بین قلوبهم¹».
قال رسول اللهﷺ:
«المؤمنُ يألَفُ ويُؤلَفُ، و لاخيرَ فيمَن لايألَفُ و لايُؤلَفُ، وخيرُ النّاسِ أنفَعهُمْ للنّاسِ.»
«مومن الفت میگیرد و با او الفت میگیرند و کسی که الفت نگیرد و الفت پذیر نباشد از خیر و برکت بیبهره است و بهترین مردمان کسیست که برای مردم سودمندتر باشد.»
[منبع]
این روایت رو دیشب دیدم، چیزی که بخش آخرش رو حفظ بودم و اولین بار بود با بخش ابتداییش مواجه میشدم. انگار خیرمون وقتی به مردم میرسه که اُنس گرفته باشیم باهاشون!
همه جا دنبال احقاق حقیم اما توی قاعده محبت عدالت خط میخوره. یامینپور میگه مثل مادر که وقتی بچه سردش باشه سهمِ خودش از گرما رو تنِ پاره تنش میکنه. حکومت مومنین حکومت الفته نه عدل! کسی دنبال به جاش رسوندن حقِ خودش نیست میخواد برای اون کسی که قلبش گره خورده بهش کاری کنه. جامعه محبت محور، اُنس محور و الفت محور اون جامعهی آرمانی عالمه. راستش فکر میکنم خانواده اونجایی به بن بست میخوره که الفت جاش رو میده به حق.
#استنتاج_غیر_مستدل