اونی که بخاطر یک ذوقِ کوچیکت به چنین حالِ خوشی دعوتت میکنه چیه؟
پ.ن: قاب نقلی از عظیمالشأنهای جهانِ ایمان، هدیه صبحگاهی✨
با بعضی آدمها انقدر مانوسم که نمیبینمشون. دیروز واژههایی که رفیقهای منو توصیف میکرد عجیب و غریب بود. حد اعلای شکر رو باید بخاطر تنفس توی هوای این شونزده نفر بجا بیارم🌱
پ.ن: حتی نمیشه گفت خصوصا فلانیشون:)
|صاحبSaheb|
اگه بتونم یک اسم خوب براش پیدا کنم و دستی به سر و روش بکشم به زودی بهتون سلام میکنه👀
چون قول دادم و به وفای عهد شهرت دارم باشه از چهارشنبه؟!ʘ‿ʘ
|صاحبSaheb|
فاطمه میگه؛ «تحقیر کردن نفس، تواضع نیست.»
مامان میگه؛
«یادآوری چیزی که کوچیکه توی اسلام محبوب نیست، دنیا چون بزرگ جلوه میکنه در نظر کوچیک کردنش، عمل پسندیدهایه. اگه عظمت نفست رو درک کردی و بعد نادیدش گرفتی هنرمندی!»
_نساختن را در هر شرایطی نابخشودنی میدانم.
پ.ن: با حضور افتخاری انگشتان پر برکت مجتهده آینده.
|سومین اتاقِ سمت چپ|
اول؛
فاطمه توی همان نگاه اول هم با بقیه فرق داشت. کاش همان روزها نوشته بودم، دقیق و بیکاستی. واقعا حیفم میآید، مطمئنم چیزهایی را در همان روزها جا گذاشتهام و نیاوردهام تا حالا که بخواهم بنویسم.
برای آدمِ جمع گریز پر اضطرابی چون من، هفتهی اول خیلی مرگبار بود. از همه چیز میترسیدم، از همه چیز بدم میآمد. استاد دهقان را شبیه یک مادربزرگ دوست نداشتم، استاد احمدی اصلا آدم اهلِ علمی بنظرم نمیآمد، استاد وزیری ظاهرا بلد نبود با طلبهها ارتباط بگیرد. خانم محقق صبحها آدم را بد خواب میکرد و فقط خانم دلشاد به من لبخند زده بود. (نمیخواهم تا ابد توی حافظهی تاریخ ثبت شود که چقدر نسبت به همه بد بین بودم، پس به همین بسنده میکنم.)
مثل همانی که همیشه هستم با هر عملم عکسالعمل آدمها را پیشبینی میکردم. اگر درست بود حالم بهتر میشد و اگر خلاف تصورم رخ میداد داغ میشدم. انقدر که چشمهایم به خارش بیوفتد و دست و پایم به لرز.
کمکم، تک تک بچهها یک فایل شدند گوشه ذهنم و بعد دو هفته حتی هدف هر عملشان هم برایم واضح بود. تازه میتوانستم انس بگیرم. تازه میتوانستم توی کلاس بلند اعلام کنم که از مهمانی آمدم و نگذارم حتی یکنفر فکر کند از سر بیقانونی چنین لباسی پوشیدم. تازه میشد از در کلاس پایم را بیرون بگذارم و یک وقتی که کسی نیست اتاقها را سرک بکشم که سرویس بهداشتی را پیدا کنم. تازه میشد بچهها را مخاطب حرفهایم قرار بدهم و یکسالی که درس نخواندم را توجیه کنم. موضعم را نسبت به همه پیدا کرده بودم. دو دوتا چهارتایم را کرده بودم و تعیین کرده بودم کدامها آدم منند کدامها نه.
یکنفر هنوز مانده بود، آرزوی اولم هنوز مستجاب نشده بود، قصه همچنان باب میلم نبود.
جهان یک رمان کامل است که تا صفحهی آخر نمیدانی قصه چطور رقم میخورد. باید صبر پیشه کرد در ورقههای اشک آلود و تقوا در نقاط اوج. نویسنده این کتاب حکمت میداند.
|صاحبSaheb|
جهان یک رمان کامل است که تا صفحهی آخر نمیدانی قصه چطور رقم میخورد. باید صبر پیشه کرد در ورقههای
من اهل مشهدم، پایین تمام ورقهها امام رضـعلیهالسلامـاست:)
Mehrdad MalekiMehrdad Maleki - Mara Dar Alame Zar.mp3
زمان:
حجم:
2.7M
انگار یکی سفارشی برام شعر سروده، خونده و تدوینش کرده:)