قال رسولُ اللّهﷺ:«خِيَارُكُمْ أحاسِنُكُمْ أخْلَاقا، الّذِينَ يَألَفُونَ وَيُؤلَفُونَ.»
«بهترين شما خوش خوترين شماست؛ آنان كه الفت مىگيرند و الفت مىپذيرند.»
[منبع]
رسولُ اللّهﷺ:«أقرَبُكُم غَدا مِنّي في المَوقِفِ أصدَقُكُم لِلحَديثِ، و أدَّاكُم لِلأمانَةِ، و أوفاكُم بِالعَهدِ، و أحسَنُكُم خُلقا، و أقرَبُكُم مِن النّاسِ.»
«نزديكترين شما به من در موقف فرداى قيامت، راستگوترين شما و امانتدارترينتان و پايبندترين شما به عهد و پيمان و خوشخوترين شما و نزديكترين شما به مردم است.»
[منبع]
نتیجه گیری یامینپور از این مطلب جالبه. میگه الفت و انس گرفتن مرتبهاییست که با عمل بدست نمیاد. در اصل رابطهی حُبّی بین مومنین خودش باعث میشه اعمال پسندیده از اعضا و جوارح آدم سرازیر بشه. یک نمونهش که قبلا درموردش صحبت کردیم همین از بین رفتن اهمیت حقِ خود ماست در مواجه با جامعه خانواده دینیمون. از بین رفتن حقیقت عدالت به توافق خودِ افراد مومن.
#استنتاج_غیر_مستدل
خدایا واقعا به دور از عظمت محبتته ما رو جایی جز بهشت ساکن کنی. اینجا که نشد، حداقل اونطرف بذار تو هوایی نفس بکشیم که عطر حنجر و پیراهن پیامبر توش پیچیده. صدای پیغمبرمون رو بشنویم، رخِ محبوبت رو تماشا کنیم، نور بنوشیم از حرکات و سکناتشون. جانِ پیغمبر رو ملاقات کنیم. با همسر بزرگزادهشون همکلام بشیم، سایهایی از حبیبهی خلقت رو ببینیم... پروردگارا، لدفا🥺💔
|صاحبSaheb|
هرکس به جایی رسیده از تامل و توقفش روی قرآنه!
ذوق میزنی که چه قشنگ و جدید صحبت میکنه یهو میبینی آیه قرآن رو آورده و میگه حرف من نیست🥲✨
این کتاب داستان فراموشی نوشته وحید یامینپور هست دوستان، ولی مقصود بنده یک قاعده کلی بود... هر موقع میام از یک چیزی لذت ببرم میفهمم یک وجه از قرآن بوده که در کلام سخنرانها، نویسندهها و مردم کلا در اومده🙂♥️
ایام نوجوونی خیلی پیگیر اخبار یک هنرپیشه بودم. از اون سبک پیگیریهایی که خاصِ نوجوونیه. مامان و بابام خیلی به این مساله بها میدادن (برخلاف تمام بزرگترای عالم:)) و با هم درموردش صحبت میکردیم. حتی برای یکی از اعیاد بابا دعوتش کرد!
این بها دادنشون باعث شد بعد مدتی جایگاه علاقهها توی ذهنم با ترتیب درستتری چیده بشه و خیلی راحت هر چیزی که بویی از لطمه وارد کردن به خانواده ازش بلند بشه رو رها کنم. تدبیر کردنای مامان و بابام رو فراموش نمیکنم:)
ولی در کل اگر نگهداشتن کسی کنار خودتون براتون مهمه، به توجهاتش توجه کنید. دل بدید به دلش. شما لازم نیست غرق بشید در علایق و سلایق اون فقط مدام همراهیتون رو اعلام میکنید و انوقت شما از همه چیز براش مهمتر میشید. بچهها توی تمام دوران زندگیشون خیلی محتاج اینطور بزرگترایی هستن.
๑
لطف آنچه تو اندیشی
حکم آنچه تو فرمایی:)
هی زیر گوش آدم میخونه:
«تـــحــتِ هــــــر شـــرایــطـــی؟»
شـبیـه عـشـقهــای ســریــالــی
با حلقه اشکهای تو چشمات
باید قسم بـخـوری عـاشـقـی!
فــکــر مـیکـنـم چـه مـحـبـتـی؟
پـــدر فـرزنــدی؟ کـــه هــسـت
سائـل و کریـم؟ کــه هــسـت
حـبـیـب و مـحــب؟ چـه جــور
عـشـقــی آدمــو ســوال پـــیــچ
میکنه و مثل طلا تا خالص
شدن زل میزنه به سکنات
و حرکاتت؟چه جور محـبتـی
مهـمـه کــه خــالــصِ خــالــص
بــــاشـــه؟ چــــــه حُــــــبّــــــــــــی؟!
«آشفته و بیمنطق¹»
بروید خانه تازه عروسها؛
ظرفهای نویشان را افتتاح کنید، خانه داریهایشان را به سخره بگیرید، از حد اکثر امکانات بهره ببرید، ظرفهایشان را بریزید بیرون و کثیف کنید، توی ماهیتابه آب بریزید و با یک فواره روغنی خانه را فاتحه بخوانید، برنجشان را شفته کنید، برای اوقاتی که خانه تنها هستند آنها را بترسانید، بغل گاز را آغشته به رب کنید، ادویههای اضافی بپاشید توی غذایشان، کتابها را از توی کتابخانه بردارید و رها کنید روی زمین، شیرموز را چپه کنید روی روفرشی و موقع تمیزکاری در حالی که قربان صدقه میروید محل را ترک کنید.
پ.ن: من امتحان کردم خوش گذشت، تازه خوشحالم بود که تنهاییشو پر کردم😗😌
هدایت شده از نویسندگان جریان
•
قبلهگاه، آنگاه که کوفت بر زمین سنگش را، اصنامی همسنگ خویش به دلها کاشت. پس آنها که دور تر، هم مرتبه نزدیکان؛ به حکم مشابهت اصنامِ قبلهگاه. مردمان صنم گذاشتند به فوق که دستی نرسد یا به زیر که هیبتی نمانَد.
گوسفند چرانی صنم آویخت به سینه، و هر شامگاه پیش نور در روزنه غار گرفت و بار ها از آسمان پرسید چیست این؟
به عمر ثمر نشستن جوز از سپهر مسألت داشت و نیمه شبی پاسخ شنید.
_ای آنکه ستایش میشوی،
پیام این سحر گاه بر تو باشد که با خلق نَقل کنی. و پس از تو بر آنِ وصی تو، که قبلهگاه شکافتیم از قدمش، و پس از آن بر فرزند ارشدش و بعد دیگری و تا نُه تن از فرزندانش. و پیغام این؛ لا اله الا الله، وحدهُ لا شریک له.
پس بر تو، که نه بیش گویی و نه کم و این اجر چهل سالی که صنم گماردی شاهراه قلب و صمد نهادی نافهِ عاش.
سحر گذشت حال آنکه محمدی حامد، سیزده سالهای عابد و اشراف زاده ایی زاهد بود ...
سال به کنکون رسید و سخن هنوز همان؛ لا اله الا الله، وحدهُ لا شریک له. کاش لب های تفتیده تاریخ بقدر بوسهای بر دست های تو توفیق داشت، دستهایی که عطر دست خدا داشت و یا وصیّ تو و یا فرزندانش تا آخرین؛ که حق پیغامبری ادا نمودی ...
#یادداشت
#میلاد_پیامبر_اکرم
✍ فاطمه قلمشاهی
🌊 جریان، تربیت نویسنده جریان ساز 🌊
💠 @jaryaniha
🌱 در جریان باشید.