eitaa logo
|صاحبSaheb|
122 دنبال‌کننده
296 عکس
37 ویدیو
1 فایل
[یک انسان کوچک که تریبون پیدا کرده!] از هرچه در گلوست بگو؛ ناشناس: به جهت اختلال سایت‌ها اجالتا ناشناس مقدر نیست و شناس: @Saaheb230
مشاهده در ایتا
دانلود
_نساختن را در هر شرایطی نابخشودنی می‌دانم. پ.ن: با حضور افتخاری انگشتان پر برکت مجتهده آینده.
|سومین اتاقِ سمت چپ| اول؛ فاطمه توی همان نگاه اول هم با بقیه فرق داشت. کاش همان روزها نوشته بودم، دقیق و بی‌کاستی. واقعا حیفم می‌آید، مطمئنم چیزهایی را در همان روزها جا گذاشته‌ام و نیاورده‌ام تا حالا که بخواهم بنویسم. برای آدمِ جمع گریز پر اضطرابی چون من، هفته‌ی اول خیلی مرگبار بود. از همه چیز می‌ترسیدم، از همه چیز بدم می‌آمد. استاد دهقان را شبیه یک مادربزرگ دوست نداشتم، استاد احمدی اصلا آدم اهلِ علمی بنظرم نمی‌آمد، استاد وزیری ظاهرا بلد نبود با طلبه‌ها ارتباط بگیرد. خانم محقق صبح‌ها آدم را بد خواب می‌کرد و فقط خانم دلشاد به من لبخند زده بود. (نمی‌خواهم تا ابد توی حافظه‌ی تاریخ ثبت شود که چقدر نسبت به همه بد بین بودم، پس به همین بسنده می‌کنم.) مثل همانی که همیشه هستم با هر عملم عکس‌العمل آدمها را پیش‌بینی می‌کردم. اگر درست بود حالم بهتر می‌شد و اگر خلاف تصورم رخ می‌داد داغ می‌شدم. انقدر که چشمهایم به خارش بیوفتد و دست و پایم به لرز. کم‌کم، تک تک بچه‌ها یک فایل شدند گوشه ذهنم و بعد دو هفته حتی هدف هر عملشان هم برایم واضح بود. تازه می‌توانستم انس بگیرم. تازه می‌توانستم توی کلاس بلند اعلام کنم که از مهمانی آمدم و نگذارم حتی یکنفر فکر کند از سر بی‌قانونی چنین لباسی پوشیدم. تازه می‌شد از در کلاس پایم را بیرون بگذارم و یک وقتی که کسی نیست اتاق‌ها را سرک بکشم که سرویس بهداشتی را پیدا کنم. تازه می‌شد بچه‌ها را مخاطب حرف‌هایم قرار بدهم و یکسالی که درس نخواندم را توجیه کنم. موضعم را نسبت به همه پیدا کرده بودم. دو دوتا چهارتایم را کرده بودم و تعیین کرده بودم کدامها آدم منند کدامها نه. یکنفر هنوز مانده بود، آرزوی اولم هنوز مستجاب نشده بود، قصه همچنان باب میلم نبود.
یکی دیگه از روزهای خاطره انگیزِ مکتب🌼 طبقه دوم: تولد یک نوجونِ پرهیجان. طبقه سوم: مراسم ختم همسر یکی از اساتید. طبقه پنجم: مراسم شیرینی خوران عروسی. این برشی کوچک و ظاهریه از عمق هر روزی که می‌گذره، آدمها با قصه‌های مختلف که کنار هم قدم می‌زنن و زندگی میکنن.
جهان یک رمان کامل است که تا صفحه‌ی آخر نمی‌دانی قصه چطور رقم می‌خورد. باید صبر پیشه کرد در ورقه‌های اشک آلود و تقوا در نقاط اوج. نویسنده این کتاب حکمت می‌داند.
Mehrdad MalekiMehrdad Maleki - Mara Dar Alame Zar.mp3
زمان: حجم: 2.7M
انگار یکی سفارشی برام شعر سروده، خونده و تدوینش کرده:)
_
اگه چهار_پنج تا خاله ندارین که هرکدوم یک جین بچه با اخلاقای مریخی داشته باشن چی سرگرم و دلگرم تون میکنه و باهاش خوش می‌گذرونین؟!
|سومین اتاقِ سمت چپ| دوم؛ از عصر که رسیدم خانه تا آخر شب مشغول یک جامدادیِ کهنه بودم. یادم نمی‌آید دست و پایم را اینطور صابون کشیده باشم. گوشه امن دیوار، چشم توی چشم آفتاب تکیه‌ش دادم که زودتر خشک شود. از مامان پرسیدم:«اتو بزنمش؟» وقتی عجیب نگاهم کرد بیخیال شدم. شب که می‌خواستم بذارمش توی کیف یادم آمد وقتی از مبینا گرفتمش پاپیون و مروارید داشت. کمد مامان را می‌ریزم بیرون و یک ساعتی ریز به ریزش را می‌جورم، چیزی به دلم نمی‌نشیند. آخر سر دوتا پاپیون و مروارید را می‌زنم تنگ هم. _بد نشده. خواهرم شبیه مشاور‌های اعظم حس می‌کند نظرش کار ساز باشد. از ناچاری نیمه شب پذیرفتمش. در راه ده بار منگوله را باز کردم و دوباره گِره دادم. _خب شاید منگوله دوست نداشت. بابا می‌گوید:«کار رو سخت نکن.» تا وقتی جامدادی را گذاشتم توی دستش هزار و یک بار مردد شدم. نمی‌دانستم چطور صدایش کنم، فامیلش را اشتباه متوجه نشده باشم، چطور موضوع را مطرح کنم، دستش بدهم یا روی میزش رها کنم، اگر قبول نکرد چه می‌شود، بعدا مضحکه نشوم، با خودش چه فکر و خیالها که نمی‌کند، دوستهای کنار دستی‌ام ناراحت نشوند و... همین قصه‌های هزار و یک شبی که هر روز برایم رخ می‌دهد. وقتی خندید، وقتی از فردا لوازمش را توی آن جامدادی گذاشت و هر وقتی که آن را روی میزش می‌دیدم جیغِ ذوق از عمق لوزه‌هایم می‌خواست فوران کند وسط کلاس. هفته‌ی اول هر وعده و بعد از آن ماهی یکبار خاطره آن روز را برای مامان تعریف می‌کنم. روزی که فاطمه گفت:«چقدر جامدادیت قشنگه!»
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا