بسماللّٰهالرحمنالرحیم
روایت نصیب _ پارهٔ پنجم
وقتی دنبال آخرین مدرک تحصیلی و چند قطعه عکس میگردم با دست نوشتههای سیزدهسالگی مواجه میشوم.
در یک کتاب خوانده بودم سید علی قاضی هنوز بعد از فوتش شاگرد تربیت میکند و برنامه چیده بودم حداقل یک سال بعد به او برسم. برای ارکان و آداب نماز دلیل و فلسفه بافته بودم. دستمال اشک داشتم. بخاطر یک آیه در بزرگترین مشکل آن روزهایم صبر کرده بودم و تمام زندگیام با حرم گره خورده بود. و البته خیلی بیشتر از این ورقهای پاکِ نوجوانیام را میبینم.
خجالت میکشم. حرف امام رضا (علیهالسلام) باید من را مصمم میکرد نه اینکه دنبال هزار دلیل دیگر بگردم. زندگی، فیلم نیست که دیالوگهای فاخر بگویم و با کف تماشاچیان تمام شود. تکرار مکررات است؛ که به یمن هدف، رنگ میگیرد. برای اینکه یک هدف کوچک و محکم پیدا کنی زمان میخواهی. در حقیقت خدا به زمان قسم نخورده که بخواهیم معجزه در یک لحظه ما را تا ابد ثابت و هدفمند کند. زمان خودش معجزه است نه ظرفی برای معجزه. شاید اینکه میگویم یک هدف عالی نباشد، یا در شان حوزویها نباشد اما بههرحال هدف است. من میخواهم آن دخترک سیزده ساله با پیراهن بلند سفید را از روزگار پس بگیرم. آنکه سخت ترین شبهایش را در آغوش امام صبح میکرد و پس از آن برنامه سالش را از لبهای صاحبش میستاند. آنرا میخواهم که صاحب داشت، نه اینِ رها. صاحب داشتن آدم را راه میبرد، میایستادند، بازمیدارد و ذره ذره شکل میدهد. صاحب داشتن آدم را بزرگ میکند.
فکر میکنید کس دیگری هم پیدا میشود که روی مدارک تحصیلیاش گریه کرده باشد؟
قال امیرالمومنینﷺ:«احْمِلْ نَفْسَكَ مِنْ أَخِيكَ عِنْدَ صَرْمِهِ عَلَى الصِّلَةِ وَ عِنْدَ صُدُودِهِ عَلَى اللَّطَفِ وَ الْمُقَارَبَةِ وَ عِنْدَ جُمُودِهِ عَلَى الْبَذْلِ وَ عِنْدَ تَبَاعُدِهِ عَلَى الدُّنُوِّ وَ عِنْدَ شِدَّتِهِ عَلَى اللِّينِ وَ عِنْدَ جُرْمِهِ عَلَى الْعُذْرِ، حَتَّى كَأَنَّكَ لَهُ عَبْدٌ وَ كَأَنَّهُ ذُو نِعْمَةٍ عَلَيْكَ. وَ إِيَّاكَ أَنْ تَضَعَ ذَلِكَ فِي غَيْرِ مَوْضِعِهِ أَوْ أَنْ تَفْعَلَهُ بِغَيْرِ أَهْلِهِ.»
«چون برادرت از تو ببرد خود را به پيوند با او وادار، و چون روى برگرداند، مهربانى پيش آر، و چون بخل ورزد از بخشش دريغ مدار، و هنگام دورى كردنش از نزديك شدن، و به وقت سختگيرىاش از نرمى كردن و به هنگام گناهش از عذر خواستن. چنانكه گويى تو بندۀ اويى و چونان كه او تو را نعمت داده و حقى بر گردنت نهاده. و مبادا اين نيكى را آنجا كنى كه نبايد، يا در بارۀ آن كس كه نشايد.»
[منبع]
حدود انس الفتی که باید با برادر دینی داشته باشیم خیلی فراتر از چیزی هست که ما در برادری معنا میکنیم. تا حدی که میگه خودت رو عبد اون فرض کن. در رابطه با والدین هم چنین تعبیری داریم توی اسلام، درمورد کسی که کلامی به آدم آموزش میده هم هست. انگار بچه شیعه همه جا عبده! بعد حضرت میفرمایند این قاعده رو روی هرکسی پیاده نکنی؛ پس عبد باش در مقابل خدا و در ارتباط با هرکسی که در سمت خداست.
(نامه ۳۱ام رو حتما یکبار بخونید، اگر شرح علما روهم گوش ندادید و نخوندید کتابچه کوچیک آیین زندگی آقای شجاعی رو مطالعه کنید. چه بسا مجذوبتون کنه و ادامه بدین:))
#استنتاج_غیر_مستدل
حسین طاهریای که رخت از خدا کرده حکایت گری.mp3
زمان:
حجم:
4.3M
_ بر دل بیتاب ما
بیشتر از این بتاب.
امشب وقتِ شنیدنِ قفلیِ کل سالمه:)
|صاحبSaheb|
رسیدن مهمه، به موقع رسیدن مهمتر!!
سلمان رد پا نداشت!
پشت سر امیرالمومنینﷺ قدم بر میداشت، طوریکه حضرت پا بر میداشتن و سلمان توی گودی ایجاد شده از نعلین امام پا میذاشت. دقیقا پشت حیدر، جوری که رابطه امام و ماموم "باید" باشه.
در حقیقت شدیدا انسان حد رعایت نکن و زود اعتیاد بگیری هستم...
انقدر چای میخورم که مزارع چای دچار وضعیت حادی میشه. کتاب میخونم تا سرم گیج بره و خطا رو دوتا درمیون ببینم. صوت گوش میدم تا قدرت تشخیصِ واژه مغزم از کار بیوفته. از همهی جهان عکس میگیرم تا انگشتم حالت بگیره. (اینم یک منظومه نخی گوگولی بود.) انقد احساس هدر میدم که خودمم متعجب میشم. پامو میذارم روی گاز منطق تا قیافم مربعی بشه. حرف میزنم تا تارهای صوتیم ارور بده و بقدری فکر میکنم تا خودم رو بین جهان حقیقی و خیال گم کنم. در نتیجه به همین کیفیت و قوت هم در هیچ کاری نکردن غرق میشم و اکنون از کرده خویش پشیمانم!🙆🏻♀
#آن
بسماللّٰهالرحمنالرحیم
روایت نصیب _ پارهٔ ششم
دخترخاله پیام میدهد که دعا کنم، دنبال مسیرش میگردد. این را زیاد باهم بالا و پایین میکنیم. هفتهای دو وعده یادآوری میکنیم که برای پیدا شدن مسیرمان دعا فراموش نشود. میگویم:«من پیدا کردم.»
_قرار بود شیرینی بدهی!
من فقط هشت ماه توی دنیا بدون او نفس کشیدم. همیشه اسمهایمان پشت بند هم تلفظ میشده. خرابکاری و فاجعهزایی تا مفید واقع شدن و کارآمد بودنمان با هم بود. هیچ کاری را من تنهایی به ثمر نرساندم و او هم هیچکاری را تنهایی شروع نکرده است. لباسهامان، بعدتر نوع لفاظیهامان بعدترش خطوط فکری و هیجاناتمان کمی بعدتر فانتزیها و ایدهآلهامان حتی رشتههای تحصیلیمان مشابه بود. قرار است بگویم که راهمان از حالا دیگر شبیه به هم نیست. قرار است خبر بدهم یک نقطهی بزرگ و مهم توی جهانم کاشتم که متفاوت است. عکس صفحهی اول پورتال طلبگیام را میفرستم؛ محتاطانه و بیکلام. کاش میشد حالِ چشمهایش را ببینم یا چین و خمهای لب و بینیاش را، از پشت قابِ گوشی سخت میشود رعایت احوال محبوبان را داشت. از قبل عید تا بیست و هفتم شهریور سِرّ قورت دادهی من بود که بالاخره بیرون جهید. ذوق میپاشد از پیامهایش بیرون. سریع توی گروه به همه اطلاع میدهد و سیل تبریک و تعجب راه میافتد.
اما دعای خاله؛ خالهها شاید اکسیژن، آب یا طعام نباشند که عناصر اصلی حیاتند اما قطعا ضرورت وجودشان به موازات ضرورت لباس و سقف داشتن است. نوعی از امنیتاند، شیوهی شورانگیزی از آرامش خاطر. از رفیق پایهتر هستند و در عین حال مثل یک مادر آدم را بلدند.
دعای خاله چیزیست که از طلبگی میخواستم و نمیتوانستم بیان کنم. میگوید:«الهی عالمهی پر تلاش سپاه امام عصر باشی.» واژهها من را بیدار میکنند، در من حیات میزایند و در وجودم مرگ را به تپش میاندازند. آنوقتها که طلبگی و تنفر را در یک سطر قرار میدادم؛ از امام رضا (علیهالسلام) همین را خواسته بودم، و سبحان الله که چطور چرخ دوار را میگرداند.
خاله میخواهد قبل روضه بروم کمکش و زمانی که مشغول پیچیدن ساندویچ میشوم با دسته گل سر میرسد. اشک میشوم، کاش صاحبِ آدمیزاد هم با لبخند اطلاعیه ورودم را بخواند.