eitaa logo
|صاحبSaheb|
122 دنبال‌کننده
296 عکس
37 ویدیو
1 فایل
[یک انسان کوچک که تریبون پیدا کرده!] از هرچه در گلوست بگو؛ ناشناس: به جهت اختلال سایت‌ها اجالتا ناشناس مقدر نیست و شناس: @Saaheb230
مشاهده در ایتا
دانلود
🌿🌧 بسم‌اللّٰه‌الرحمن‌الرحیم روایت طلبگی، نوشتار آبی را لمس کنید و روایت هر بخش را بخوانید. پارهٔ یکم پارهٔ دوم پارهٔ سوم پارهٔ چهارم پارهٔ پنجم پارهٔ ششم چرا نصیب؟ مشتاقم نظرات شما را از اینجا به صورت ناشناس و از اینجا رو در رو بشنوم‌。⁠◕⁠‿⁠◕⁠。⁩ حتی می‌تونید این پیام رو برای دوستانتون بفرستید و با جمع بزرگتری این روایت رو بخونیم:)
_
بسم‌اللّٰه‌الرحمن‌الرحیم روایت نصیب _ پارهٔ یکم اسفند برای همه عید و برای من جهنم است. شاکی می‌روم توی حرم. آنقدر اشک می‌ریزم که روی چادرم رد می‌افتد و فیش‌فیشم به راه. اعلان پیام می‌آید روی صفحه:«بیا ورودی پارکینگ یک.» من هنوز حرفم تمام نشده بود، از گوهرشاد تا پله‌برقی‌های پارکینگ خط و نشان می‌کشم. بیست دقیقه‌ایی هم که منتظر ایستاده‌ام را غر می‌زنم، البته آرام چون خادم‌ها مشغول گل کاری هستند. همینطور که امام رضا (علیه‌السلام) با آرامش به جلز و ولز زدن‌هایم نگاه می‌کند یک خانم خادم جلوی پای من به تردید افتاد. دو قدم رفت و سه قدم برگشت:«مشهدی هستین؟» دماغم را می‌کشم بالا، بوی گلاب می‌رود توی مغزم:«بله» یک دفترچه می‌گذارد کف دستم و می‌رود. لابد جواب بدخلقی‌هایم را امام توی یک سطر این دفترچه گذاشته. همیشه همین کار را می‌کند، با کتابی، صوتی، آدمی چیزی جوابم را می‌دهد. با چشمهای پف کرده و تار عنوانش را می‌خوانم:«مسیر طلبگی» دفترچه را رو به گنبد بالا می‌برم:«این جواب من نیست!» سوار ماشین می‌شوم و رهایش می‌کنم پشت صندلی. شاید یک یا دو هفته بعد بابا توی ماشین تکانی عید یک دفترچه‌ی غریبه می‌بیند و می‌آورد خانه که بفهمد برای کیست. با دست‌های تا آرنج توی کف بر می‌گردم سمت بابا و بی‌میل می‌گویم:«یک خانم توی حرم داد.» بابا می‌آید نزدیکتر، لباسش بوی شوینده می‌دهد. دفترچه‌را ورق می‌زند:«هیچ کاری بی‌حکمت نیست... هنوز مهلت داره... خوندیش اصلا؟!» یواشکی می‌روم سر وقتش هر یک صفحه که ورق می‌زنم تقدیرم را لعنت می‌فرستم:«تبدیل می‌شوم به یکی از همین زن‌های جلسه برو. آدمهای بد خلقی که کلاس اخلاق دارند. هرچیزی را از گوشه‌ایی پیدا کنند بی‌منطق می‌چسبانند بهم و نتیجه‌های مفت می‌گیرند. آدمهای بی‌علم و پرمدعا.» دو ور کتابچه را می‌کوبم روی هم:«نه!»
اللَّهُمَّ إِنِّي وَقَفْتُ عَلَى بَابٍ مِنْ أَبْوَابِ بُيُوتِ نَبِيِّكَ [صَلَوَاتُكَ عَلَيْهِ وَ آلِهِ] حالا که دعوتم کردی دلم می‌خواد لپ همه‌ی دختر بچه‌هایی که توی مسیر می‌بینمو بکشم، موهای پسر بچه‌هارو ناز کنم، به خانوما لبخند عمیق بزنم، به تموم خادما سلام کنم. دلم می‌خواد حالِ همه رو خوب کنم حالا که حالِ دلمو خوش کردی. ممنونتونم⁦♡⁠⁩
محرم صفرم رو مفت دادم رفت:)
|صاحبSaheb|
_تــو آشــنـــای خــدایــی؛ کــدام رهــگــذری در این جهان غریب، آشنا نمی‌خواهد؟ هیچ آدمی خلاء حضور
‌ مــریــض آمــده امـــا شـــفـــا نــمــی‌خـواهد قــسم به جان شما جز شما نمی‌خواهد بـرای پـیـش تو بودن بهانه‌ای کافی‌ست بهشت لطف کریمان بـها نــمـی‌خــواهــد دلم به عشق تو تا آسـمان هشتم رفت نـمــاز در حَــرَمــت «اهـــدنــا» نمی‌خواهد هــمیــن قــدر که غبـاری بر آسـتـان باشد رواست حاجت عاشق، دعا نمـی‌خواهد تـــو آشــنــای خــدایـــی، کـــدام رهـــگــذری در این جهان غریـب آشـنا نمی‌خواهـد؟ قاسم صرافان ‌
↝⁩ می‌گویند دنیا بد است، آن را رها کن. دنیا رنج است، از آن بگذر. در حالی که دنیا بد نیست، دنیا کم است! باید آن را زیاد کرد. باید با آن تجارت کرد. گندمی‌ست که باید به خاکش سپرد، و آبیاری‌اش کرد، و خرمنش را برداشت. دنیا بد نیست؛ کم است. دنیا رنج است؛ اگر اسیرش باشی، و سود است، اگر امیرش بشوی... [علی‌صفائی‌حائری] پ.ن: خاله‌ها سبکِ مادرانه‌ای از یک رفاقت تمام عیارن✨ ‌
به یاد آوردن اینکه که یک‌بُعدی‌ام و نمیتونم حتی در یک بُعد موفق باشم غمگینم میکنه، خیلی غمگین🥲
"غمگین" چقدر کافیه! می‌رسونه که آدم توی چه حالتیه، اون نشستن و سنگینی که توی روحیات آدم ایجاد شده رو به تصویر کشیده... صوتش رو گوش کنین، غمگین. چقدر شبیه هوای خفه‌ی مه گرفته‌ست تلفظش یا حتی حالت نوشتارش، سه تا حرفِ تپلی داره که بغضِ باد کرده توی غبغب آدمو نشون میده... مثلِ یک کیسه شنیه که وقتی میوفته روی زمین ولو میشه. مثلا کیسه برنج تا یک حدی میتونه حالت خودشو حفظ کنه ولی... چه لفظ پایان بخش و دقیق و بی‌نیاز از هر توضیحی، غمگین!
_
بسم‌اللّٰه‌الرحمن‌الرحیم روایت نصیب _ پارهٔ دوم از همان روز شروع می‌شود؛ چرا خاله وقتی تماس می‌گیرد باید ساعتها در مورد حوزه علمیه صحبت کند، یا تلویزیون حتی برای برنامه‌ی صبحگاهی روحانی‌ها را دعوت کند، مربی کلاسی که در آن نویسندگی یاد گرفته‌ام طلبه باشد، یا حتی با ذوق از حد علم یک زن لذت ببرم بعد بگوید حوزوی‌ست!؟ هفته‌ی آخر اسفند با اکراه (شاید اثر تکرار بود) بالاخره ثبت‌نام می‌کنم. حوصله ندارم برای انتخاب حوزه تحقیق کنم و اولین اولویت را اسلام شناسی می‌زنم. چون هر بار که رفتم خانه پدر بزرگ تابلو رنگ و رو رفته‌اش را دیده‌ام. روز بعد یکی از آشناهای قدیمی می‌پرسد شما طلبه‌اید؟ بعدتر رفقایم پیشنهاد می‌دهند طلبه شوم چون بهم می‌آید و روی من می‌نشیند. هفته‌ی بعد یکی از اقوام می‌گوید چون به مباحث فلسفی و دینی علاقه مندم باید بروم حوزه و تیر آخر را حاج‌آقای نظافت می‌زند. به بابا می‌گوید:«حال دخترم چطور است؟» من با ذوق واژه‌ی (دخترم) داشتم جان می‌دادم که ادامه‌ی صحبت را شنیدم:«بفرستیدش حوزه» حاج‌آقا را دوست دارم چون خط‌های لبخند کنار لبش گود است نه خط اخم وسط پیشانیش. چون خانمش هر بار شخصا با خودم احوال پرسی می‌کند و البته همه‌چیز را هم می‌پرسد. شاید اینجا اولین باریست که به حوزه به عنوان سبکی از زندگی فکر کردم. یک روز مداوم با حوزه‌های مختلف تماس و البته مشورت می‌گیرم. وقتی روی تخت ولو می‌افتم دست‌خطم را می‌بینم روی در کمد:"کشتی نجات را بساز زیر سایه چشم‌های ما."¹ این مربوط به وعده‌ایست که سال گذشته از خدا گرفتم. وعده‌ای که خدا قول داد اگر من بسازمش می‌گوید چه وقتی روی موج خواهد افتاد. یعنی اینطوری باید ساخته شود؟ کتابخانه بابا را زیر و رو می‌کنم. با یک کتاب مشعوف و با موضوع کتاب بعدی از حوزوی‌ها زده می‌شوم. یکی یکی طلبه‌های موفق را می‌شمرم و بلافاصله از ناموفق‌ها یادم می‌آید. گیج ماندم که عاقبتِ راه چیست. یک هفته اشکم بند نمی‌آید از سر در گمی. یادم می‌آید یقه ذات بدم را کشان کشان برده بودم حرم و ظاهرا امام برنامه چیده بود "آدم" شوم. ¹ آیه ۳۷ سوره مبارکه هود. وَ اِصْنَعِ اَلْفُلْكَ بِأَعْيُنِنٰا.
هدایت شده از یارالی²⁶⁸ -
تو آن شعری که من جایی نمی‌خوانم که می‌ترسم به جانت چشم زخم آید چو می‌گویند تحسینم .