چای نماد یک شیعه مبارز است، البته این را از حرف همصنفم وام گرفتهام ولی حقیقت دلچسبیست. تمام آدمهای مبارز با چای مانوسند. از این معجون پرحرارت بهشتی نیروی حرکت میگیرند و خلافِ جهت دوران تا رسیدن به مقصد میروند. نذر چای برای سیدعلی قاضی مجرب است، حضرت آقا در تمام وقایع مهم چای مینوشد، علامه طباطبایی بساط علمش را بغل بساط چایاش پهن میکند، فلان عالِم با صدای جوشیدن کتری خوابش میبرد و به عشق نوشیدن چای، نیمه شب بر میخیزد. وسط بهبهوهه خط مقدم که کتری نیست توی هرچیز مقاوم به گرمایی چای دم میشود. اصلا مقر لو نرفته انقلابیها در دوران جولان ساواک چای خانه است. چای؛ فکر را قوت میبخشد، بازو را حرکت میدهد، جان را تازه میکند. تنها مخدر جهان است که بوی غیب جهان را میآورد زیر شامهات نه اینکه تو را وصل به وهم کند.
چون چای را مینوشم، چون کشت زار دارد در کشورم، چون میتوانم داغیاش را فرو ببرم در جانم، چون گرماش یک آن رسوخ میکند زیر پوستم... چون چای را آفریدی خدای من شکرت!
#چای_دم_کن
#در_مدح
6.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
انسانی که قبلتر از تولد رسانه زیسته از مغزش کار میکشیده نه از زبانش. تمام ماهیچههای بدنش تحرک داشته و زبانش را تنبل بار آورده. زبانش را پشت لب و دندانش مخفی میکرده و "میزیسته"!
کاملا خلافِ بشرِ امروز.
پ.ن: به عدد انگشتان دستم و چه بسا بیشتر تماشا کردمش:)
ششم ربیع سالروز رحلت سید علی قاضیه. (برام جالبه که امروز بارها اسمشون توی خونه اومد و حتی روایت امشب هم خالی از نامشون نیست.)
جانشون در عشق نجف ذوب شده بود و جزئی از اندک نمونههای واقعی عشق روی کره خاکی بودن؛ از اونها که اشتهای آدم رو کور میکنه و وادار میکنه به حیرت. حد اعلایی از حب که منِ پابرهنهی پیرهن پارهی راه نرفته فقط غبطهشو میخورم... کاش به نسبت قطرهایی از یک دریا، غباری از یک صحرا یا برگی از جمیع درختهای دنیا از این حُبّ قسمت قلب کوچیک من بشه.
بسماللّٰهالرحمنالرحیم
روایت نصیب _ پارهٔ پنجم
وقتی دنبال آخرین مدرک تحصیلی و چند قطعه عکس میگردم با دست نوشتههای سیزدهسالگی مواجه میشوم.
در یک کتاب خوانده بودم سید علی قاضی هنوز بعد از فوتش شاگرد تربیت میکند و برنامه چیده بودم حداقل یک سال بعد به او برسم. برای ارکان و آداب نماز دلیل و فلسفه بافته بودم. دستمال اشک داشتم. بخاطر یک آیه در بزرگترین مشکل آن روزهایم صبر کرده بودم و تمام زندگیام با حرم گره خورده بود. و البته خیلی بیشتر از این ورقهای پاکِ نوجوانیام را میبینم.
خجالت میکشم. حرف امام رضا (علیهالسلام) باید من را مصمم میکرد نه اینکه دنبال هزار دلیل دیگر بگردم. زندگی، فیلم نیست که دیالوگهای فاخر بگویم و با کف تماشاچیان تمام شود. تکرار مکررات است؛ که به یمن هدف، رنگ میگیرد. برای اینکه یک هدف کوچک و محکم پیدا کنی زمان میخواهی. در حقیقت خدا به زمان قسم نخورده که بخواهیم معجزه در یک لحظه ما را تا ابد ثابت و هدفمند کند. زمان خودش معجزه است نه ظرفی برای معجزه. شاید اینکه میگویم یک هدف عالی نباشد، یا در شان حوزویها نباشد اما بههرحال هدف است. من میخواهم آن دخترک سیزده ساله با پیراهن بلند سفید را از روزگار پس بگیرم. آنکه سخت ترین شبهایش را در آغوش امام صبح میکرد و پس از آن برنامه سالش را از لبهای صاحبش میستاند. آنرا میخواهم که صاحب داشت، نه اینِ رها. صاحب داشتن آدم را راه میبرد، میایستادند، بازمیدارد و ذره ذره شکل میدهد. صاحب داشتن آدم را بزرگ میکند.
فکر میکنید کس دیگری هم پیدا میشود که روی مدارک تحصیلیاش گریه کرده باشد؟
قال امیرالمومنینﷺ:«احْمِلْ نَفْسَكَ مِنْ أَخِيكَ عِنْدَ صَرْمِهِ عَلَى الصِّلَةِ وَ عِنْدَ صُدُودِهِ عَلَى اللَّطَفِ وَ الْمُقَارَبَةِ وَ عِنْدَ جُمُودِهِ عَلَى الْبَذْلِ وَ عِنْدَ تَبَاعُدِهِ عَلَى الدُّنُوِّ وَ عِنْدَ شِدَّتِهِ عَلَى اللِّينِ وَ عِنْدَ جُرْمِهِ عَلَى الْعُذْرِ، حَتَّى كَأَنَّكَ لَهُ عَبْدٌ وَ كَأَنَّهُ ذُو نِعْمَةٍ عَلَيْكَ. وَ إِيَّاكَ أَنْ تَضَعَ ذَلِكَ فِي غَيْرِ مَوْضِعِهِ أَوْ أَنْ تَفْعَلَهُ بِغَيْرِ أَهْلِهِ.»
«چون برادرت از تو ببرد خود را به پيوند با او وادار، و چون روى برگرداند، مهربانى پيش آر، و چون بخل ورزد از بخشش دريغ مدار، و هنگام دورى كردنش از نزديك شدن، و به وقت سختگيرىاش از نرمى كردن و به هنگام گناهش از عذر خواستن. چنانكه گويى تو بندۀ اويى و چونان كه او تو را نعمت داده و حقى بر گردنت نهاده. و مبادا اين نيكى را آنجا كنى كه نبايد، يا در بارۀ آن كس كه نشايد.»
[منبع]
حدود انس الفتی که باید با برادر دینی داشته باشیم خیلی فراتر از چیزی هست که ما در برادری معنا میکنیم. تا حدی که میگه خودت رو عبد اون فرض کن. در رابطه با والدین هم چنین تعبیری داریم توی اسلام، درمورد کسی که کلامی به آدم آموزش میده هم هست. انگار بچه شیعه همه جا عبده! بعد حضرت میفرمایند این قاعده رو روی هرکسی پیاده نکنی؛ پس عبد باش در مقابل خدا و در ارتباط با هرکسی که در سمت خداست.
(نامه ۳۱ام رو حتما یکبار بخونید، اگر شرح علما روهم گوش ندادید و نخوندید کتابچه کوچیک آیین زندگی آقای شجاعی رو مطالعه کنید. چه بسا مجذوبتون کنه و ادامه بدین:))
#استنتاج_غیر_مستدل
حسین طاهریای که رخت از خدا کرده حکایت گری.mp3
زمان:
حجم:
4.3M
_ بر دل بیتاب ما
بیشتر از این بتاب.
امشب وقتِ شنیدنِ قفلیِ کل سالمه:)
|صاحبSaheb|
رسیدن مهمه، به موقع رسیدن مهمتر!!
سلمان رد پا نداشت!
پشت سر امیرالمومنینﷺ قدم بر میداشت، طوریکه حضرت پا بر میداشتن و سلمان توی گودی ایجاد شده از نعلین امام پا میذاشت. دقیقا پشت حیدر، جوری که رابطه امام و ماموم "باید" باشه.