|صاحبSaheb|
تصویر داشتن نعمت است و شکر واجب یا عذاب و بهانه توسل؟ نمیدانم دلم برای مجنون بسوزد یا نه. یک رخ سه در چهار تا خورده و خش برداشته از محبوب گوشه جیب پیراهن آدم لازم است. هر صبح تکیه بدهی به قندان و چشم در چشمش چای هورت بکشی. دست ببری لای موهای قهوهای که موجِ عکس برداشته، یک بوسه بکاری... تیلههای سیاه خواهر کوچیکه را که از بغلِ در دیدی، فیالفور بچپانیش توی جیب روی سینه تا چای عصر.
شایدهم اصلا خوش به سعادت مجنون. اگر نبوده و ندیده، رعشهی فراق هر صبح و عصر تیغ نکشیده روی جگرش. اصلا همان بهتر که تصویری نباشد. بهتر که همه چیز همان اشکِ لحظه بودن باشد، همهی سهم عاشق، حبیبهای پشتِ شیشه اشک گرفته چشم باشد، تنها دارایی دلباخته، تاری از روی دلدار باشد.
ولی اگر آتش فراق گُر گرفت و شد جهنمِ ابراهیم، اگر هیچ ابرقدرتی گلستان شدنش را ننوشت، اگر بارها سوختم و خاکسترم سوخت چه؟ بیچاره مجنون که یک کوچک از لیلی در شالِ پیراهنش نداشته!
#یادداشت
|صاحبSaheb|
گُلْ تازه، دیدارْ تازه، و هوای نفس کشیدن! ♡
مامان و بابا خیلی بهم بها دادن. وقتی بهشون خبر دادم که یک مهمون به قد و قواره خودم دارم برای اونام دغدغه شد. فکر میکردم همه چیز رو مهیا کردم تا اینکه مامان برام معین کرد با چی پذیرایی کنم، کجاها رو مرتبتر کنم و سینی خوشگلها رو آورد بیرون. باباهم همینطور، دقیق بررسی کرد که کم و کسری توی خونه نباشه و ازم خواست برای راحتتر بودنِ مهمونم این امکان رو فراهم کنم که با همسرش آشنا بشه. حتی گفت برای نوشیدنی یک چیز گرم و یک چیز خنک در نظر داشته باشم و مناسب طبع و نیازِ دوستم ازش پذیرایی کنم. (هرچند انقدر دیدار کوتاه بود و من هیجان زده که کاملا فراموشم شده بود و البته توسط پدر هم مواخذه شدم که تمام و کمال پذیرایی نکردم.)
خلاصه یک شیوه خاص تعاون و دغدغهمندی اون روز دیدم که منو ذوقی کرد. دوتایی وقفِ دغدغهی من بودن. اینکه خوشحال بودنت برای آدمهایی که باهاشون زندگی میکنی تا این حد با اهمیته یکی از نعمتهای بزرگ خداست و سه روزه دارم فکر میکنم چطوری بابتش تشکر کنم.
حالا اگه یک موقع اتفاقی این پیامو خوندین ممنونم:)
#آن
#یادداشت
|صاحبSaheb|
⁶⁶ افعال آدمیزادگان را به باب مفاعله وارد آورید. یکه دوش چسبانیدن به سریر، خاصِ ذات الهیست!
هستن، هستنِ باست. انسان بیدیگری معنا پیدا نمیکند.
قال یامینپورِ هر لحظه هیجان انگیزتر:)
دوست دارم بچههایم، شبیه خودم، در یک خانواده نسبتا پر جمعیت رشد کنند. دیروز حادثهای ناگهانی و تلخ برای یک تازه عروس به سن و سال خودم رخ داد و مادرش کنارش نبود. یک آسیب جسمی و روحی بود که فقط به قدرت محبت میشد کنترلش کرد. انوقت چه شد؟
قبل از اینکه مامانِ عروس خانم خبردار بشود پنج نفر تا فروکش کردن طوفان مراقبش بودند. حالِ جسمی، حالِ روحی و حتی حالِ همسرش را هوا داری کردند. این میشود که غمهای آدمیزاد دیگر کشنده نیستند و فقط "غم" باقی میمانند. اینطوری زودتر توی دل آدم حل میشوند و آهشان که پرید بیرون دوباره جهان رنگهایش را نشانت میدهد. دوباره زندگی سرعت میگیرد و همه چیزِ دیگر از حرکت میایستد.
#آن
#یادداشت
هدایت شده از تأملات | تولايى
«شهادت میدهم
محمد رسول خدا
با شهادت از دنیا رفت»
_أمیرالمؤمنین_
📚الکافی، ج۲، ص۵۳۲
@m_a_tavallaie | #ریاض
باید درست و حسابی تشییع میکردیم. باید ده مادیان هلاک میکردیم و نامه میرساندیم به شبه جزیره:«جنازه را هرطور هست حفظ کنید که مردم راه افتادند.» باید کشتهی ازدحام میدادیم، عرب و عجم. کیلومترها کشتی پشت به پشت هم میچسباندند و جهاز شترها سدی محکم میساختند. باید جمعیت میبارید بالای سر یک قبر کوچک که قرار بود پیامبرﷺ را بغل کند. ما یکبار توی تاریخ کم گذاشتیم و هرشب چوباش را میخوریم.
اینها یکروز بلندی دستشان سایه انداخت روی چادر یک عارفهی فاضله، و هرچه چپ و راست نگاه انداختند کسی آه نکشید و دیدند میشود زد. فکر میکنید کوچهها، هرکوچهایی که حاوی حیات است، صدای درد فرو بردهی ریحانه را فراموش میکنند؟
بعد راه را باز دیدند و شمشیر کوبیدند وسط سر امیرالمومنینﷺ، بعد خیلی راحتتر بود که مخفیانه به پسرش زهر بدهند. ناگهان وسط تاریخ طغیان کردند و توی گرد و خاک صحرا تا شد تاختند، اینجا کمی رگ غیرتمان باد کرد و بعد باز رفتند روی برنامه قبلی. با بهانه خصومتهای شخصی یکی یکی کشتند و تازه دور برداشتند که ما ارادتمند این درگاهیم.
بعد چه شد، وقتی که دیگر امام نداشتیم؟ خیلی واضح است وقتی برای کشته شدن رهبرهای خدا نشاندهمان شلوغش نکردیم هر کسی را که میتوانست سامانمان بدهد به قتل رساندند.
هر زمان فاطمیه بود، عاشورا شد، چهل و هشتم آمد، بیست و یکم رمضان رسید، یا حتی یک شهید تازه دادیم شبیه رئیسی یا سیدحسن، هر زمان برای یکنفر از این چهاردهتن گریستید در حقیقت برای از دست دادن رسول خدا عزاداری کردید. هر شبِ تاریخ واقعه شهادت پیامبرﷺ است.
#یادداشت
🌿🌧
بسماللّٰهالرحمنالرحیم
روایت طلبگی، #روایت_نصیب
نوشتار آبی را لمس کنید و روایت هر بخش را بخوانید.
پارهٔ یکم
پارهٔ دوم
پارهٔ سوم
پارهٔ چهارم
پارهٔ پنجم
پارهٔ ششم
چرا نصیب؟
مشتاقم نظرات شما را از اینجا به صورت ناشناس و از اینجا رو در رو بشنوم。◕‿◕。
حتی میتونید این پیام رو برای دوستانتون بفرستید و با جمع بزرگتری این روایت رو بخونیم:)
بسماللّٰهالرحمنالرحیم
روایت نصیب _ پارهٔ یکم
اسفند برای همه عید و برای من جهنم است. شاکی میروم توی حرم. آنقدر اشک میریزم که روی چادرم رد میافتد و فیشفیشم به راه. اعلان پیام میآید روی صفحه:«بیا ورودی پارکینگ یک.»
من هنوز حرفم تمام نشده بود، از گوهرشاد تا پلهبرقیهای پارکینگ خط و نشان میکشم. بیست دقیقهایی هم که منتظر ایستادهام را غر میزنم، البته آرام چون خادمها مشغول گل کاری هستند.
همینطور که امام رضا (علیهالسلام) با آرامش به جلز و ولز زدنهایم نگاه میکند یک خانم خادم جلوی پای من به تردید افتاد. دو قدم رفت و سه قدم برگشت:«مشهدی هستین؟»
دماغم را میکشم بالا، بوی گلاب میرود توی مغزم:«بله»
یک دفترچه میگذارد کف دستم و میرود. لابد جواب بدخلقیهایم را امام توی یک سطر این دفترچه گذاشته. همیشه همین کار را میکند، با کتابی، صوتی، آدمی چیزی جوابم را میدهد. با چشمهای پف کرده و تار عنوانش را میخوانم:«مسیر طلبگی»
دفترچه را رو به گنبد بالا میبرم:«این جواب من نیست!»
سوار ماشین میشوم و رهایش میکنم پشت صندلی. شاید یک یا دو هفته بعد بابا توی ماشین تکانی عید یک دفترچهی غریبه میبیند و میآورد خانه که بفهمد برای کیست. با دستهای تا آرنج توی کف بر میگردم سمت بابا و بیمیل میگویم:«یک خانم توی حرم داد.»
بابا میآید نزدیکتر، لباسش بوی شوینده میدهد. دفترچهرا ورق میزند:«هیچ کاری بیحکمت نیست... هنوز مهلت داره... خوندیش اصلا؟!»
یواشکی میروم سر وقتش هر یک صفحه که ورق میزنم تقدیرم را لعنت میفرستم:«تبدیل میشوم به یکی از همین زنهای جلسه برو. آدمهای بد خلقی که کلاس اخلاق دارند. هرچیزی را از گوشهایی پیدا کنند بیمنطق میچسبانند بهم و نتیجههای مفت میگیرند. آدمهای بیعلم و پرمدعا.» دو ور کتابچه را میکوبم روی هم:«نه!»