برنامه امشب محفل خیلی روضه بود،
یک دختر شهید دیگه ام بود که حافظ قرآن بود، سنشم خیلی کم بود بین سه و چهار
منتها کسی نبود برای دردش گریه کنه و هدیه ایی بهش بده ...
( یارقیه سلامالله )
|صاحبSaheb|
یک دنیا حرف میشه پست کرد امشب، اما خب ...
نُه ماه پیش تر من و حالا محبوبهام؛ گمان میکنی مرگ را گریزیست؟!!| saahebصاحب |
دهانِ من عادت نمیکند به نام تو.
بعدِ این پنج_شش یا هشت سال از آن رؤیا.
اول دل رخت شور خانه میشود،
بعد چهره سرخ،
زبان که به لکنت افتاد،
تردید نام تو را میکارد.
ایمان ما مقدم است بر عشقمان،
و حیا؛
بقدری که گله از دوری نکنیم ...
#یادداشت
[saahebصاحب]
🖇موجودات کانال:)
#آن همین آن از زندگی من
#یادداشت نگاشتههای معمولا تک قسمتی
#استنتاج_غیر_مستدل برداشتهای من از چیزهایی که شنیدهام
#در_مدح محبوبهای من را بدین وسیله خواهید شناخت
#کامل_و_کوتاه یک روایت کوچک
#جزء_از_کل یک پاره از قصهایی نانوشته!
#نسل_بعد چیزی از امروز که برای آیندگانم سوغات میبرم
روایتهای داخل کانال رو با لمس نوشتار آبی دنبال کنید
روایت اربعین
روایت نصیب
روایت نقطه اوج
تاریخِ مامان